ترجيع بند

مشاور شركت بيمه پارسيان

ترجيع بند

۳۳ بازديد


وقت آن شد كه كار دريابيم
در شتاب است عمر بشتابيم
ديدهٔ حرص و آز بر دوزيم
پنجهٔ زهد و زرق برتابيم
ما گدايان كوي ميكده‌ايم
نه مقيمان كنج محرابيم
نه ز جور زمانه در خشميم
نز جفاي سپهر در تابيم
نه اسيران نام و ناموسيم
نه گرفتار ملك و اسبابيم
بندهٔ يكروان يك رنگيم
دشمن شيخكان قلابيم
گرد كوي مغان هميگرديم
مترصد كه فرصتي يابيم

با مغان بادهٔ مغانه خوريم
تا به كي غصهٔ زمانه خوريم

هر كه او آه عاشقانه زند
آتش از آه او زبانه زند
عشق شمعي از آن برافروز
شعله چون بر شرابخانه زند
مي درآيد به جوش و هر قطره
عكس ديگر بر آستانه زند
هر كه زان باده جرعه‌اي بچشيد
لاف مستي جاودانه زند
بندهٔ آن دمم كه با ساقي
شاهد ما دم از چمانه زند
با حريفي سه چار كز مستي
اين كند رقص و آن چغانه زند
خيز تا پيش از آنكه مرغ سحر
بال زرين بر آشيانه زند

با مغان بادهٔ مغانه خوريم
تا به كي غصهٔ زمانه خوريم

عقل با روح خودستائي كرد
عشق با هر دو پادشائي كرد
از پس پرده حسن با صد ناز
چهره بنمود و دلربائي كرد
ناگهان التفات عشق بديد
غره شد دعوي خدائي كرد
كار دريافت رند فرزانه
رفت و با عشق آشنائي كرد
صوفي افزوده بود مايهٔ خويش
در سر زهد و پارسائي كرد
هجر بر ما در طرب در بست
وصلش آمد گره گشائي كرد
خيز تا چون ارادتش ما را
سوي ميخانه ره نمائي كرد

با مغان بادهٔ مغانه خوريم
تا به كي غصهٔ زمانه خوريم

عشق گنجيست دل چو ويرانه
عشق شمعيست روح پروانه
در بيابان عشق ميگردد
روح مدهوش و عقل ديوانه
دست تا در نزد به دامن عشق
ره به منزل نبرد فرزانه
خرم آن عارفان كه دنيا را
پشت پائي زدند مردانه
آدم از دانه اوفتاده به دام
آه از اين دام واي از آن دانه
عمر در باختيم تا اكنون
گه به افسون و گه به افسانه
بعد از امروز گر به دست آريم
دامن يار و كنج ميخانه

با مغان بادهٔ مغانه خوريم
تا به كي غصهٔ زمانه خوريم

عقل را دانشي و رائي نيست
بهتر از عشق رهنمائي نيست
طلب عشق و وصل ورزيدن
كار هر مفلس و گدائي نيست
نام جنت مبر كه عاشق را
خوشتر از كوي يار جائي نيست
پاي در كوي زهد و زرق منه
كاندر آن كوي آشنائي نيست
بر در خانقه مرو كه در او
جز ريائي و بوريائي نيست
پيش ما مجلس شراب خوشست
مجلس وعظ را صفائي نيست
راه ميخانه گير تا شب و روز
چون در اسلاميان وفائي نيست

با مغان بادهٔ مغانه خوريم
تا به كي غصهٔ زمانه خوريم

آه از اين صوفيان ازرق پوش
كه ندارند عقل و دانش و هوش
رقص را همچو ني كمر بسته
لوت را همچو سفره حلقه بگوش
از پي صيد در پس زانو
مترصد چو گربهٔ خاموش
شكر آنرا كه نيستي صوفي
عيش ميران و باده ميكن نوش
خيز تا پيش آنكه ناگاهي
بركشد صبحدم خروس خروش
با صبوحي كنان درد آشام
با خراباتيان عشوه فروش
رو به ميخانهٔ مغان آريم
باده در جام و چنگ در آغوش

با مغان بادهٔ مغانه خوريم
تا به كي غصهٔ زمانه خوريم

خيز جانا چمانه برداريم
باده‌هاي مغانه برداريم
اسب شادي به زير ران آريم
و ز قدح تازيانه برداريم
بيش از اين غصهٔ جهان نخوريم
دل ز كام زمانه برداريم
زهد و تسبيح دام و دانهٔ ماست
از ره اين دام و دانه برداريم
شاهد و نقل و باده برگيريم
دف و چنگ و چغانه برداريم
پيش زانكه ناگهان روزي
رخت از اين آشيانه برداريم
يك زمان چون عبيد زاكاني
راه خمارخانه برداريم

با مغان بادهٔ مغانه خوريم
تا به كي غصهٔ زمانه خوريم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد