لحظه ديدار ( يادداشتي زيبا از قيصر امين پور )

۳۸ بازديد
 

بعضي از كلمات بر گردن آدمي حق حيات دارند وآدمي نمي‌داند كه آنچه آموخته است از او آموخته است. بعضي از كلمات ٌ پاره هاي بودن ٌ آدميند و چگونه مي توانم ننويسم وقتي كه يكي از پاره هاي بـودنم، پاره لحظـه سرودنم، نه، يكي از پـاره هاي دلم ، كه ز تمام دلـــم عظيمتر و عزيزتر است، با لهجه اي نجيب در گوشم مي گويد : بنويس!

و چنين است كه پيش ازآنكه ترديد را به تصميم برسانم، دارم مي نويسم: بعضي از كلمات كلمه نيستند، پاره خطي از سرنوشت تو هستند. قطعه اي ازتو، قطره اي ازخون تو… كلماتي كه تو را بزرگ كرده اند.

وبعضي از كتابـها كتاب نيستند. يك دوره از خاطرات دستهاي لـرزان تو بوده اند كه در قطع جيبي پنهان مي كردي. لابلاي برگهاي آن قد مي كشيدي. بعضي از كتابها سطر سطر سرنوشت تو را رقم مي زنند. اين كتابها بر گردن تو حق دارند، بلكه واژهاي آنها در رگهاي گردنت جاري هسـتند. معلم ما بوده اند. معلماني كه بسيار بسيار شاگردان ناشناس دارند كه هيچ گاه آنها را نديده اند.

گيرم كه آن چند جلسه را هم به كلاس درس او نرفته بودم و بر سر شعر ٌ مرد و مركب ٌ و ٌ خوان هشتم ٌ با او چند و چون دانشجويانه نكرده بودم …كه جوان بودم ولي جوياي نام نبودم. دانشجوي جامعه شناسي بودم و در نتيجه به ادبيات بيشتر علاقه مند بودم و گهـگاه ر كلاس ادبيات معاصر شركت مي كردم. عروض را جند سال پيش از روي چند برگ مجله اي پيدا كرده بودم، آموخته بودم. اما عروض شعر نو را خوب نمي شناختم، تا اينكه اتفاقا مقاله نوعي وزن در شـعر فارسي را مثل يك قاره ناشناخته كشف كردم. همان چند سطر، چند سال مرا به جلو پرتاب كرد.

خلاصه يك نوجوان روستايي كه دانشجوي آن كلاس هم نبود، آن روز وقت كلاس را به خود اختصاص داده بود. خوب يادم نيست ولي گويا كلماتي از قبيل شعر ، روايت، سمبوليسم، سياست، مردم، عـــوام و خواص و …بين ما رد و بدل مي شد. شايد بـــراي اينكه مي خواستم بگويـم من هم اين چيزها را مي دانم. و او چه مهربانانه كلاس را رها كرده بود تا مرا مجاب كند. مرا كه نگاهم مثل پروانه در فضاي باغ او مي گشت. مرا كه فقط او را مي ديدم و نمي شنيدم. و همين كه حديــث مهربانيش روي با من داشت برايم كافي بود.
يادم هست كه در آخر صحبتهايش پرسيد: تو خودت هم شعر مي گويي؟

من درآنجا چيزي نگفتم، ولي بعد از كلاس دفتري از سياه مشقهايم را به او دادم تا بخواند هفه بعد لحظه ديدار شاعر ٌ لحظه ديدار ٌ فرا رسيد. روز زيبايي بود. ومــن باز گويي در جهان ديگري بودم. در سايه مجـسمه فردوسي ايستاده بودم كه در آينه نمايان شد / با ابــر گيسوانش در باد و به سان رهنورداني كه در افسانه هـا گويند، گيسوانش را – چو شيري يالهاش – افشــاند: سلام بر شما از داخل كيفش دفترم را بيرون آورد و به من داد. ومن از نزديك به هـمان تصوير دور خيره بودم. همان تصويري كه نگاه نوجوانـي مرا بر روي جلد كتابهايش خيره مي كرد. لحظه ديدار مثل لحظه ديدار كوتاه بود.

* * *

مگر مي شود به لبها دستور داد كه درست در ساعت هشت وسي دقيقه وسي ثانيه يك لبخند سي وپنج درجــه اي بزنند؟
مگر مي شود براي شانه هاي شاعر بخشنامه اي صادر كرد درست سر يك ساعت معين را به گريه اختصاص دهند؟
شعر يعني اين! و شاعر يعني دلي كه دستور نمي گيرد. و دستي كه فقط از دل دستور مي گيرد. وگردني كه فقط در برابر راستي خم مي شود.

پس زيبا باش، تا تو را بسرايند!
پس راست باش، تا تو را بسرايند!
تو مي تواني هر شعري را كه تو ر ا خوش نيامد، مچــاله كني و دور بيندازي.
اما شاعر تنها چند برگ از تاريخ نيست كه آن را از شيرازه جدا كنيم و به دورش افكنيم. مثل اين است كه بخواهي پاره اي از پوســــت و گوشت خويش را بركني و به دور بيندازي.
با اين خط كشي كه تو در دست گرفته اي و هر چه را كه از آن بلند تر يا كوتاهتر بنمايد، قطع مي كني. با اين قلمي كه نه، با اين تـــيغ، چه بازوها بايد قلم شوند. بازوهايي كه به راستي انگشت شمارند. اما اين خط كش تو تا قوزك پاي حلاج، نه، تا رد پاي حلاج هم قـد نمي دهد. اگر دست تو بود، نه تنها دست و پاي حلاج مي بريـدي، بلكه از او جز سايه اي بر دارنمي ماند . اگر دست توبودعين القضات و شيخ اشراق را صد بار سنگسـار مي كردي، بر دار مي كردي. و حتي بوعلي و رازي و ملاصدرا و حافظ و مولوي وسعدي و …
چرا يك لحظه فكر نميكني كه مـــــمكن است خط كش تو كوتاه باشد. وگرنه ديگران بي قواره نيستند.

دعا كنيم كه روزي ، چشم، در دور تكامل خود به نقطاي برسد كه ذرات زيبايي را در صورت دشمن ببيند.
كجاست آن چشمي كه بسرايد با مطـــلع : آه دشمن زيباي من، تو را ديدم!
كجاست آن گوشي كه بسرايد: آه ، دشنام زيبا ، تو را شنيدم.


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد