قصيده شماره ۷۰ - در مدح خواجه ابوالقاسم احمد بن حسن ميمندي

۳۱ بازديد


دل من همي داد گفتي گوايي
كه باشد مرا روزي از تو جدايي
بلي هر چه خواهد رسيدن به مردم
بر آن دل دهد هر زماني گوايي
من اين روز را داشتم چشم وزين غم
نبوده‌ست با روز من روشنايي
جدايي گمان برده بودم وليكن
نه چندانكه يكسو نهي آشنايي
به جرم چه راندي مرا از در خود
گناهم نبوده‌ست جز بيگنايي
بدين زودي از من چرا سير گشتي
نگارا بدين زودسيري چرايي
كه دانست كز تو مرا ديد بايد
به چندان وفا اينهمه بيوفايي
سپردم به تو دل، ندانسته بودم
بدين گونه مايل به جور و جفايي
دريغا دريغا كه آگه نبودم
كه تو بيوفا در جفا تا كجايي
همه دشمني از تو ديدم وليكن
نگويم كه تو دوستي را نشايي
نگارا من از آزمايش به آيم
مرا باش، تا بيش ازين آزمايي
مرا خوار داري و بيقدر خواهي
نگر تا بدين خو كه هستي نپايي
ز قدر من آنگاه آگاه گردي
كه با من به درگاه صاحب درآيي
وزير ملك صاحب سيد احمد
كه دولت بدو داد فرمانروايي
زمين و هوا خوان بدين معني او را
كه حلمش زميني‌ست طبعش هوايي
دلش را پرست، ار خرد را پرستي
كفش را ستاي، ار سخا را ستايي
ز بهر نواي كسان چيز بخشد
نترسد ز كم چيزي و بينوايي
ز گيتي به دو چيز بس كرد و آن دو
چه چيزست: نيكي و نيكو عطايي
ايا مصطفي سيرت و مرتضي دل
كه همنام و همكنيت مصطفايي
دل مهتران سوي دنيا گرايد
تو دايم سوي نام نيكو گرايي
ز بسيار نيكي كه كردي به نيكي
ز خلق جهان روز و شب در دعايي
ترا ديده‌ام قادر و پارسا بس
شگفتست با قادري پارسايي
به ديدار و صورت چو مايي وليكن
به كردار و گفتار نز جنس مايي
به كردار نيكو روانها فزايي
به گفتار فرخنده دلها ربايي
دهنده ترا همتي داد عالي
كه همواره زان همت اندر بلايي
بلاييست اين همت و درشگفتم
كه چون اين بلا را تحمل نمايي
به روزي ترا ديده‌ام صد مظالم
از آن هر يكي شغل يك پادشايي
جوابي دهي، شور شهري نشاني
حديثي كني، كار خلقي گشايي
به روي و ريا كاركردن نداني
ازيرا كه نه مرد روي و ريايي
ز تو داد نا يافته كس ندانم
ز سلطاني و شهري و روستايي
هزار آفرين باد بر تو ز ايزد
كه تو درخور آفرين و ثنايي
بسا رنج و سختي كه بر دل نهادي
از اين تازه‌رويي، وزين خوش لقايي
درين رسم و آيين و مذهب كه داري
نگويد ترا كس كه تو بر خطايي
چه نيكو خصالي چه نيكو فعالي
چه پاكيزه طبعي چه پاكيزه رايي
ترا بد كه خواهد، ترا بد كه گويد
كه هرگز مباد از بد او را رهايي
اگر ابلهي ژاژ خايد مر او را
پشيمان كند خسرو از ژاژخايي
خلاف تو بر دشمنان نيست فرخ
ازيرا كه تو بركشيدهٔ خدايي
همي تا بود در سراي بزرگان
چو سيمين بتان لعبتان سرايي
كند چشمشان از شبه مهره بازي
كند زلفشان بر سمن مشكسايي
به تو تازه باد اينجهان كاين جهان را
چو مر چشم را روشنايي ببايي
بجز مر ترا هيچ كس را مبادا
ز بعد ملك بر جهان كدخدايي
چنانچون تو يكتا دلي مهر او را
دلش بر تو هرگز مبادا دوتايي
بپايد وي اندر جهان شاد و خرم
تو در سايهٔ رافت او بپايي
به صد مهرگان دگر شاد كن دل
كه تو شادي و فرخي را سزايي
به هر جشن نو فرخي مادح تو
كند بر تو و شاه مدحتسرايي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد