غزل شماره ۲۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۲۲

۳۲ بازديد


دايم ز خود سفر چو شرر مي‌كنيم ما
نقد حيات صرف سفر مي‌كنيم ما
سالي دو عيد مردم هشيار مي‌كنند
در هر پياله عيد دگر مي‌كنيم ما
در پاكي گهر ز صدف دست برده‌ايم
آبي كه مي‌خوريم گهر مي‌كنيم ما
چون گردباد، نيش دو صد خار مي‌خوريم
گر جامه از غبار به بر مي‌كنيم ما
وا مي‌كنيم غنچهٔ دل را به زور آه
خون در دل نسيم سحر مي‌كنيم ما
از رخنهٔ دل است، رهي گر به دوست هست
زين راه اختيار سفر مي‌كنيم ما
صائب فريب نعمت الوان نمي‌خوريم
روزي خود ز خون جگر مي‌كنيم ما


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد