رسيدن ويس و رامين به هم

مشاور شركت بيمه پارسيان

رسيدن ويس و رامين به هم

۳۳ بازديد


چو خواهد بد درختى راست بالا
چو بر رويد بود ز آغاز پيدا
هميدون چون بود سالى دل افروز
پديد آيدش خوشى هم ز نوروز
چنان چون بود كار ويس و رامين
كه هست آغازش آينده به آيين
اگر چه درد دل بسيار بردند
به وصل اندر خوشى بسيار كردند
چو ويس از مهر بر رامين ببخضود
زمانه زنگ كين از دلش بزدود
در آن هفته به يكديگر رسيدند
چنان كز هيچ كس رنجى نديدند
شهنشه بار بر بست از خراسان
سرا پرده بزد بر راه گرگان
وز آنجا سوى كوهستان سفر كرد
چو بهمد بر رى و ساوه گذر كرد
بماند بهسوده رامين در خراسان
كجا او خويشتن را ساحت نالان
برادر تخت و جاى خود بدو داد
بفرمودش كه مردم را دهد داد
شهنشه رفته از مرو نو آيين
به مرو اندر بمانده ويس و رامين
نخستين روز بنشست آن پرى روى
پر از ناز و پر از رنگ و پر از بوى
ميان گنبدى سر بر دو پيكر
نگاريده به زرين نفش بتگر
نهادش همچو مهر رام محكم
نگارش همچو روى ويس خرم
ازو سه در گشاده در گلستان
سه ديگر در به ايوان و شبستان
نشسته ويس چون خورشيد بر تخت
هم از خوبى به آزادى هم از بخت
ميان گوهر و زيور سراپاى
بتان را زشت كرده زيب و آراى
هزاران گل شكفته بر رخانش
نهفته سى ستاره در دهانش
دمان بوى بهشت از ويس بت روى
چنان چون بوى خوش از باغ خوشبوى
نسيم باغ و بوى ويس در هم
روان خسته را بودند مرهم
شكفته گل به خوبى چون رخ ويس
به بوى مشك همچون پاسخ ويس
چو ابرى بسته دود مشك و عنبر
كه ديد ابرى بر آينده ز مجمر
ز روى دلبران او را بهاران
وز آب گل مرو را قطر باران
بهشتى بود گفتى كاخ و ايوان
مرو را حور ويس و دايه رصوان
گهى آراست ويس دلستان را
گهى ايوان و خوم بوستان را
چو گنبد را ز بيگانه تهى كرد
ز راه بام رامين را در آورد
چو رامين آمد اندر گنبد شاه
نه گنبد ديد گردون ديد با ماه
اگر چه ديد روى ويس دلبر
نيامد دلش را ديدار باور
دل بيمارش از شادى چنان شد
كه گفتى پير بود از سر جوان شد
تن نالانش از شادى دگر شد
تو گفتى مرده بود او جانور شد
روانش همچو كشت پژمريده
اميد از آب و از باران بريده
ز بوى ويس آب زندگانى
بخورد و ماند نامش جاودانى
چو با ماه جهان افروز بنشست
ز جانش دود آتش سوز بنشست
بدو گفت اى بهشت كام و شادى
به تو يزدان ننوده اوستادى
به گوهر بانوان را بانوى تو
به غمزه جادوان را جادوى تو
گل كافور رنگ مشك بويى
بت شمشاد قد لاله رويى
تو از خوبى كنون چون آفتابى
خنك آن كس كه تو بروى بتابى
به بالاى تو ماند سرو و شمشاد
اگر بر هر دو ماند نقش نوشاد
تو در زيبايى آن رخشنده ماهى
كجا تاريكى و تيمار كاهى
ترا دادست بخت آن روشنايى
كه زنگ از جان بدبختان زدايى
اگر باشم ترا از پيشكاران
خداوندى كنم بر كامگاران
و گر پيشت پرستش را بشايم
بجز با مشترى پهلو نسايم
چو بشنيد اين سخن ويس پرى زاد
به شرم و ناز و گشى پاسخش داد
بدو گفت اى جوانمرد جوانبخت
بسى تيمار ديدم در جهان سخت
نديدم هيچ تيمارى بدين سان
كه شد بر چشم من سوايى آسان
تن پاكيزه را آلوده كردم
وفا و شرم را نابوده كردم
ز دو كس يافتم اين زشت مايه
يكى از بخت بد ديگر ز دايه
مرا دايه درين رسوايى افگند
به نيرنگ و به دستان و به سوگند
بكرد او هر چه بتوانست كردن
ز خواهش كردن و تيمار خوردن
بگو تا تو چه خواهى كرد با من
ز كام دوستان وز كام دشمان
به مهر اندر چو گل يك روزه باشى
نه چون ياقوت و چون فيروزه باشى
بگردد سال و ماه و تو بگردى
پشيمانيت باشد زين كه كردى
اگر پيمان چنين خواهدت بودن
چه بايد اين همه زارى ننودن
به يكروزه مرادى كش برانى
چه بايد برد ننگ جاودانى
نيرزد كام صد ساله يكى ننگ
كزو بر جان بماند جاودان زنگ
پس آن كامى كه او يكروزه باشد
سزد گر جان ازو با روزه باشد
دگر باره زبان بگشاد رامين
بدو گفت ايرونده سرو سيمين
ندانم كضورى چون كضور ماه
كه دروى رست چون تو سرو با ماه
ندانم مادرى چون پاك شهرو
كه بودش دخت ويس و پور ويرو
هزاران آفرين بر كضورت باد
هميدون بر خجسته گوهرت باد
هزاران آفرين بر مادر تو
كزو زاد اين بهشتى پيكر تو
خنك آن را كه هستت نيك مادر
مر آن را نيز كاو هستت برادر
دگر آن را كه روزى با تو بودست
ترا ديدست يا نامت شنودست
دگر آن را كه كردت دايگانى
ويا ورزيد با تو دوستگانى
بسست اين خر مرو شاهجان را
كه آرامست چون تو دلستان را
بسست اين نام و اين اورنگ شه را
كه دارد در شبستان چون تو مه را
مرا اين خرمى بس تا به جاويد
كه نامى گشتم از پيوند خورشيد
بدين گوشى كه آوازت شنيدم
بدين چشمى كه ديدارت بديدم
ازين پس نشنوم جز نيكنامى
نبينم جز مراد و شادكامى
پس آنگه ويس و رامين هر دو با هم
ببستند از وفا پيمان محكم
نخست آزاده رامين خورد سوگند
به يزدان كاوست گيتى را خداوند
به ماه روشن و تابنده خورشيد
نه فرخ مشترى و پاك ناهيد
به نان و با نمك با دين يزدان
به روشن آتش و جان سخن دان
كه تا بادى وزد بر كوهساران
ويا آبى رود بر رودباران
بماند با شب تيره سياهى
بپوسد در درون جوى ماهى
روش دارد ستاره آسمان بر
هميدون مهر دارد تن به جان بر
نگردد بر وفا رامين پشيمان
نه هرگز بشكند با دوست پيمان
نه جز بر روى ويسه مهر بندد
نه كس را دوست گيرد نه پسندد
چو رامين بر وفا سوگندها خورد
به مهر و دوستى پيمانها كرد
پس آنگه ويس با وى خورد سوگند
كه هرگز نشكند با دوست پيوند
به رامين داد يك دسته بنفشه
به يادم دار گفتا اين هميشه
كجا بينى بنفشه تازه بر بار
ازين پيمان و اين سوگند ياد آر
چنين بادا كبود و كوژ بالا
هر آن كاو بشكند پيمانش از ما
كه من چون گل ببينم در گلستان
به ياد ارم ازين سوگند و پيمان
چو گل يك روزه بادا جان آن كس
كه از ما بشكند پيمان ازين پس
چو زين سان هر دوان سوگند خوردند
به مهر و دوستى پيمان بكردند
گوا كردند يزدان جهان را
هميدون اختران آسمان را
وزان پس هر دوان با هم بخفتند
گذشته حالها با هم بگفتند
به شادى ويس را بد شاه در بر
چو رامين را دو هفته ماه در بر
در آورده به ويسه دست رامين
چو زرين طوق گرد سرو سيمين
گر ايشان را بديدى چشم رصوان
ندانستى كه نيكوتر ازيشان
همه بستر پر از گل بود و گوهر
همه بالين پر از مشك و ز عنبر
شكرشان در سخن همراز گشته
گهرشان در خوشى انراز گشته
لب اندر لب نهاده روى بر روى
در افگنده به ميدان از خوشى گوى
ز تنگى دوست را در بر گرفتن
دو تن بودند در بستر چو يك تن
اگر باران بر آن هر دو سمن بر
بباريدى نگشتى سينه شان تر
دل رامين سراسر خسته از غم
نهاده ويس دل بر وى چو مرهم
ز نرگس گر زيان بودى فراوان
زيانى را ز شكر خواست تاوان
به هر تيرى كه ويسه بر دلش زد
گزاران بوسه رامين بر گُلش زد
چو در ميدان شادى سر كشى كرد
كليد كام در قفل خوشى كرد
بدان دلبر فزونتر شد پسندش
كجا با مُهر يزدان ديد بندش
بسفت آن نغز درّ پر بهارا
بكرد آن پارسا نا پارسارا
چو تير از زخمگاه آهيخت بيرون
نشانه بود و تيرش هر دو پر خون
به تيرش خسته شد ويس دلارام
بر آمد دلش را زان خستگى كام
چو كام دل بر آمد اين و آن را
فزون شد مهربانى هردوان را
وزان پس همچنان دو مه بماندند
بجز خوشى و كام دل نراندند
چو آگه گشت شاهنشاه ز رامين
كه سر برداشت نالنده ز بالين
همانگاه نامه زى رامين فرستاد
كه ما بى تو دل آزاريم و باشاد
همه بى روى تو بدرام و دلگير
چه مى خوردن چه چوگان و چه نخچير
بيا تا چند گه نخچير جوييم
بياساييم و زنگ از دل بضوييم
كه سبزست از بهاران كضور ماه
همى تابد ز خاكش زُهره و ماه
قصب پوشيده رومى كوه اروند
كلاه قاقم از تارك بيفگند
كنون غُرمش ميان لاله خفتست
همان رنگش تن اندر گل نهفتست
ز بس بر دشت غرقاب بهارى
نگيرد يوز آهو بى سمارى
چو اين نامه بخوانى زود بشتاب
بهاران را به كام خويش درياب
هميدون ويس را با خود بياور
كه مى ژواهد ما ديدار مادر
چو آمد نامهء مؤبد به رامين
به درگاهش دمان سد ناى رويين
به راه افتاد رامين با دلارام
به روى دوست راهش خوش بد ورام
چو آمد شادمان در كضور ماه
پذيره رفت شاه و لشكر شاه
هم از ره ويس شد تا پيش مادر
شده شرمنده از روى برادر
به ديدار يكايك شادمان شد
پس آن شاديش يكسر اندهان شد
كجا از روى رامين شد گسسته
برو ديدار رامين گشت بسته
به هفتم روى او يك راه ديدى
به نزد شاه يا در راه ديدى
بر آن ديدار خرسندى نبودش
فزونى جست اندوهان ننودش
هوا او را چنان يكباره بفريفت
كه يك ساعت همى از رام نشكيفت
ز جانش خوشتر آمد مهر رامين
چه خوش باشد به دل يار نخستين


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد