قصيده شماره ۳۶ - در مدح خواجه ركن‌الدين عميدالملك وزير

۳۷ بازديد


اي آسمان جنيبه كش كبرياي تو
وي آفتاب پرتوي از نور راي تو
داراي دهر آصف ثاني عميد ملك
اي صد هزار حاتم طائي گداي تو
خورشيد نورگستر و مفتاح دولتست
راي رزين و خاطر مشگل‌گشاي تو
خواهد فلك كه حكم كند در جحهان ولي
كاري مسيرش نشود بي‌رضاي تو
بحر محيط را كه عطا بخش مينهند
غرق خجالتست ز فيض عطاي تو
پيش از وجود انجم و اركان نهاده بود
گنجور بخت گنج سعادت براي تو
روز نبرد چونكه پريشان كند صبا
گيسوي پرچم علم سدره ساي تو
گرد از يلان برآرد و افغان ز پردلان
از گرد راه بازوي معجز نماي تو
شاها من آنكسم كه شب و روز كرده‌ام
از روي اعتقاد سر و جان فداي تو
كس را دگر ندانم و جائي نباشدم
چون آستانهٔ در دولت سراي تو
صد سال اگر به فارس توقف بود مرا
وجه معاش من نبود جز عطاي تو
غير از ثناي تو نبود شغل ديگرم
كاري نباشدم به جهان جز دعاي تو
روزم بود خجسته و كارم بود به كار
هرگه كه بامداد ببينم لقاي تو
آنكس توئيكه همچو منت صدهزار هست
وانكس منم كه نيست مرا كس به جاي تو
چندانكه رهنماي بني آدمست عقل
بادا سعادت ابدي رهنماي تو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد