بخش ۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۳

۳۳ بازديد


چو دارا به رزم اندرون كشته شد
همه دوده را روز برگشته شد
پسر بد مر او را يكي شادكام
خردمند و جنگي و ساسان به نام
پدر را بران گونه چون كشته ديد
سر بخت ايرانيان گشته ديد
ازان لشكر روم بگريخت اوي
به دام بلا در نياويخت اوي
به هندوستان در به زاري بمرد
ز ساسان يكي كودكي ماند خرد
بدين هم‌نشان تا چهارم پسر
همي نام ساسانش كردي پدر
شبانان بدندي و گر ساربان
همه ساله با رنج و كار گران
چو كهتر پسر سوي بابك رسيد
به دشت اندرون سر شبان را بديد
بدو گفت مزدورت آيد به كار
كه ايدر گذارد به بد روزگار
بپذرفت بدبخت را سرشبان
همي داشت با رنج روز و شبان
چو شد كارگر مرد و آمد پسند
شبان سرشبان گشت بر گوسفند
دران روزگاري همي بود مرد
پر از غم دل و تن پر از رنج و درد
شبي خفته بد بابك رود ياب (؟)
چنان ديد روشن روانش به خاب
كه ساسان به پيل ژيان برنشست
يكي تيغ هندي گرفته به دست
هرانكس كه آمد بر او فراز
برو آفرين كرد و بردش نماز
زمين را به خوبي بياراستي
دل تيره از غم بپيراستي
به ديگر شب‌اندر چو بابك بخفت
همي بود با مغزش انديشه جفت
چنان ديد در خواب كاتش‌پرست
سه آتش ببردي فروزان به دست
چو آذر گشسپ و چو خراد و مهر
فروزان به كردار گردان سپهر
همه پيش ساسان فروزان بدي
به هر آتشي عود سوزان بدي
سر بابك از خواب بيدار شد
روان و دلش پر ز تيمار شد
هرانكس كه در خواب دانا بدند
به هر دانشي بر توانا بدند
به ايوان بابك شدند انجمن
بزرگان فرزانه و راي زن
چو بابك سخن برگشاد از نهفت
همه خواب يكسر بديشان بگفت
پرانديشه شد زان سخن رهنماي
نهاده برو گوش پاسخ‌سراي
سرانجام گفت اي سرافراز شاه
به تأويل اين كرد بايد نگاه
كسي را كه بينند زين سان به خواب
به شاهي برآرد سر از آفتاب
ور ايدونك اين خواب زو بگذرد
پسر باشدش كز جهان بر خورد
چو بابك شنيد اين سخن گشت شاد
براندازه‌شان يك به يك هديه داد
بفرمود تا سرشبان از رمه
بر بابك آيد به روز دمه
بيامد شبان پيش او با گليم
پر از برف پشمينه دل بدو نيم
بپردخت بابك ز بيگانه جاي
بدر شد پرستنده و رهنماي
ز ساسان بپرسيد و بنواختش
بر خويش نزديك بنشاختش
بپرسيدش از گوهر و از نژاد
شبان زو بترسيد و پاسخ نداد
ازان پس بدو گفت كاي شهريار
شبان را به جان گر دهي زينهار
بگويد ز گوهر همه هرچ هست
چو دستم بگيري به پيمان به دست
كه با من نسازي بدي در جهان
نه بر آشكار و نه اندر نهان
چو بشنيد بابك زبان برگشاد
ز يزدان نيكي دهش كرد ياد
كه بر تو نسازم به چيزي گزند
بدارمت شادان‌دل و ارجمند
به بابك چنين گفت زان پس جوان
كه من پور ساسانم اي پهلوان
نبيرهٔ جهاندار شاه اردشير
كه بهمنش خواندي همي يادگير
سرافراز پور يل اسفنديار
ز گشتاسپ يل در جهان يادگار
چو بشنيد بابك فرو ريخت آب
ازان چشم روشن كه او ديد خواب
بياورد پس جامهٔ پهلوي
يكي باره با آلت خسروي
بدو گفت بابك به گرمابه شو
همي باش تا خلعت آرند نو
يكي كاخ پرمايه او را بساخت
ازان سرشبانان سرش برافراخت
چو او را بران كاخ بر جاي كرد
غلام و پرستنده بر پاي كرد
به هر آلتي سرفرازيش داد
هم از خواسته بي‌نيازيش داد
بدو داد پس دختر خويش را
پسنديده و افسر خويش را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد