قصيده شماره ۴۰ - در تعريف عمارت شاه شيخ ابواسحق

۳۷ بازديد


اي كاخ روح‌پرور و اي قصر دلگشاي
چون روضه دلفريبي و چون خلد جانفزاي
هم شمسهٔ تو غيرت خورشيد نوربخش
هم برگهٔ تو خجلت جام جهان نماي
فرخنده درگه تو شهانراست سجده‌گاه
عالي جناب تو ملكانراست بوسه جاي
در كنه وصف تو نرسد عقل دور بين
بر قدر بام تو نرود وهم دور پاي
زان سايهٔ هماي همايون نهاده‌اند
كز سايهٔ تو مي‌طلبد فرخي هماي
چون گلشن بهشت‌سرا بوستان تست
شادي فزاي و خرم و جانبخش و دلرباي
از بلبلان مدام پر از ساز زير و بم
وز مطربان هميشه پر از بانگ چنگ و ناي
تا بزمگاه شاه جهان گشته‌اي شدست
از روي فخر كنگره‌هايت سپهر ساي
خورشيد ملك و سايهٔ يزدان جمال دين
سلطان عدل گستر و شاه خجسته راي
هم مانده پيش همت او ابر بي‌گهر
هم گشته پيش دست و دلش بحر و كان گداي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد