بخش ۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵

۳۷ بازديد


چو آمد به نزديكي بارگاه
بگفتند با شاه زان بارخواه
جوان را به مهر اردوان پيش خواند
ز بابك سخنها فراوان براند
به نزديكي تخت بنشاختش
به برزن يكي جايگه ساختش
فرستاد هرگونهٔي خوردني
ز پوشيدني هم ز گستردني
ابا نامداران بيامد جوان
به جايي كه فرموده بود اردوان
چو كرسي نهاد از بر چرخ شيد
جهان گشت چون روي رومي سپيد
پرستندهٔي پيش خواند اردشير
همان هديه‌هايي كه بد ناگزير
فرستاد نزديك شاه اردوان
فرستادهٔ بابك پهلوان
بديد اردوان و پسند آمدش
جوانمرد را سودمند آمدش
پسروار خسرو همي داشتش
زماني به تيمار نگذاشتش
به مي خوردن و خوان و نخچيرگاه
به پيش خودش داشتي سال و ماه
همي داشتش همچو فرزند خويش
جدايي ندادش ز پيوند خويش
چنان بد كه روزي به نخچيرگاه
پراگنده شد لشكر و پور شاه
همي راند با اردوان اردشير
جوانمرد را شاه بد دلپذير
پسر بود شاه اردوان را چهار
ازان هر يكي چون يكي شهريار
به هامون پديد آمد از دور گور
ازان لشكر گشن برخاست شور
همه بادپايان برانگيختند
همي گرد با خوي برآميختند
همي تاخت پيش اندرون اردشير
چو نزديك شد در كمان راند تير
بزد بر سرون يكي گور نر
گذر كرد بر گور پيكان و پر
بيامد هم اندر زمان اردوان
بديد آن گشاد و بر آن جوان
بديد آن يكي گور افگنده گفت
كه با دست آنكس هنر باد جفت
چنين داد پاسخ به شاه اردشير
كه اين گور را من فگندم به تير
پسر گفت كين را من افگنده‌ام
همان جفت را نيز جوينده‌ام
چنين داد پاسخ بدو اردشير
كه دشتي فراخست و هم گور و تير
يكي ديگر افگن برين هم نشان
دروغ از گناهست بر سركشان
پر از خشم شد زان جوان اردوان
يكي بانگ برزد به مرد جوان
بدو گفت شاه اين گناه منست
كه پروردن آيين و راه منست
ترا خود به بزم و به نخچيرگاه
چرا برد بايد همي با سپاه
بدان تا ز فرزند من بگذري
بلندي گزيني و كنداوري
برو تازي اسپان ما را ببين
هم آن جايگه بر سرايي گزين
بران آخر اسپ سالار باش
به هر كار با هر كسي يار باش
بيامد پر از آب چشم اردشير
بر آخر اسپ شد ناگزير
يكي نامه بنوشت پيش نيا
پر از غم دل و سر پر از كيميا
كه ما را چه پيش آمد از اردوان
كه درد تنش باد و رنج روان
همه ياد كرد آن كجا رفته بود
كجا اردوان از چه آشفته بود
چو آن نامه نزديك بابك رسيد
نكرد آن سخن نيز بر كس پديد
دلش گشت زان كار پر درد و رنج
بياورد دينار چندي ز گنج
فرستاد نزديك او ده هزار
هيوني برافگند گرد و سوار
بفرمود تا پيش او شد دبير
يكي نامه فرمود زي اردشير
كه اين كم خرد نورسيده جوان
چو رفتي به نخچير با اردوان
چرا تاختي پيش فرزند اوي
پرستنده‌اي تو نه پيوند اوي
نكردي به تو دشمني ار بدي
كه خود كرده‌اي تو به نابخردي
كنون كام و خشنودي او بجوي
مگردان ز فرمان او هيچ روي
ز دينار لختي فرستادمت
به نامه درون پندها دادمت
هرانگه كه اين مايه بردي بكار
دگر خواه تا بگذرد روزگار
تگاور هيون جهانديده پير
بيامد دوان تا بر اردشير
چو آن نامه برخواند خرسند گشت
دلش سوي نيرنگ و اروند گشت
بگسترد هرگونه گستردني
ز پوشيدنيها و از خوردني
به نزديك اسپان سرايي گزيد
نه اندر خور كار جايي گزيد
شب و روز خوردن بدي كار اوي
مي و جام و رامشگران يار اوي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد