فريفتان دايه ويس را به جهت رامين

مشاور شركت بيمه پارسيان

فريفتان دايه ويس را به جهت رامين

۳۶ بازديد


چو دايه پيش ويس دلستان شد
چو جادو بد گمان و بد نهان شد
سخنهاى فريبنده بپيراست
به دستان و به نيرنگش بياراست
چو ويس دلستان را ديد غمگين
از آب ديدگان تر كرده بالين
به درد مادر و هجر برادر
گسسته عقد مرواريد بربر
بدو گفت اى مرا چون جان شيرين
نه بيمارى چه دارى سر به بالين
چه ديوست اين كه جانش نشستست
در هر شاديى بر تو ببستست
گمان كردى به رنج اندر سهى سرو
تو پندارى كه در چاهى نه در مرو
سبكتر كن ز دل بار گران را
كزو آسيب سخت آيد روان را
نه بس كارى بود اسيب بردن
گذشته ياد كردن درد خوردن
ز غم خردن بتر پتياره اى نيست
ز خرسندى به او را چاره اى نيست
اگر فرمان برى خرم نشينى
به بخت خويش خرسندى گزينى
صز خرسنديد جان را نيك يار است
نه خرسنديت با جان كارزار استص
چو بشنيد اين سحن ويس دلارام
تو گفتى ايفت لختى در دل آرام
چو خورشيدى سر از بالين بر آورد
ز غنبر سلسله بر گل بگسترد
زمين از رنگ رويش نقش چين گشت
هوا از بوى مويس عنبرين گشت
چه ايوان بود و چه روى دلارام
به رنگ رويش يكدگر هر دو وشى فام
چو باغ جوب رنگ ارديبهشتى
بهشت ايوان و ويس او را بهشتى
رخانش بود گفتى نوبهاران
هم از چشمش برو باريده باران
شخوده نيلگون گشت رخانش
چو نيلوفر بد اندر آبدانش
در آب اشك او دو چشم بى خواب
نكوتر بود از نرگس كه در آب
به گريه دايه را گفت رخانش
چو نيلوفر بد اندر آبدنش
در آب اشك او دو چشم بى خواب
نكوتر بود از نرگس كه در آب
به گريه دايه را گفت اين چه روزاست
كه گويى آتش آرام سوزست
به هر روزى كه نو گردد ز گردون
مرا نو گردد اندوهى دگرگون
گناه از مرو بينم يا ز اختر
و يار زين چرخ خود كام ستمگر
كه گويى كوه چون البرز هفتاد
نگون شد ناگهان و بر من افتاد
نه مروست كه بود تن گدازست
نه شهرست اين كه چاه شست بازست
نگارستان و باغ و كاخ شهوار
مرا هستند همچون دوزخ تار
تن من دردها را راه گشست
تو گويى جانم آتشگاه گشست
ز شب بينم بلا وز روز تيمار
پزايد بر دلم زين هردوان بار
به جان كه گرآيد مرا هوش
بود چون زندگانى بر دلم نوش
من اميد از جهان بريدمم
كه ويرو را به جواب اندر بديدم
نشسته بر سمند كوه پيكر
مرو را نيزه در كف تيغ در بر
زنخچير آمده با شادكامى
بسى كرده به صحرا نيك نامى
به شادى باره را پيشم بتازيد
به خوشى مر مرا لختى نوازيد
مرا گفتى به آواز چو شكر
كه چونى يار من جان برادر
به بيگانه زمين در دست دشمن
بگو تا حال تو چونست بى من
وزان پس ديدمش بامن بخفته
بر سيمين من در بر گرفته
لب طوطى و چشم گاوميشم
بسى بوسيد و تازه كرده ريشم
مرا گفتار او كم دوش خواندست
هنوز اندر دل و گوش ماندست
هنوز آن بوى خوش زان پيكر نغز
مرا ماندست در بينى و در مغز
بتر زين كى نمايد بخت كينم
كه ويرو را همى در خواب بينم
چو گردونم نمايد روز چونين
مرا زين پس چه بايد جان شيرين
مرا تا من زيم اين غم بسنده ست
كه جانم مرده و امدام زنده ست
تو ديدى دايه اندر مرو گنده
خدايت را چو ويرو هيچ بنده
همى گفت اين سخنهاى دل انگيز
شده دو چشم خونريزش گهر نيز
نهاده دايه دستش بر سر و بر
همى گفت اى چراغ و چشم مادر
ترا دايه ز هر دردى فدا باد
غم تو مشنوداد و بد مبيناد
شنيدم هر چه گفتى اى پرى روى
فتاد اندر دلم چون آهى و روى
اگرچه درد بر تو بى كرانست
مرا درد تو بر دل بيش از آنست
مبر اندوه كت بردن نه آيين
به تلخى مگذران اين عمر شيرين
به رامش دار دل را تا توانى
كه دو روزست ما را زندگانى
جهان چون خان راه مردمانست
درنگ ما درو در يك زمانس
بود شاديش يكسر انده آميغ
نپايد دير همچون سايهء ميغ
جهان را نام او زيرا جهانست
كه زى هشيار چون رخش جهانست
چرا از بهر آن اندوه دارى
كه هست ايدر جهان چون تو گذارى
اگر كامى ز تو بستد زمانه
به صد كام دگر دارى بهانه
جوان و كامگار و پادشايى
به شاهى بر گهان فرمان روايى
مكن پدرود يكباره جهان را
مكن در بند جاويدان روان را
به گيتى در جوانان هر كه مردند
همه جويان كام و كرد وخوردند
يكايك دل بهچيزى رام دارند
به رامش روز خود پدرام دارند
گروهى صيد يوز و باز جويند
گروهى چنگ و بربط ساز جويند
گروهى خيل دارند و شبستان
غلامان و بتان نارپستان
هميدون هر چه پوشيده زنانند
به چيزى هر يكى شادى كنانن
تو با تيمار ويرو مانده و بس
نخواهى در جهان جستن جز او كسى
مرا گفتى كه اندر مرو گنده
خدايت را چو ويرو نيست بنده
صاگر چه شاه و خود كام است ويرو
فرشته نيست پرورده به مينوص
به مرو اندر بسى ديدم جوانان
دليران جهان كضور ستانان
بهبالا همچو سرو جويبارى
بهچهره همچو باغ نوبهارى
ز خوبى و دليرى آفريده
به مردى از جهانى برگزيده
خردمندان كه ايشان را ببينند
يكايك را ز ويرو بر گزينند
وز يشان شير مردى كامرانست
كجا در هر هنر گويى جهانست
گر ايشان اخترند او آفتابست
ور ايشان عنبرند او مشك نابست
بهتخمه تا به آدم شاه و مهتر
به گوهر شاه موبد را برادر
خجسته نام و فرخ بخت رامين
فرشته بر زمين و ديو در زين
به ويرو نيك ماند خوب چهرى
گروگان شد همه دلها به مهرى
دليران جهان او را ستايند
كه روز جنگ با او برنيايند
به ايران نيست همچون او هنرجوى
شكافند به ژوپين و سنان موى
به توران نيست همچون او كمان ور
به فرمانش رونده مرغ با پر
ز گردان بيش ريزد خون گه روزم
ز ياران بيش گيرد مى گه بزم
به گوشش همچو شير كينهدارست
به بخشش همچو ابر نوبهارست
ابا چندين كه دارد مردوارى
به دل اين داغ دارد كش تو دارى
ترا ماند به مهر اى گنبد سيم
تو گويى كرده شد سيبى به دونيم
نگه كن تا تو چونى او چنانست
چو زر اندود شاخ خيزراست
ترا ديدست و عاشق گشته بر تو
اميد مهربانى بسته در تو
همان چشمش كه چون نرگس به بارست
چو ابر نوبهاران سيل بارست
همان رويش كه تا بنده چو ماهست
ز درد بيدلى همرنگ كاهست
دلى دارد بلا بسيار برده
نهيب عاشقى بسيار خورده
جهان ناديده در مهر اوفتاده
دل و جان را به ديدار تو داده
ترا بخشايم اندر مهر و او را
كه بخضودن سزد روى نكو را
شما را ديده ام در قشق بى يار
دو بيدل هر دو بيروزى از اين كار
چو ويس ماه روى حور ديدار
شنيد از دايه اين وارونه گفتار
ندادش تا زمانى دير پاسخ
سرشك از چشم ريزان بر گل رخ
ز شرم دايه سر در بر فگنده
زبان بسته ز پاسخ لب ر خنده
پس آنگه سر بر آورد و بدو گفت
روان را شرم باشد بهترين جفت
چه نيكو گفت خسرو با سپاهى
چو شرمت نيست گو آن كن كه خواهى
ترا گر شرم و دانش يار بودى
زبانت را نه اين گفتار بودى
هم از ويرو هم از من شرم بادت
كه از ما سوى رامين گشت يادت
مرا گر موى بر ناخن برستى
دل من اين گمان بر تو نبستى
اگر تو مادرى من دختر تو
وگر تو مهترى من كهتر تو
مرا شوخى و بيشرمى مياموز
كه بى شرمى زنان را بد كند روز
دلم را چه شتاب و چه نهيبست
كه در وى مر ترا جاى فريبست
ز چه بيچاره ام وز چه به دردم
كه ناز و شرم خود را در نوردم
هم آلوده شوم در ننگ جاويد
هم از مينو بضويم دست اوميد
اگر رامين بهبالا هست چون سرو
به مردى و هنر پيرا
هم او را به خدايش يار بادا
ترا جز مهر رامين كار بادا
مرا او نيست در خور گرچه نيكوست
برادر نيست گرچه همچو ويرست
نه او بفريبدم هر گز به ديدار
نه تو بفريبيم هر گز بهگه گفتار
نبايست تو گفتارش شنيدن
چو بشنيدى بهپيشم آوريدن
چرا پاسخ ندادى هر چه بتر
چنانچون با پايمش بود در خور
چه نيكو گفت موبد پيش هوشنگ
زنان را آز بيش از شرم و فرهنگ
زنان در آفرينش نا تمامند
ازيرا خويش كام و زشت نامند
دو گيحان گم كنند از بهر يك كام
چو كام آمد نجويند از خرد نام
اگر تو بخردى با دل بينديش
ببين تا كام چه ننگ آورد پيش
زنان را گرچه باشد گونهه گون چار
ز مردان لابه بپذيرند و گفتار
هزاران دام جويد مرد بى كام
كه كام خويش را گيرد بدان دام
شكار مرد باشاد زن به هرسان
بگيرد مرد او را سخن آسان
بهرنگ گونه گون آرد فرابند
به اميد و نويد و سخن سوگند
هزاران گونه بنمايد نيازش
به شيرين لابه و نيكو نوازش
چو در دامش فگند و كام دل رانگ
ز ترس ايمن ببود و آز بنشاند
به عشق اندر نيازش ناز گردد
به ناز اندر بلند آواز گردد
تو گويى رام گردد عشق سر كش
كه خاكستر شود سوزنده آتش
زن مسكين بهچشمش خوار گردد
فسونگر مرد ازو بيزار گردد
زن بدبخت در دام او فتاده
گرفته ننگ و آب روى داده
زن مسكين فروتن مرد برتن
كمان سر كشى آهحته برزن
نه مرد بى وفا دردش آزرم
نه در نامردمى دارد ازو شرم
نورزد مهر و نيز افسوس دارد
نگويد خوب و ننگش بر شمارد
زن اميدور بود از داغ اميد
گدازد همچو برف از تاب خورشيد
بهمهر اندر بود چون گور خسته
دل و جانش بهبند مهر بسته
گهى ترسد ز شوى و گه ز خويشان
گهى كاهد ز بيم و شرم يزدان
بدين سر ننگ و رسواييش بى مر
بدان سر آتش دوزخ برابر
بدان جايى كه نيك و بد بپرسند
ز شاهان و جهانداران نترسند
مرا كى دل دهد كردن چنين كار
كه شرم خلق باشد بيم دادار
اگر كارى كنم بر كام ديوم
بسوزد مر مرا گيهان خديوم
و گر راز مرا مردم بدانند
همه كس تخم مهرم بر فشانند
گروهى در تن من طمع دارند
ز كام خويش جستن جان سپارند
گروهى ننگ و رسواييم جويد
بجز زشتى مرا چيزى نگويند
چو كام هر كسى از من بر آيد
بجز دوزخ مرا جايى نشايد
پس آن در چون گشايم بر روانم
كزو آيد نهيب جاودانم
پناه من به هر كارى خرد باد
كه جويد راستى و پرورد داد
اميد من بهيزدان باد جاويد
كه جزاو نيست شايسته بهاميد
چو بشنيد اين سخن دايه از آن ماه
ز ويس دست كامش ديد كوتاه
ز ديگر در مرو را داد پاسخ
كه باشد كار نيك از بخت فرخ
ز چرخ آيد قصا نز كام مردم
ازيرا بنده آمد نام مردم
تو پندارى بهمردى و دليرى
ز شيران برد شايد طبع بازى
ز چرخ آمد همه چيزى نوشته
نوشته با روان ماسرشته
نوشته جاودان ديگر نگردد
بهرنج و كوشش از ما برنگردد
چو بخت آمد ترا بستد ز ويرو
بريد از شهر و از ديدار شهر
كنون نيز آن بود كت بخت خواهد
نه كام بخت بفزايد نه كاهد
جوابش داد ويس ماه پيكر
كه نيك و بد همه بخت آورد بر
وليكن هر كه او كرد بد ديد
بسا مردم كه يك بد كرد و صد ديد
نخستين كار بد آمد ز شهرو
كه دادش جفت موبد را به ويرو
بدى او كرد و ما اين بد نكرديم
نگر تا درد و انده چند خورديم
منم بد نام ويرو نيز بد نام
منم بى كام و ويرو نيز بى كام
مرا اين پند بس باشد كه ديدم
ز بد نامان و بد كاران بريدم
چرا من خويشتن را بد پسندم
بهانه زان بدى بر بخت بندم
من از بخت نكو نه خوار باشم
چو در كار بداو يار باشم
دگر ره دايه گفت اى سرو سيمين
نه فرزنده منست آزاده رامين
كه من فرزند را پشتى نمايم
بدان كز بند مهرش بر گشايم
اگر وى را كند دادار پشتى
نبيند زاسمان هر گز درشتى
شنيدستى مگر گفتار دانا
كه هست ايزد به هر كارى توانا
جهان را زيرفرمان آفريدست
همه كارى بهاندازه بريدست
بسى بينى شگفتيهاى گيهان
كه راز آن شگفتى يافت نتوان
بسا بد كيش كاو گردد نكو كيش
بسا قارون كه گردد خوار و درويش
بسا ويران كه گردد كاخ و ايوان
بسا ميدان كه گردد باغ و بستان
بسا مهتر كه گردد خوار و كهتر
بسا كهتر كه گردد شاه و مهتر
ز مهر ار تلخيت بايد چشيدن
سر از جنيرش نتوانى كشيدن
قصاگر بر تو راند مهربانى
نباشد جز قصاى آسمانى
نه دانش سود دارد نه سوارى
نه هشيارى و نه پرهيز گارى
نه تندى سود دارد نه سترگى
نه گنج و گوهر و نام و بزرگى
نه تدبير و هنر نه پادشايى
نه پرهيز و گهر نه پرسايى
نه شهرو ديدن و نه خويش و پيوند
نه اندرز نكو نه راستى پند
چو مهر آمد ببايد ساخت ناچار
ببردن كام و ناكام از كسان بار
به ياد آيد ترا گفتار من زود
كزين آتش نديدى تو مگر دود
چو مهرى زين فزونتر آزمايى
سخنهاى مرا آنگاه ستايى
تو بينى روشن و من نيز بينم
كه من با تو بهمهرم يا بهكينم
ز بخت آيد بهانه يا از بخت
زمانه نرم باشد با تو يا سخت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد