پادشاهي شاپور سوم

مشاور شركت بيمه پارسيان

پادشاهي شاپور سوم

۳۷ بازديد


چو شاپور بنشست بر جاي عم
از ايران بسي شاد و بهري دژم
چنين گفت كاي نامور بخردان
جهانديده و راي‌زن موبدان
بدانيد كان كس كه گويد دروغ
نگيرد ازين پس بر ما فروغ
دروغ از بر ما نباشد ز راي
كه از راي باشد بزرگي به جاي
همان مر تن سفله را دوستدار
نيابي به باغ اندرون چون نگار
سري را كجا مغز باشد بسي
گواژه نبايد زدن بر كسي
زبان را نگهدار بايد بدن
نبايد روان را به زهر آژدن
كه بر انجمن مرد بسيار گوي
بكاهد به گفتار خود آب‌روي
اگر دانشي مرد راند سخن
تو بشنو كه دانش نگردد كهن
دل مرد مطمع بود پر ز درد
به گرد طمع تا تواني مگرد
مكن دوستي با دروغ آزماي
همان نيز با مرد ناپاك‌راي
سرشت تن از چار گوهر بود
گذر زين چهارانش كمتر بود
اگر سفله‌گر مرد با شرم و راد
به آزادگي يك دل و يك نهاد
سيم كو ميانه گزيند ز كار
بسند آيدش بخشش كردگار
چهارم كه بپراگند بر گزاف
همي دانشي نام جويد ز لاف
دو گيتي بيابد دل مرد راد
نباشد دل سفله يك روز شاد
بدين گيتي او را بود نام زشت
بدان گيتي‌اندر نيابد بهشت
دو گيتي نيابد دل مرد لاف
كه بپراگند خواسته بر گزاف
ستوده كسي كو ميانه گزيد
تن خويش را آفرين گستريد
شما را جهان‌آفرين يار باد
هميشه سر بخت بيدار باد
جهاندارمان باد فريادرس
كه تخت بزرگي نماند به كس
بگفت اين و از پيش برخاستند
ز يزدان برو آفرين خواستند
چو شد ساليان پنج بر چار ماه
بشد شاه روزي به نخچيرگاه
جهان شد پر از يوز و باران و سگ
چه پرنده و چند تازان به تگ
ستاره زدند از پي خوابگاه
چو چيزي بخورد و بياسود شاه
سه جام مي خسرواني بخورد
پرانديشه شد سر سوي خواب كرد
پراگنده گشتند لشكر همه
چو در خواب شد شهريار رمه
بخفت او و از دشت برخاست باد
كه كس باد ازان سان ندارد به ياد
فروبرده چوب ستاره بكند
بزد بر سر شهريار بلند
جهانجوي شاپور جنگي بمرد
كلاه كيي ديگري را سپرد
مياز و مناز و متاز و مرنج
چه تازي به كين و چه نازي به گنج
كه بهر تو اينست زين تيره‌گوي
هنر جوي و راز جهان را مجوي
كه گر بازيابي به پيچي بدرد
پژوهش مكن گرد رازش مگرد
چنين است كردار اين چرخ تير
چه با مرد برنا چه با مردپير


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد