زارى كردن ويس از رفتن رامين

مشاور شركت بيمه پارسيان

زارى كردن ويس از رفتن رامين

۳۲ بازديد


چو آگه گشت ويس از رفت رام
به جشمش بام تيره گشت چون شام
فراقش ز عفران بر ارغوان ريخت
چو مژگانش گهر بر كهر با بيخت
جدايى بر رخانش زرگرى كرد
وليكن چشم او را جوهرى كرد
زنان بر روى دست پر نگارش
بنفشه كرد تازه گل انارش
كبودش جامه بد چون سو كواران
رخانش لعل همچون لاله زاران
ز بس بر رخ زدن دست نگارين
ز بس بر جامه راندن اشك خونين
ازو بستد فراقش رنگ فرخ
رخش چون جامه كرد و جامه چون رخ
همى ناليد بر تنهايى از جفت
خروشان زار با دايه همى گفت
فداى عاشقى كردم جوانى
فداى مهر جانان زندگانى
گمان كردم كه ما با هم بمانيم
هر آن كامى كه دل خواهد برانيم
قصا پيوند ما از هم ببريم
خدايى پردهء رازم بدريد
نگارا تا تو بودى در بر من
به نوشين خواب خوش بد بستر من
كنون تا بسترم پر خار كردى
مرا زان خواب خوش بيزار كردى
چو چشمم راز غم بى خواب كردى
كنارم را پر از خوناب كردى
ازان ترسد دل من گاه و بيگاه
كه تو ناچار جويى جنگ بدخواه
بتابد مهر بر روى چو ماهت
نشيند گرد بر زلف سياهت
نهى بر جاى افسر خود بر سر
كمان گيرى به جاى رود و ساغر
زره پوشى به جاى خز و ديبا
بفرسايدت آن اندام زيبا
چنان چون ريختى خونم به عبهر
بريزى خون بدخواهان به خنجر
چرا نشنيدم از تو هر چه گفتى
چرا با تو نرفتم چون تو رفتى
مگر بر من نشستى گرد راهت
شدى مشكين از آن زلف سياهت
دلم با تو به راه اندر رفيق است
ز هجرت خسته و در خون غريق است
رفيقت را به راه اندر نگه دار
فزونتر زين كه آزردى ميازار
نكو باشد ز خوبان خوب كارى
ننودى دوستان را دوستدارى
صتو آن كن با من اى باروى چون خون
كه باشد با خور روى تو در خورص
صمرا ياد آر از حالم بينديش
توانگر هم بينديشد ز درويشص
صمرا ديدى كه دود عشق چون بود
كنون آتش پديد آمد از آن دودص
صاز اين هجرت بدين هول و درازى
همه دردى به چشمم گشت بازىص
چه طوفانست گويى بر روانم
جيحون مى رود از ديدگانم
دلم چون نامهء پر رنج و دردست
كه بر عنوان او اين روى زعدست
نگر تا زارى اندر نامه چونست
كه بر عنوان او درياى خونست
چو ويس از درد دل ناليد بسيار
ز بس تيمار پيچان گشت چون مار
دل دايه بر آن دلبر همى سوخت
مرو را جز شكيبايى نياموخت
همى گفتش سبورى كن كه آخر
به كام دل رسد يك روز صابر
همه اندوه و تيمارت سر آيد
ز تخم صابرى شادى بر آيد
اگر چه بيدلان را صبر خوردن
بسى آسانتر است از صبر كردن
صتو صابر باس و پند دايه بنيوش
كه صبر تلخ بار آرد ترا نوشص
ترا در مان بجز يزدان كه داند
ازين بندت رهاندن او تواند
همى خوان كرد گارت را به يارى
همى كن با همه كس خوبكارى
مگر يزدان شما را دست گيرد
ز ناگه آتش دشمن بميرد
صبه اندرزت همين گفتن توانم
كه جاره جز شكيبايى ندانمص
به پاسخ گفت وى را ويس دلكش
صبورى چون توان كردن در آتش
صتو نشنيدى چه گفت آن مرد تيمار
كه داد او را رفيقى پند بسيارص
رفيقا بيش ازين پندم مياموز
برين گنبد نپايد مر ترا گوز
بشد يار و مرا كرده پدرود
چه اين پندو چه پولى زان سر رود
صدل من با دل تو نيست يكسان
ترا دامن همى سوزد مرا جانص
صترا زان چه كه من پيچم به تيمار
بود درد كسان بر ديگران خوارص
مرا گويى ترا صبرست چاره
چه آسانست كوشش برنظاره
تو معذورى كه تو همچون سوارى
ز رنج رهتو آگاهى ندارى
تو قارونى ز صبر و من تهى دست
بود بر چشم سيران گرسته مست
تو نيز اى دايه با من همچنين
ز بهر من شكيبايى گزينى
همانن گر چه من بيدل بمانى
فغان در گيتى از من بيش رانى
تو بنشينى و از من صبر جويى
صبورى چون كنم بى دل نگويى
صاگر بيدل بود شير ژد آگاه
برو چيره شود در دشت روباهص
تو پندارى مرا بايد كه چونين
همى بارد ز ديده سيل خونين
نخواهد هيچ كس بدبختى خويش
نجويد هيچ دانا سختى خويش
برم اين چاه بدبختى تو كندى
به صد چاره مرا در وى فكندى
كنون آسان نشستى بر سر چاه
همى گويى ز يزدان ياورى خوار
صبجز يزدان ترا چاره كه داند
ترا زين بند صختى او رهاندص
صنمد باشد در آب افگندن آسان
نباشد زو بر آوردنش از آن سانص


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد