قصيده شماره ۴۱ - در مدح شاه شيخ ابواسحق

۳۳ بازديد


تجلت من سمات الاماني
تباشير المسرة والامان
و صبح النحج لاح وهب سحرا
نسيم الانس موصوب الجنان
واضحي الروض مخضرا فبادر
الي الاقداح من كف القيان
نهان چون زاهدان تا كي خوري مي
چو رندان فاش كن راز نهاني
بزن مطرب نواي ارغنوني
بده ساقي شراب ارغواني
ادر كاسا و لاتسكن و عجل
ودع هذا التكاسل والتواني
معتقة لدي الحكماء حلت
علي نغم المثالث والمثاني
غم فردا نخور ديگر تو خوش باش
منت ميگويم آن ديگر تو داني
مجوي از عهد گردون استواري
مخواه از طبع دنيا مهرباني
مده وقت طرب يكباره از دست
دوباره نيست كس را زندگاني
مي‌نوشين ز دست دلبري گير
كه در قد و خدش حيران بماني
يضاهي خده وردا طريا
تبسم ثغره كالا قحواني
ز حالش هوشياران كرده مستي
ز چشمش برده مستان ناتواني
چو گل افسانه در مجلس فروزي
چو بلبل شهره در شيرين زباني
خرد گويد چو آري در كنارش
نديدم كس بدين نازك مياني
زمان عشرتست و بزم خسرو
سليمان دوم جمشيد ثاني
ابواسحق سلطان جوانبخت
كه برخوردار بادا از جواني
شكوه افزاي تخت كيقبادي
سرير افروز بزم خسرواني
فريدون حشمتي در تاج بخشي
سكندر رقعتي در كامراني
به اقبالش فلك را سربلندي
به دورانش جهان را شادماني
كند پيوسته بر ايوان قدرش
زحل چوبك ز ني مه پاسباني
همش تاييد و نصرت لايزالي
همش اقبال و دولت آسماني
همايون سايهٔ چتر بلندش
چو خورشيد است در كشورستاني
هميشه كوتوال دولت او
كند بر بام گردون ديده‌باني
خجسته كلك او در گنج پاشي
مبارك دست او در زر فشاني
گهربار است چون ابر بهاري
درم ريز است چون باد خزاني
به عهد عدل سلطان جوان بخت
كه او را ميرسد فرمان رواني
نجونا من تطرق حادثات
عفو نامن بليات الزماني
ثناي شاه كار هركسي نيست
مقرر بر عبيد است اين معاني
هميشه تا بدين فيروزه گون كاخ
كند خورشيد تابان قهرماني
ظفر با موكب او همعنان باد
كه بروي ختم شد صاحبقراني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد