پاسخ دادن ويس موبد را

مشاور شركت بيمه پارسيان

پاسخ دادن ويس موبد را

۳۳ بازديد


چو بشنيد اين سخن ويس دلاراى
چو سرو بوستانى جست از جاى
بدو گفت اى گرانمايه خداوند
گران تر حكمت از كوه دماوند
دل تو پيشه كرده بردبارى
كف تو پيشه كرده در بارى
ترا دادست يزدان هر چه بايد
هنرهايى كه اورنگت فزايد
هنرهاى تو پيداتر ز خورشيد
كنشهاى تو زيباتر ز اميد
توى فرخ شهنشاه زمانه
بمان اندر زمانه جاودانه
به همت آسمان نامدارى
به دولت آفتاب كامگارى
خجسته نام چون خورشيد تابان
رونده حكم چون تقدير يزدان
خداوندا تو خود دانى كه گردون
كند هر ساعتى لونى دگرگون
كنشهايى كزو بينيم هموار
بدو بر حكم و بر فرمان دادار
خدا او را به اندازه براندست
كم و بيشش بر آن اندازه ماندست
ز آغاز جهان تا روز فرجام
به رفتن سربسر يكسان نهد گام
چنان گردد كه دادارش بفرمود
چنان چون خواست او را راه بنمود
بهى و بترى در ما سرشتست
چنان چون نيك و بد بر ما نبشتست
نه از دانش دگر گردد سرشته
نه از مردى دگر گردد نوشته
درين گيتى چه نادان و چه گربز
به كار خويش حيرانند و عاجز
آگر پاكست طبعم يا پليدست
چنانست او كه يزدان آفريدست
چو از آغاز گشتم آفريده
بدان آندازه گشتم پروريده
چو يزدان مر ترا پيروز كردست
مگر جان مرا بد روز كردست
من از خوبى و زشتى بى گناهم
كجا من خويشتر را بد نخواهم
نه من گفتى كه نپذيرم سلامت
همه غم خواهم و رنج و ملامت
مرا از بهر سختى آفريدند
چنان كز بهر خوارى پروريدند
نه من گفتم كه گونه زرد خواهم
هميشه جان و دل پر درد خواهم
هر آن روزى كه گفتم شادمانم
شكنجه گشت شادى بر روانم
مرا چه چاره چون بختم چنينست
تو گويى چرخ با جانم به كينست
ز گمراهى دلم همرنگ نيلست
همانا غول بختم را دليلست
كنون از جان خود گشتى چنان سير
كه خواهم خويشتن را خوردهء شير
به ناخن پردهء دل را بدرم
به دندان رشتهء جان را ببرم
نه دل بايد مرا زين بيش نه جان
كه خورد تيمار و دردم هست ازيشان
نه اندر دل مرا روزى وزد باد
نه جان اندر تنم روزى شود شاد
چو كار من چنين آشفته ماندست
هميشه چشم بختم خفته ماندست
چرا ورزم بدين سان مهربانى
كزو دردست و ننگ جاودانى
مرا دشمن شده چون تو خداوند
ز من بيزار گشته خويش و پيوند
ز رازم دشمنان آگاه گشته
جهان بر چشم من چون چاه گشته
بدين سختى چه بايد مهر كارى
بدين خوارى چه بايد دوستدارى
ز بس كامد به گوش من ملامت
شدم يكباره در گيتى علامت
درى در جان تاريكم گشادند
چراغى اندر آن درگه نهادند
فتاد اندر دل من روشنايى
خرد از جان من جست آشنايى
ز راه مهر جستن باز گشتم
ز رخت مهر دل پرداز گشتم
بدانستم كه از مهرم به پايان
نيايد جز هلاك هر دو گيهان
مثال مهر همچون ژرف درياست
كنار و قعر او هر دو نه پيداست
اگر تا جاودان در وى نشينم
بدو ديده كنارش را نبينم
اگر جان هزاران نوح دارم
يكى جان را ازو بيرون نيارم
چرا با جان بيچاره ستيزم
چرا بيهوده خون خويش ريزم
چرا از تو نصيحت نه پذيرم
چرا راه سلاممت بر نگيرم
اگر بينى ز من ديگر تباهى
بكن با من ز كينه هرچه خواهى
اگر رامين ازين پس شير گردد
نپندارم كه بر من چير گردد
اگر بادست بويمن نيابد
گذر بر بام و كوى من نيابد
اگر جادوست از كارم بماند
و گر كيدست از چارم بماند
پذيرفتم هم از تو هم ز يزدان
كه هرگز نشكنم اين عهد و پيمان
اگر كار پرستش را سزايم
ازين پس تو مرايى من ترايم
دلت خشنود كن يك بار ديگر
كزين پس با تو باشم همچو شكر
همانا گر دهانم را ببويى
ازو آيدت بوى راستگويى
شهنشه چشم و رويش را ببوسيد
كه بشنيد آنكه زو هرگز بنشنيد
دگر باره نوازشها نمودش
به نيكو و ستايش بر فزودش
ز يكديگار جدا گشتند خرم
ميان دل شكسته لشكر غم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد