در باز بود اما
بسيار دور بود
ما با نقيب قافله مي رفتيم
و خون ما كه بوي سرخ حماسه داشت
مار و سراب را
تا انتهاي حافظه مي برد
در انتهاي حافظه لبخند جرعه با ما مبادله ي رؤيا مي كرد
در انتهاي حافظ لبخند جرعه شط خشك نفهميدني مي شد
در انتهاي حافظه از هيچ كس سؤال نمي كرديم
در انتهاي حافظه لبخند مي شديم
ما را نقيب قافله با باد هاي كاهل مي برد
و بوي سرخ جرعه در باد
رفتار ابرهاي كاهل را
مست مي كرد
شن را سكونت شادي هاي قديمي بود
و ما ميان شن هايي مستعمل
و چيزهايي از شن مي رفتيم
پخش سكوت بود و حريق دقيقه هاي كويري
در باز بود اما
بسيار دور بود
ما از براي حرف هاي كمي بسيار مي رفتيم
بر چهره هامان حوادث تقليد مي گذشت
بر چهره هامان رضايت ما منطقي نداشت
گويي زمين براي ما مي چرخيد
سقف پرنده هاي دراز
و جذبه ي غذاهاي آفتابي
با آسمان صداي ما را قاطي مي كرد
و با صداي آن جهاني ما
مار و سراب
مي آميخت
و در سراب عصمت گنگي
آرميده بود
و با سراب
محض متروك
چشم نگاه گير ماران بود
چشم نگاه گير ماران
انگور باغ هاي عدن بود
كه راه را محيط اساطير مي كرد
و راه ،مهربان بود
و راه
نالان حركت و هيجان بود
بر جلگه ها
گروه خيال انگيز سنگ ها
افتاده بود
و از پيچش برهنه ي چنبر ها
گرداب فلس هاي رنگين
بازوي نور برمي خاست
و زهر ،زهر پنهان
در زير پوست هاي تزييني
با ما مي آمد
و خاطرات پاشنه ها را
تنها در انتهاي هر ره
كامل مي كرد
همواره ترس
در انتها فرود مي آيد
اي روح رهسپار
اي مار
همهمه ي غضروف
وقتي كه ترس نامش را گفت
از ترس مست گشتيم
و از هزار پاشنه
ناگاه
مد عظيم زهر
بالا آمد
و سينه ي م مفخم ياران
هفتاد فرسخ درد را
تا انتهاي ضلع شكست
برد
شن با نقيب قافله از راه ماند و
ما
افسار برگرفتيم
و چهارپايمان را
به صيقل سپيده دم بستيم
و مثل نقطه ي تعليق
مانديم
در انتهاي حافظه لبخند جرعه لطمه خورده و رنجور بود
و جرعه ،در سياهي احشا يأس
با ما از انتقامي عاجز
تجارت معني مي كرد
و شب ستاره ها را در شاخه ها
پرتاب مي كرد
و باد بادي اش را مغرور بود
و باد شور بود
در انتهاي حافظه در باز بود ، اما
بسيار دور بود
خون در تمام آينه ها جاري بود
و روز
روي سايه ي خود
واژگون شده بود
همواره دسته هايي از دستمزد
با كفش هايي از دشنام
خواب كناره ها را
آشفته مي كردند
و بر عبور
حاشيه اي از خون
مي دوختند
و گوشت هاي ساطوري
بر نيمكت هاي عذاب
پيغام مي نوشتند
و از درخت خشك رؤيا
در خواب راهروهاي ميله اي
و از قصر خون منجمد سرهايي
كه خوابشان را
شب ها ، ميان موهاشان پرت مي كردند
قفل و قلاده مي رست
ما روي وحشي در هم كوفته
خم شده بوديم
و روز روي سياه ي خود شب ترين شب ها بود
برگرد
اي كاروان خسته ،برگرد
ذهن نمك عقيم و نازاست
زيبايي ذغال را
آتش
طي كرده است
و ماهيان قرمز شب را ستاره ها
ترسانده اند
اي ذهن
اي زخم منتشر
صبر ميان تهي را
از مزرعه نمك بردار
زيرا سراب هاي قديمي حالا در آب هاي تو جاري است
برگرد
اينجا طبيعت
انسان كه مي نمود
طبيعي نيست
اينك كه گاو هاي معطر
در راه منقلاب
طرح ئ تپاله مي ريزند
و جغد هاي قانوني
با عنكبوت ها
برنامه مي نويسند
تا دوستان جنايت را
در حلقه ي حمايت گيرند
و ايستاده ها
نشسته اند
و انزواي من
بوي كاغذ گرفته است
اي دوست بيا تا صداي بلبل هايي را بشنويم كه مي گويند د قديم مي خوانده اند !
تكيه ي ما ديگر لبخند تو را تقليد مي كند ،
تكيه ما با خواهران دفاع ،
با هذيان حصبه و آرد هاي سپاه ،
با نسيم سبك بر ويرانه هاي سبكبار ،
بيا و طاق نماد ها را آب و جارو كن كه كبوتران روحاني مسجد هنوز نور محراب را در بال هايشان دارند و جهان جامد ما را به عبوري ديگر مي خوانند ،
به عبوري از ديگر ، از حجم ، كه فاصله را در گذر از ما بي فاصله مي كرد و در گذار از ذهن ما ، هشتي تاريكي بود ،
اي دوست دستهاي مرا پر كن ،
مرا از شكل عبور ده ، كه هر شكل بهاري است و شورشيان زير سقف بهار تناسب انگشتان تو را به انتظار نشسته اند ،
كه در اينجا هر چيز ساخته از انتظار است ،
و حتي اين سكوت تحت الفظي كه به حس شنوايي اش مي بالد و عطر دوردست را مي شنود كه خط تقسيم را از برلن و ويتنام پاك مي كنند .
آه كه من هنوز بيمار رؤياييم ، كه من هنوز آسمان را با خيال هاي خيس حدس مي زنم ،
چه شبنم دردي در حرف من بخار مي شود اي دوست !
اي دوست بيا و هي هي رمه هاي عادت من شو كه من هنوز بر شن هاي هموار دل به جاپاهيي بسته ام كه عزيمت ما را با خود مي برند ،
فضاهاي زميني خالي است و جاده هايي كه بر خيال كودكي من حكومت مي كنند به سرزمين بايري مي روند كه انكارشان مي كند ،
ديگر هيچ سرابي در طول فرسخ هاي سپيد نمي رويد و واحه هاي متروك را استخوان هاي خشك و قديمي را گرفته است .
من نمك و شن نوشيده ام و گوشتم در خواب قهوه اي زخم ها ،
پوست مرا به تولدي تازه تعريف مي كند .
گوش كن ، صداي رشد مي آيد !
"رؤيا " ي ديگري است كه شايد در جامه ي توري كدام باد دلتنگ من است !
اي دوست بيا كه آمدنت را كوچه به اشتياقي بزرگ استاده است ،
بيا كه پنجره اي تنها ، براي تو از ديوار ، پر مي گيرد ، پر مي گيرد ،
و ملافه هاي سفيد ، كتاب هاي سياه ،
و شكاف هاي نگاه به بيهودگي گله هاي آدمي فرو مي افتند و سايه اي كه مي گريزد از بازوي پنجره ، نگاه كن ، اينك كوچه اش را در برابر دريا مي بيند ، و رهسپار ساحل سرگيجه
آيا كسي است
كه از دريا
پايين مي آيد ؟
زيرا زبان آب
الفباي تازه ي اعماق را
به من آموخت
من در كدام ساحل
پيوند شكل و حركت را ديدم
و پاره هاي مطلق را
كز هم گسيخته مي شد ؟
و آن كدام ساحل ههمواره با من مي گفت
آيا قنات هاي تو دردهاي كوير را خواهند نوشيد ؟
اعصاب من مگر بر شن ها
آرام گيرند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد