مويه كردن شهرو پيش موبد

مشاور شركت بيمه پارسيان

مويه كردن شهرو پيش موبد

۳۳ بازديد


چو باز آمد ز قلعه شاه شاهان
نبد همراه با او ماه ماهان
به پيش شاه شد شهرو خروشان
به فندق ماه تابان را خراشان
همى گفت اى نيازى جان مادر
به هر دردى رخت در مان مادر
چرا موبد نياوردت بدين بار
چه بد ديدى ازين ديو ستمگار
چه پيش امد ترا از بخت بد ساز
چه تيمار و چه سختى ديده اى باز
پس آنگه گفت موبد را به زارى
چه عذر آرى كه ويسم را نيارى
چه كردى آفتاب دلبران را
چرا بى ماه كردى اختران را
شبستانت بدو بودى شبستان
كنون چه اين شبستان چه بيابان
سرايت را همى بى نور بينم
بهشتت را همى بى حور بينم
اگر دخت مرا با من سپارى
وگر نه خون كنم دريا به زارى
بنالم تا بنالد كوه با من
خورد تا جاودان اندوه با من
بگيريم تا بگيرد دهر با من
جهان گردد ترا همواره دشمن
اگر ويس مرا با من نمايى
وگرنه زين شهنشاهى بر آيى
بگيرد خون ويس دلربايت
شود انگشت پايت بند پايت
چو شهرو پيش موبد زار بگريست
شهنشه نيز هم بسيار بگريست
بدو گفت ار بنالى ور ننالى
مرا زشتى و يا خوبى سگالى
بكردم آنچه پيش و پس نكردم
شكوه خويش و آب تو ببردم
اگر تو روى آن بت روى بينى
ميان خاك بينى نقش چينى
يكى سرو سهى بينى بريده
ميان خاك و خون در خوابنيده
جوانى بر تن سيمينش نالان
چه خوبى بر رخ گلگونش گريان
نهفته ابر گل خورشيد رويش
بخورده زنگ خون زنجير مويش
چو بشنيد اين سخن شهرو ز موبد
چو كوهى خويشتن را بر زمين زد
زمين ز اندام او شد خر من گل
سراى از اشك او شد ساغر مل
ز گيتى خورده بر دل تير تيمار
به خاك اندر همى پيچيد چون مار
همى گفت اى فرو مايه زمانه
بدزديدى ز من در يگانه
مگر گفتست با تو هوشيارى
كه گر دزدى كنى در دزد بارى
مگر چون من بدان در سخت شادى
كه چون گنجش به خاكاندر نهادى
مگر چون ديدى آن سرو بهشتى
به باغ جاودانى در بكشتى
چرا بر كندى آن سرو بار
چو بر كندى چرا كردى نگونسار
نگون گشته صنوبر چون برويد
به زير خاك عنبر چون ببويد
الا اى خاك مردم خوار تا كى
خورى ماه و نگار و خرو و كى
نه بس بود آنكه خوردى تا به امروز
كنون خوردى چنان ماه دل افروز
بتيزد ترسم آن سيمين تن پاك
كجا بى شك بريزد سيم در خاك
چرا تيره نباشد اختر من
كه در خاك است ريزان گوهر من
به باغ اندر نبالد بيش ازين سرو
كه سرو من بريده گشت در مرو
به چرا اندر نتابد بيش ازين ماه
كه ماه من نهفته گشت در چاه
مگر پروين به دردو شد نظاره
كه گرد آمد بهم چندين ستاره
نگارا شرو قدا ماه رويا
بتا زنجير مويا مشك بويا
تو بودى غمگسار روزگارم
كنون اندوه تو با كه گسارم
من اين مُست گران را با كه گويم
من اين بيداد را داد از كه جويم
جهانى را بكشت آنكه ترا كشت
وليكن زان همه بدتر مرا كشت
پزشك آرمز روم و هند و ايران
مگر درد مرا دانند درمان
نگارا در جهان بودى تو تنها
نديدى هيچ كس را با تو همتا
دلت بگرفت از گيتى برفتى
به مينو در سزا جفتى گرفتى
بتا تا مرگ جان تو ببردست
بزرگ اميد من با تو بمردست
كرا شايد كنون پيرايهء تو
كرا يابم به سنگ و سايهء تو
به كه شايد پرند پر نگارت
قبا و عقد و تاج و گوشوارت
كه يارد بردن آگاهى به ويرو
كه گريان شد به مرگ ويسه شهرو
بشد ويس آفتاب ماهرويان
بماندم ويس گويان ويس جويان
بشد ويس و ببرد آب خور و ماه
كه تابان بود چون ماه و خور از گاه
مه كوه غور بادا مه دز غور
كه آنجا گشت چشم من كور
به كوه غور ماهم را بكشتند
چنان كشته در اشكفتى بهشتند
به كوه غور در اشكفت ديوان
همى شادى كنند امروز ديوان
همه دانند زين خون خود چه خيزى
چه مايه خون آزادان بريزد
به خون ويسه گر جيحون برانم
ز خون دشمان وز ديدگانم
نباشد قيمت يك قطره خونش
كه آمد زان رخان لاله گونش
الا اى مرو پيرايهء خراسان
مدار اين خون و اين پتياره آسان
ز كوه غور گر آب تو زايد
بجاى آب زين پس خون نمايد
شود امسال خونين جويبارت
بلا رويد ز كوه و مرغزارت
فزون از برگها بر شاخساران
سنان بينى و تيغ نامداران
نيارامد شه تو تا به شاهى
ببارد زى تو طوفان تباهى
كمر بندد به خون ويس دلبر
ز بوم با ختر تا بوم خاور
چو آيند از همه گيتى سواران
بسايندت به سم راهواران
جهان بر دست موبد گشت ويران
نيازى دخترم چون شد ز گيهان
شكر اكنون بود خوش طعم و شيرين
كه منده نيست آن ياقوت رنگين
به باغ اكنون ببالد سرو و شمشاد
كه منده نيست آن شمشاد آزاد
كنون خوشبوى باشد مشك و عنبر
كه مانده نيست آن دو زلف دلبر
كنون لاله دمد بر كوه و هامون
كه منده نيست آن رخسار گلگون
حسود ويس بودى روز نوروز
كه نه چون روى او بودى دل افروز
كنون امسال گل زيبا بر آيد
نبيند چون رخش رعناتر آيد
بهار امسال نيكوتر بخندد
كه شرم ويس بر وى ره نبندد
دريغا ويس من بانوى ايران
دريغا ويس من خاتون توران
دريغا ويس من مهر خراسان
دريغا ويس من ماه كهستان
دريغا ويس من ماه سخن گوى
دريغا ويس من سرو سمن بوى
دريغا ويس من خورشيد كشور
دريغا ويس من اميد مادر
كجايى اى نگار من كجايى
چرا جويى همى از من جدايى
كجا جويم ترا اى ماه تابان
به طارم يا به گلشن يا به ايوان
هر آن روزى بنشستى به طارم
به طارم در تو بودى باغ خرم
هر آن روزى كه بنشستى به گلشن
به گلشن در نگشتى ماه روشن
هر آن روزى كه بنشستى به ايوان
به ايوان در نبودى تاج كيوان
اگر بى تو ببينم لاله در باغ
نهد لاله برين خسته دلم داغ
اگر بى تو ببينم در چمن گل
شود آن گل همه در گردنم غل
اگر بى تو ببينم بر فلك ماه
به چشمم ماه مار است و فلك جاه
ندانم چون توانم زيست بى تو
كه چشمم رودخون بگريست بى تو
ببايستم همى مرگ تو ديدن
به پيرى زهر هجرانت چشيدن
اگر بر كوه خارا باشد اين درد
به يك ساعت كند مر كوه را گرد
وگر بر ژرف دريا باشد اين غم
به يك ساعت كند چون سنگ بى نم
چرا زادم چنين بدنخت فرزند
چرا كردم چنين وارونه پيوند
نبايستم به پيرى ماه زادن
بپروردن به دست ديو دادن
روم تا مرگ بنشينم غريوان
بنالم بر دز اشكفت ديوان
بر آرم زين دل سوزان يكى دم
بدرم سنگ آن دز يكسر ازهم
دزى كان جاى ديوان بود و گر بز
چرا بردند حورم را در آن دز
روم خود را بيندازم از آن كوه
كه چون جشنى بود مرگى به انبوه
نبينم كام دل تا زو جدا ام
به ناكامى چنين زنده چرا ام
روم آنجا سپارم جان پاكم
بر آميزم به خاك ويس خاكم
وليكن جان خويش آنگه سپارم
كه دود از جان شاهنشه بر آرم
نشايد ويس من در خاك خفته
شهنشه ديگرى در بر گرفته
نشايد ويس من در خاك ريزان
شهنشه مى خورد در برگ ريزان
شوم فتنه برانگيزم ز گيهان
بگويم با همه كس راز پنهان
شوم با باد گويم تو همانى
كه بوى از ويس من بردى نهانى
به حق آنكه بو از وى گرفتى
هر آن گاهى كه بر زلفش برفتى
مرا در خون آن بت باشد ياور
هلاك از دشمان او بر آور
شوم با ماه گويم تو همانى
كه بر ويسم حسد بردى نهانى
به حق آنكه بودى آن دلارم
ترا اندر جهان هم چهر و هم نام
مرا يارى ده اندر خون آن ماه
كه من خونش همى خواهم ز بدخواه
شوم با مهر گويم كامگارا
به نام خويش ياور باش مارا
كجا خود ويس را افسر تو بودى
و يا بر افسرش گوهر تو بودى
به حق آنكه تو مانند اويى
چو او خوبى چو او رخشنده رويى
به شهر دوستانش نور بفزاى
به شهر دشمانش روى منماى
روم با ابر گويم تو همانى
كه چون گفتار ويسم در فشانى
دو دست ويس با تو يار بودى
هميشه چون تو گوهر بار بودى
به حق آنكه او بود ابر رادى
بجاى برق خنده ش بود و شادى
به شهر دشمنش بر بار طوفان
به سيل اندر جهنده برق رخشان
شوم لابه كنم در پيش دادار
به خاك اندر بمالم هر دو رخسار
خدايا تو حكيم و بردبارى
كه بر موبد همى آتش نبارى
جهان دادى به دست اين ستمگر
كه هست اندر بدى هر روز بدتر
نبخشايد همى بر بندگانت
به بيدادى همى سوزد جهانت
چو تيغ آمد همه كارش بريدن
چو گرگ آمد همه رايش دريدن
خدايا داد من بستان ز جانش
تهى كن زو سراى و خان و مانش
چو دود از من بر آورد اين ستمگر
تو دود از شادى و جانش برآور
چو موبد ديد زريهاى شهرو
هم از وى بيمش آمد هم ز ويرو
بدو گفت اى گرامى تر ز ديده
ز من بسيار گونه رنج ديده
مرا تو خواهرى ويرو برادر
سمنبر ويسه ام بانو و دلبر
مرا ويس است چشم و روشنايى
فزون از جان و چوز و پادشايى
بر آن بى مهر چو نان مهربانم
كه او را دوستر دارم ز جانم
گر او نا راستى با من نكردى
به كام دل ز مهرم بر بخوردى
كنون حالش همى از تو نهفتم
ازيرا با تو اين بيهوده گفتم
من آن كس را بكشتن چون توانم
كه جانش دوستر دارم ز جانم
اگر چه من به دست او اسيرم
همى خواهم كه در پيشش بميرم
اگر چه من به داغ او چنينم
همى خواهم كه او را شاد بينم
تو بر دردش مخوان فرياد چندين
مزن بر روى زرين دست سيمين
كجا من نيز همچون تو نژندم
نژندى خويشتن را كى پسندم
فرستم ويس را از دز بيارم
كه با دردش همى طاقم ندارم
ندانم زو چه خواهد ديد جانم
خطا گفتم ندانم نيك دانم
بسا تلخى كه من خواهم چشيدن
بسا سختى كه من خواهم كشيدن
مرا تا ويس باشد در شبستان
نبينم زو مگر نيرنگ و دستان
مرا تا ويس جفت و يار باشد
همين اندوه خوردن كار باشد
هر آن رنجى كه از ويس آيدم پيش
همى بينم سراسر زين دل ريش
دلى دارم كه در فرمان من نيست
تو پندارى كه اين دل زان من نيست
به تخت پادشاهى بر نشسته
چنان گورم به چنگ شير خسته
در كامم شده بسته به صد بند
به بخت من مزاياد ايچ فرزند
مرا كزدست دل روزى طرب نيست
گر از ويسم نباشد بس عجب نيست
پس آنگه زرد را فرمود خسرو
كه چون باد شتابان سوى دز رو
ببر با خويشتن دو صد دلاور
دگر ره ويس را از دز بياور
بشد زرد سپهبد با دو صد مرد
به يك مه ويس را پيش شه آورد
هنوز از زخم شه آزرده اندام
چنانچون خسته گورى جسته از دام
بد آن يك ماه رامين دل شكسته
به خان زرد متوارى نشسته
پس آنگه زرد پيش شاه شاهن
سخن گفت از پى رامين فراوان
دگر ره شاه رامين را عفو كرد
دريده بخت رامين را رفو كرد
دگر ره ديو كينه روى بنهفت
گل شادى به باغ مهر بشكفت
دگر ره در سراى شاه شاهان
فروزان گشت روى ماه ماهان
به رامش گشت عيش شاه شيرين
به باده بود دست ماه رنگين
گشاده دست شادى بند رادى
گرفته باز رادى كبگ شادى
دگر باره بر آمد روزگارى
كه جز رامش نكردند ايچ كارى
زمين را در گل و نسرين گرفتند
روان را در مى نوشين گرفتند
جهنده شد به نيكى باد ايشان
برفت آن رنجها از ياد ايشان
نه غم ماند نه شادى اين جهان را
فنا فرجام باشد هردوان را
به شادى دار را تا توانى
كه بفزايد ز شادى زندگانى
چو روز ما همى بر ما نپايد
درو بيهوده غم خوردن چه بايد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد