موش و گربه

مشاور شركت بيمه پارسيان

موش و گربه

۳۲ بازديد


اگر داري تو عقل و دانش و هوش
بيا بشنو حديث گربه و موش
بخوانم از برايت داستاني
كه در معناي آن حيران بماني
اي خردمند عاقل ودانا
قصهٔ موش و گربه برخوانا
قصهٔ موش و گربهٔ منظوم
گوش كن همچو در غلطانا
از قضاي فلك يكي گربه
بود چون اژدها به كرمانا
شكمش طبل و سينه‌اش چو سپر
شير دم و پلنگ چنگانا
از غريوش به وقت غريدن
شير درنده شد هراسانا
سر هر سفره چون نهادي پاي
شير از وي شدي گريزانا
روزي اندر شرابخانه شدي
از براي شكار موشانا
در پس خم مي‌نمود كمين
همچو دزدي كه در بيابانا
ناگهان موشكي ز ديواري
جست بر خم مي خروشانا
سر به خم برنهاد و مي نوشيد
مست شد همچو شير غرانا
گفت كو گربه تا سرش بكنم
پوستش پر كنم ز كاهانا
گربه در پيش من چو سگ باشد
كه شود روبرو بميدانا
گربه اين را شنيد و دم نزدي
چنگ و دندان زدي بسوهانا
ناگهان جست و موش را بگرفت
چون پلنگي شكار كوهانا
موش گفتا كه من غلام توام
عفو كن بر من اين گناهانا
مست بودم اگر گهي خوردم
گه فراوان خورند مستانا
گربه گفتا دروغ كمتر گوي
نخورم من فريب و مكرانا
ميشنيدم هرآنچه ميگفتي
آروادين قحبهٔ مسلمانا
گربه آنموش را بكشت و بخورد
سوي مسجد شدي خرامانا
دست و رو را بشست و مسح كشيد
ورد ميخواند همچو ملانا
بار الها كه توبه كردم من
ندرم موش را بدندانا
بهر اين خون ناحق اي خلاق
من تصدق دهم دو من نانا
آنقدر لابه كرد و زاري كردي
تا بحدي كه گشت گريانا
موشكي بود در پس منبر
زود برد اين خبر بموشانا
مژدگاني كه گربه تائب شد
زاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصال
در نماز و نياز و افغانا
اين خبر چون رسيد بر موشان
همه گشتند شاد و خندانا
هفت موش گزيده برجستند
هر يكي كدخدا و دهقانا
برگرفتند بهر گربه ز مهر
هر يكي تحفه‌هاي الوانا
آن يكي شيشهٔ شراب به كف
وان دگر بره‌هاي بريانا
آن يكي طشتكي پر از كشمش
وان دگر يك طبق ز خرمانا
آن يكي ظرفي از پنير به دست
وان دگر ماست با كره نانا
آن يكي خوانچه پلو بر سر
افشره آب ليمو عمانا
نزد گربه شدند آن موشان
با سلام و درود و احسانا
عرض كردند با هزار ادب
كاي فداي رهت همه جانا
لايق خدمت تو پيشكشي
كرده‌ايم ما قبول فرمانا
گربه چون موشكان بديد بخواند
رزقكم في السماء حقانا
من گرسنه بسي بسر بردم
رزقم امروز شد فراوانا
روزه بودم به روزهاي دگر
از براي رضاي رحمانا
هركه كار خدا كند بيقين
روزيش ميشود فراوانا
بعد از آن گفت پيش فرمائيد
قدمي چند اي رفيقانا
موشكان جمله پيش ميرفتند
تنشان همچو بيد لرزانا
ناگهان گربه جست بر موشان
چون مبارز به روز ميدانا
پنج موش گزيده را بگرفت
هر يكي كدخدا و ايلخانا
دو بدين چنگ و دو بدانچنگال
يك به دندان چو شير غرانا
آندو موش دگر كه جان بردند
زود بردند خبر به موشانا
كه چه بنشسته‌ايد اي موشان
خاكتان بر سر اي جوانانا
پنج موش رئيس را بدريد
گربه با چنگها و دندانا
موشكانرا از اين مصيبت و غم
شد لباس همه سياهانا
خاك بر سر كنان همي گفتند
اي دريغا رئيس موشانا
بعد از آن متفق شدند كه ما
مي‌رويم پاي تخت سلطانا
تا بشه عرض حال خويش كنيم
از ستم‌هاي خيل گربانا
شاه موشان نشسته بود به تخت
ديد از دور خيل موشانا
همه يكباره كردنش تعظيم
كاي تو شاهنشهي بدورانا
گربه كرده است ظلم بر ماها
اي شهنشه اولم به قربانا
سالي يكدانه ميگرفت از ما
حال حرصش شده فراوانا
اين زمان پنج پنج ميگيرد
چون شده تائب و مسلمانا
درد دل چون به شاه خود گفتند
شاه فرمود كاي عزيزانا
من تلافي به گربه خواهم كرد
كه شود داستان به دورانا
بعد يكهفته لشگري آراست
سيصد و سي هزار موشانا
همه با نيزه‌ها و تير و كمان
همه با سيف‌هاي برانا
فوج‌هاي پياده از يكسو
تيغ‌ها در ميانه جولانا
چونكه جمع آوري لشگر شد
از خراسان و رشت و گيلانا
يكه موشي وزير لشگر بود
هوشمند و دلير و فطانا
گفت بايد يكي ز ما برود
نزد گربه به شهر كرمانا
يا بيا پاي تخت در خدمت
يا كه آماده باش جنگانا
موشكي بود ايلچي ز قديم
شد روانه به شهر كرمانا
نرم نرمك به گربه حالي كرد
كه منم ايلچي ز شاهانا
خبر آورده‌ام براي شما
عزم جنگ كرده شاه موشانا
يا برو پاي تخت در خدمت
يا كه آماده باش جنگانا
گربه گفتا كه موش گه خورده
من نيايم برون ز كرمانا
ليكن اندر خفا تدارك كرد
لشگر معظمي ز گربانا
گربه‌هاي براق شير شكار
از صفاهان و يزد و كرمانا
لشگر گربه چون مهيا شد
داد فرمان به سوي ميدانا
لشگر موشها ز راه كوير
لشگر گربه از كهستانا
در بيابان فارس هر دو سپاه
رزم دادند چون دليرانا
جنگ مغلوبه شد در آن وادي
هر طرف رستمانه جنگانا
آنقدر موش و گربه كشته شدند
كه نيايد حساب آسانا
حملهٔ سخت كرد گربه چو شير
بعد از آن زد به قلب موشانا
موشكي اسب گربه را پي كرد
گربه شد سرنگون ز زينانا
الله الله فتاد در موشان
كه بگيريد پهلوانانا
موشكان طبل شاديانه زدند
بهر فتح و ظفر فراوانا
شاه موشان بشد به فيل سوار
لشگر از پيش و پس خروشانا
گربه را هر دو دست بسته بهم
با كلاف و طناب و ريسمانا
شاه گفتا بدار آويزند
اين سگ روسياه نادانا
گربه چون ديد شاه موشانرا
غيرتش شد چو ديگ جوشانا
همچو شيري نشست بر زانو
كند آن ريسمان به دندانا
موشكان را گرفت و زد بزمين
كه شدندي به خاك يكسانا
لشگر از يكطرف فراري شد
شاه از يك جهت گريزانا
از ميان رفت فيل و فيل سوار
مخزن تاج و تخت و ايوانا
هست اين قصهٔ عجيب و غريب
يادگار عبيد زاكانا
جان من پند گير از اين قصه
كه شوي در زمانه شادانا
غرض از موش و گربه برخواندن
مدعا فهم كن پسر جانا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد