ديدن ويس رامين را و عاشق شدن بر او

مشاور شركت بيمه پارسيان

ديدن ويس رامين را و عاشق شدن بر او

۳۳ بازديد


چو روز رام شاهنشاه كضور
نبرد آراست با گردان لشكر
سرايش پر ستاره گشت و پر ماه
ز بس خوبان و سالاران در گاه
همه طبعى چو خسرو بود با كام
همه دستى چو نرگس بود با جام
ز جام مى همى باريد شادى
چو از مستى جوانمردى و رادى
سپهداران و سالاران لشكر
يكايك همچو مه بودند و اختر
دريشان آفتابى بود رامين
دو چشم از نرگس و عارض ز نسرين
دو زلف انگور و رخ چون آب آنگور
غلام هر دو گشته مشك و كافور
به بالا همچو سرو جويبارى
فراز سرو باغ نوبهارى
دلش تنگ و دهان تنگ و ميان تنگ
ز دلتنگى شده بروى جهان تنگ
به بزم اندر نشسته با مى و رود
به سان غرقهء افتاده در رود
ز عشق و جام مى او را دو مستى
ز مستى و ز هجرانش دو سستى
رخ از مستى بسان زرّ در تاب
دل از سستى بسان خفته در خواب
به چشم اندر چو باده روى دلبر
به مغز اندر چو ريحان بوى دلبر
نشسته ويس بر بالاى گلشن
ز روى ويس گلشن گشته روشن
بياورده مرو را دايه پنهان
به بسيارى فريب و رنگ و دستان
نشاندش بر ميان بام گلشن
نهاده چشم بر سوراخ روزن
همى گفتش ببين اى جان مادر
كه تا كس ديدى از رامين نكوتر
نگر تا هست شيرين و بى آهو
چو مادر گفت ماننده به ويرو
نه رويست اين كه يزدانى نگارست
سراى شاه ازو خرم بهارست
سزد گر با چنين رخ عشق بازى
سحد گر با چنين دلبر بسازى
همى تا ويس رامين را همى ديد
تو گفتى جان شيرين را همى ديد
چو نيك اندر رخ رامين نگه كرد
وفا و مهرِ ويرو را تبه كرد
پس انديشه كنان با دل همى گفت
چه بودى گر شدى رامين مرا جفت
چو خواهم ديد گويى زين دل ازار
كه ويرو را ازو بشكست بازار
كنون كز مادر و فرّخ برادر
جدا ماندم چرا سوزم بر آذر
چرا چندين به تنهايى نشينم
بلا تا كى كشم نه آهنينم
ازين بهتر دلارامى نيابم
سر از پيمان و فرمانش نتابم
چنين انديشها با دل همى كرد
دريغ روزگار رفته مى خورد
نكرد اين دوستى بر دايه پيدا
اگر چه گشته بود از عشق شيدا
مرو را گفت رامين همچنانست
كه تو گفتى و بس روشن روانست
هنرهاى بزرگ و نيك داند
به فرخ بخت ويرو نيك ماند
و ليكن آنكه مى جويد نيابد
رخم گر مه بود بر وى نتابد
نه خود را همچنين بيمار خواهم
نه نيز او را درين تيمار خواهم
نه من شايم به ننگ و ناپسندى
نه او شايد به رنج و مستمندى
خدا از بهر من نيكى دهادش
برفته نام و مهر من ز يادش
چو ويس آمد به زير از بام گلشن
به چشمش تيره شد خورشيد روشن
ستنبه ديو مهر آمد به جنگش
بزد بر دلش زهر آلوده چنگش
ربود و برد و بستردش بدان چنگ
ز جان هوش وز دل صبر وز رخ رنگ
چو بد دل بود ويس دل شكسته
ز جان آرام و از دل خون گسسته
گهى انديشه بر وى زور كردى
هوا چشم خرد را كور كردى
گهى گفتى چه خواهد بود بر من
جز آن كز من بر آيد كام دشمن
نه هر گز مهربانى كس نورزيد
و يا كام دلى رنجى نيرزيد
اگر آزاده اى باشد چو رامين
چرا پر هيزد از بدخواه چندين
گهى شرمش هوا را دور كردى
خرد انديشه را دستور كردى
بترسيدى ز ننگ اين جهانى
ز پادافراه كار آسمانى
چو از يزدان و از دوزخ بترسيد
خرد مر شرم را بر مهر بگزيد
پشيمان شد ز مهر و مهركارى
گزيد آزادگى و ترسگارى
بران بنهاد دل كز هيچ گونه
نپيوندد به كردار ننونه
خرد را دوستر دارد ز رامين
نيارد سر به ناشايست بالين
چو بر دل راستى را پادشا كرد
روان را ترسگارى پارسا كرد
نبود آگه ز كار ويس دايه
كه او جان را ز نيكى داد مايه
به رامين شد مرو را مژدگان برد
كه شاخ بخت سر بر آسمان برد
رميده صيد لختى رام تر شد
وزان تندى و بد سازى دگر شد
چنان دانم كه با تو سر در آرد
درخت آندهت شادى بر آرد
چنان دلشان شد آزاده رامين
كه مرده باز يابد جان شيرين
زمين را بوسه داد او پيش دايه
بدو گفت اى به دانش نيك مايه
سپاست بر سرم بهتر ز ديهيم
كه كردى مر مرا از مرگ بى نيم
بدين رنج و بدين گفتار نيكو
ترا داشن دهاد ايزد به مينو
كه من داشن ندانم در خور تو
و گر جان بر فشانم بر سر تو
توى مادر منم پيش تو فرزند
ترا دارم هميشه چون خداوند
سر از فرمان تو بيرون نيارم
تن و جان را دريغ از تو ندارم
هر آن كامى كه تو خواهى بجويم
به كردار و به گنج و آبرويم
چو زين ساز نيكويها گفت بسيار
نهاد از پيش او سه بدره دينار
دگر شاهانه درجى از زرناب
در و شش هار مرواريد خوشاب
بسى انگشترى از زر و گوهر
بسى مشك و بسى كافور و عنبر
نپذرفت ايچ داشن دايه از رام
بدو گفت اى شه فرخنده بر كام
ترا نز بهر چيزى دوستدارم
كه من خود خواسته بسيار دارم
توى چشم مرا خورشيد روشن
مرا ديدار تو بايد نه داشن
يكى انگشرتى برداشت سيمين
كه دارد يادگار شاه رامين


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد