بخش ۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۹

۳۷ بازديد


چو خورشيد تابنده بنمود پشت
هوا شد سياه و زمين شد درشت
سياووش لشكر به جيحون كشيد
به مژگان همي از جگر خون كشيد
چو آمد به ترمذ درون بام و كوي
بسان بهاران پر از رنگ و بوي
چنان بد همه شهرها تا به چاچ
تو گفتي عروسيست باطوق و تاج
به هر منزلي ساخته خوردني
خورشهاي زيبا و گستردني
چنين تا به قچقار باشي براند
فرود آمد آنجا و چندي بماند
چو آگاهي آمد پذيره شدند
همه سركشان با تبيره شدند
ز خويشان گزين كرد پيران هزار
پذيره شدن را برآراست كار
بياراسته چار پيل سپيد
سپه را همه داد يكسر نويد
يكي برنهاده ز پيروزه تخت
درفشنده مهدي بسان درخت
سرش ماه زرين و بومش بنفش
به زر بافته پرنيايي درفش
ابا تخت زرين سه پيل دگر
صد از ماه‌رويان زرين كمر
سپاهي بران سان كه گفتي سپهر
بياراست روي زمين را به مهر
صد اسپ گرانمايه با زين زر
به ديبا بياراسته سر به سر
سياووش بشنيد كامد سپاه
پذيره شدن را بياراست شاه
درفش سپهدار پيران بديد
خروشيدن پيل و اسپان شنيد
بشد تيز و بگرفتش اندر كنار
بپرسيدش از نامور شهريار
بدو گفت كاي پهلوان سپاه
چرا رنجه كردي روان را به راه
همه بردل انديشه اين بد نخست
كه بيند دو چشمم ترا تندرست
ببوسيد پيران سر و پاي او
همان خوب چهر دلاراي او
چنين گفت كاي شهريار جوان
مراگر بخواب اين نمودي روان
ستايش كنم پيش يزدان نخست
چو ديدم ترا روشن و تندرست
ترا چون پدر باشد افراسياب
همه بنده باشيم زين روي آب
ز پيوستگان هست بيش از هزار
پرستندگانند با گوشوار
تو بي‌كام دل هيچ دم بر مزن
ترا بنده باشد همي مرد و زن
مراگر پذيري تو با پير سر
ز بهر پرستش ببندم كمر
برفتند هر دو به شادي به هم
سخن ياد كردند بر بيش و كم
همه ره ز آواي چنگ و رباب
همي خفته را سر برآمد ز خواب
همي خاك مشكين شد از مشك و زر
همي اسپ تازي برآورد پر
سياوش چو آن ديد آب از دو چشم
بباريد و ز انديشه آمد به خشم
كه ياد آمدش بوم زابلستان
بياراسته تا به كابلستان
همان شهر ايرانش آمد به ياد
همي بركشيد از جگر سرد باد
ز ايران دلش ياد كرد و بسوخت
به كردار آتش رخش برفروخت
ز پيران بپيچيد و پوشيد روي
سپهبد بديد آن غم و درد اوي
بدانست كاو را چه آمد بياد
غمي گشت و دندان به لب بر نهاد
به قچقار باشي فرود آمدند
نشستند و يكبار دم بر زدند
نگه كرد پيران به ديدار او
نشست و بر و يال و گفتار او
بدو در دو چشمش همي خيره ماند
همي هر زمان نام يزدان بخواند
بدو گفت كاي نامور شهريار
ز شاهان گيتي توي يادگار
سه چيزست بر تو كه اندر جهان
كسي را نباشد ز تخم مهان
يكي آنك از تخمهٔ كيقباد
همي از تو گيرند گويي نژاد
و ديگر زباني بدين راستي
به گفتار نيكو بياراستي
سه ديگر كه گويي كه از چهر تو
ببارد همي بر زمين مهر تو
چنين داد پاسخ سياووش بدوي
كه اي پير پاكيزه و راست‌گوي
خنيده به گيتي به مهر و وفا
ز آهرمني دور و دور از جفا
گر ايدونك با من تو پيمان كني
شناسم كه پيان من مشكني
گر از بودن ايدر مرا نيكويست
برين كردهٔ خود نبايد گريست
و گر نيست فرماي تا بگذرم
نمايي ره كشوري ديگرم
بدو گفت پيران كه منديش زين
چو اندر گذشتي ز ايران زمين
مگردان دل از مهر افراسياب
مكن هيچ‌گونه برفتن شتاب
پراگنده نامش به گيتي بديست
وليكن جز اينست مرد ايزديست
خرد دارد و راي و هوش بلند
به خيره نيايد به راه گزند
مرا نيز خويشيست با او به خون
همش پهلوانم همش رهنمون
همانا برين بوم و بر صد هزار
به فرمان من بيش باشد سوار
همم بوم و بر هست و هم گوسفند
هم اسپ و سليح و كمان و كمند
مرا بي‌نيازيست از هر كسي
نهفته جزين نيز هستم بسي
فداي تو بادا همه هرچ هست
گر ايدونك سازي به شادي نشست
پذيرفتم از پاك يزدان ترا
به راي و دل هوشمندان ترا
كه بر تو نيايد ز بدها گزند
نداند كسي راز چرخ بلند
مگر كز تو آشوب خيزد به شهر
بياميزي از دور ترياك و زهر
سياووش بدان گفتها رام شد
برافروخت و اندر خور جام شد
بخوردن نشستند يك با دگر
سياوش پسر گشت و پيران پدر
برفتند با خنده و شادمان
به ره بر نجستند جايي زمان
چنين تا رسيدند در شهر گنگ
كزان بود خرم سراي درنگ
پياده به كوي آمد افراسياب
از ايوان ميان بسته و پر شتاب
سياوش چو او را پياده بديد
فرود آمد از اسپ و پيشش دويد
گرفتند مر يكدگر را به بر
بسي بوس دادند بر چشم و سر
ازان پس چنين گفت افراسياب
كه گردان جهان اندر آمد به خواب
ازين پس نه آشوب خيزد نه جنگ
به آبشخور آيند ميش و پلنگ
برآشفت گيتي ز تور دلير
كنون روي گيتي شد از جنگ سير
دو كشور سراسر پر از شور بود
جهان را دل از آشتي كور بود
به تو رام گردد زمانه كنون
برآسايد از جنگ وز جوش خون
كنون شهر توران ترا بنده‌اند
همه دل به مهر تو آگنده‌اند
مرا چيز با جان همي پيش تست
سپهبد به جان و به تن خويش تست
سياوش برو آفرين كرد سخت
كه از گوهر تو مگر داد بخت
سپاس از خداي جهان آفرين
كزويست آرام و پرخاش و كين
سپهدار دست سياوش به دست
بيامد به تخت مهي بر نشست
به روي سياوش نگه كرد و گفت
كه اين را به گيتي كسي نيست جفت
نه زين‌گونه مردم بود در جهان
چنين روي و بالا و فر و مهان
ازان پس به پيران چنين گفت رد
كه كاووس تندست و اندك خرد
كه بشكيبد از روي چونين پسر
چنين برز بالا و چندين هنر
مرا ديده از خوب ديدار او
بماندست دل خيره از كار او
كه فرزند باشد كسي را چنين
دو ديده بگرداند اندر زمين
از ايوانها پس يكي برگزيد
همه كاخ زربفتها گستريد
يكي تخت زرين نهادند پيش
همه پايها چون سر گاوميش
به ديباي چيني بياراستند
فراوان پرستندگان خواستند
بفرمود پس تا رود سوي كاخ
بباشد به كام و نشيند فراخ
سياوش چو در پيش ايوان رسيد
سر طاق ايوان به كيوان رسيد
بيامد بران تخت زر بر نشست
هشيوار جان اندر انديشه بست
چو خوان سپهبد بياراستند
كس آمد سياووش را خواستند
ز هر گونه‌اي رفت بر خوان سخن
همه شادماني فگندند بن
چو از خوان سالار برخاستند
نشستنگه مي بياراستند
برفتند با رود و رامشگران
بباده نشستند يكسر سران
بدو داد جان و دل افراسياب
همي بي سياوش نيامدش خواب
همي خورد مي تا جهان تيره شد
سرميگساران ز مي خيره شد
سياوش به ايوان خراميد شاد
به مستي ز ايران نيامدش ياد
بدان شب هم اندر بفرمود شاه
بدان كس كه بودند بر بزمگاه
چنين گفت با شيده افراسياب
كه چون سر برآرد سياوش ز خواب
تو با پهلوانان و خويشان من
كسي كاو بود مهتر انجمن
به شبگير با هديه و با غلام
گرانمايه اسپان زرين ستام
ز لشكر همي هر كسي با نثار
ز دينار وز گوهر شاهوار
ازين‌گونه پيش سياوش روند
هشيوار و بيدار و خامش روند
فراوان سپهبد فرستاد چيز
بدين گونه يك هفته بگذشت نيز
شبي با سياوش چنين گفت شاه
كه فردا بسازيم هر دو پگاه
كه با گوي و چوگان به ميدان شويم
زماني بتازيم و خندان شويم
ز هر كس شنيدم كه چوگان تو
نبينند گردان به ميدان تو
تو فرزند مايي و زيباي گاه
تو تاج كياني و پشت سپاه
بدو گفت شاها انوشه بدي
روان را به ديدار توشه بدي
همي از تو جويند شاهان هنر
كه يابد به هركار بر تو گذر
مرا روز روشن به ديدار تست
همي از تو خواهم بد و نيك جست
به شبگير گردان به ميدان شدند
گرازان و تازان و خندان شدند
چنين گفت پس شاه توران بدوي
كه ياران گزينيم در زخم گوي
تو باشي بدان‌روي و زين‌روي من
بدو نيم هم زين نشان انجمن
سياوش بدو گفت كاي شهريار
كجا باشدم دست و چوگان به كار
برابر نيارم زدن با تو گوي
به ميدان هم‌آورد ديگر بجوي
چو هستم سزاوار يار توام
برين پهن ميدان سوار توام
سپهبد ز گفتار او شاد شد
سخن گفتن هر كسي باد شد
به جان و سر شاه كاووس گفت
كه با من تو باشي هم‌آورد و جفت
هنر كن به پيش سواران پديد
بدان تا نگويند كاو بد گزيد
كنند آفرين بر تو مردان من
شگفته شود روي خندان من
سياوش بدو گفت فرمان تراست
سواران و ميدان و چوگان تراست
سپهبد گزين كرد كلباد را
چو گرسيوز و جهن و پولاد را
چو پيران و نستيهن جنگجوي
چو هومان كه بردارد از آب گوي
به نزد سياووش فرستاد يار
چو رويين و چون شيدهٔ نامدار
دگر اندريمان سوار دلير
چو ارجاسپ اسپ افگن نره شير
سياوش چنين گفت كاي نامجوي
ازيشان كه يارد شدن پيش‌گوي
همه يار شاهند و تنها منم
نگهبان چوگان يكتا منم
گر ايدونك فرمان دهد شهريار
بيارم به ميدان ز ايران سوار
مرا يار باشند بر زخم گوي
بران سان كه آيين بود بر دو روي
سپهبد چو بشنيد زو داستان
بران داستان گشت هم داستان
سياوش از ايرانيان هفت مرد
گزين كرد شايستهٔ كاركرد
خروش تبيره ز ميدان بخاست
همي خاك با آسمان گشت راست
از آواي سنج و دم كره ناي
تو گفتي بجنبيد ميدان ز جاي
سياووش برانگيخت اسپ نبرد
چو گوي اندر آمد به پيشش به گرد
بزد هم چنان چون به ميدان رسيد
بران سان كه از چشم شد ناپديد
بفرمود پس شهريار بلند
كه گويي به نزد سياوش برند
سياوش بران گوي بر داد بوس
برآمد خروشيدن ناي و كوس
سياوش به اسپي دگر برنشست
بيانداخت آن گوي خسرو به دست
ازان پس به چوگان برو كار كرد
چنان شد كه با ماه ديدار كرد
ز چوگان او گوي شد ناپديد
تو گفتي سپهرش همي بركشيد
ازان گوي خندان شد افراسياب
سر نامداران برآمد ز خواب
به آواز گفتند هرگز سوار
نديديم بر زين چنين نامدار
ز ميدان به يكسو نهادند گاه
بيامد نشست از برگاه شاه
سياووش بنشست با او به تخت
به ديدار او شاد شد شاه سخت
به لشگر چنين گفت پس نامجوي
كه ميدان شما را و چوگان و گوي
همي ساختند آن دو لشكر نبرد
برآمد همي تا به خورشيد گرد
چو تركان به تندي بياراستند
همي بردن گوي را خواستند
ربودند ايرانيان گوي پيش
بماندند تركان ز كردار خويش
سياووش غمي گشت ز ايرانيان
سخن گفت بر پهلواني زبان
كه ميدان بازيست گر كارزار
برين گردش و بخشش روزگار
چو ميدان سرآيد بتابيد روي
بديشان سپاريد يك‌بار گوي
سواران عنانها كشيدند نرم
نكردند زان پس كسي اسپ گرم
يكي گوي تركان بينداختند
به كردار آتش همي تاختند
سپهبد چو آواز تركان شنود
بدانست كان پهلواني چه بود
چنين گفت پس شاه توران سپاه
كه گفتست با من يكي نيك‌خواه
كه او را ز گيتي كسي نيست جفت
به تير و كمان چون گشايد دو سفت
سياوش چو گفتار مهتر شنيد
ز قربان كمان كي بركشيد
سپهبد كمان خواست تا بنگرد
يكي برگرايد كه فرمان برد
كمان را نگه كرد و خيره بماند
بسي آفرين كياني بخواند
به گرسيوز تيغ زن داد مه
كه خانه بمال و در آور به زه
بكوشيد تا بر زه آرد كمان
نيامد برو خيره شد بدگمان
ازو شاه بستد به زانو نشست
بماليد خانه كمان را به دست
به زه كرد و خندان چنين گفت شاه
كه اينت كماني چو بايد به راه
مرا نيز گاه جواني كمان
چنين بود و اكنون دگر شد زمان
به توران و ايران كس اين را به چنگ
نيارد گرفتن به هنگام جنگ
بر و يال و كتف سياوش جزين
نخواهد كمان نيز بر دشت كين
نشاني نهادند بر اسپريس
سياوش نكرد ايچ با كس مكيس
نشست از بر بادپايي چو ديو
برافشارد ران و برآمد غريو
يكي تير زد بر ميان نشان
نهاده بدو چشم گردنكشان
خدنگي دگر باره با چارپر
بينداخت از باد و بگشاد پر
نشانه دوباره به يك تاختن
مغربل بكرد اندر انداختن
عنان را بپيچيد بر دست راست
بزد بار ديگر بران سو كه خواست
كمان را به زه بر بباز و فگند
بيامد بر شهريار بلند
فرود آمد و شاه برپاي خاست
برو آفرين ز آفريننده خواست
وزان جايگه سوي كاخ بلند
برفتند شادان دل و ارجمند
نشستند خوان و مي آراستند
كسي كاو سزا بود بنشاستند
ميي چند خوردند و گشتند شاد
به نام سياووش كردند ياد
بخوان بر يكي خلعت آراست شاه
از اسپ و ستام و ز تخت و كلاه
همان دست زر جامهٔ نابريد
كه اندر جهان پيش ازان كس نديد
ز دينار وز بدرهاي درم
ز ياقوت و پيروزه و بيش و كم
پرستار بسيار و چندي غلام
يكي پر ز ياقوت رخشنده جام
بفرمود تا خواسته بشمرند
همه سوي كاخ سياوش برند
ز هر كش به توران زمين خويش بود
ورا مهرباني برو بيش بود
به خويشان چنين گفت كاو را همه
شما خيل باشيد هم چون رمه
بدان شاهزاده چنين گفت شاه
كه يك روز با من به نخچيرگاه
گر آيي كه دل شاد و خرم كنيم
روان را به نخچير بي‌غم كنيم
بدو گفت هرگه كه راي آيدت
بران سو كه دل رهنماي آيدت
برفتند روزي به نخچيرگاه
همي رفت با يوز و با باز شاه
سپاهي ز هرگونه با او برفت
از ايران و توران بنخچير تفت
سياوش به دشت اندرون گور ديد
چو باد از ميان سپه بردميد
سبك شد عنان و گران شد ركيب
همي تاخت اندر فراز و نشيب
يكي را به شمشير زد بدو نيم
دو دستش ترازو بد و گور سيم
به يك جو ز ديگر گرانتر نبود
نظاره شد آن لشكر شاه زود
بگفتند يكسر همه انجمن
كه اينت سرافراز و شمشيرزن
به آواز گفتند يك با دگر
كه ما را بد آمد ز ايران به سر
سر سروران اندر آمد به تنگ
سزد گر بسازيم با شاه جنگ
سياوش هيمدون به نخچير بور
همي تاخت و افگند در دشت گور
به غار و به كوه و به هامون بتاخت
بشمشير و تير و بنيزه بياخت
به هر جايگه بر يكي توده كرد
سپه را ز نخچير آسوده كرد
وزان جايگه سوي ايوان شاه
همه شاد دل برگرفتند راه
سپهبد چه شادان چه بودي دژم
بجز با سياوش نبودي به هم
ز جهن و ز گرسيوز و هرك بود
به كس راز نگشاد و شادان نبود
مگر با سياوش بدي روز و شب
ازو برگشادي به خنده دو لب
برين گونه يك سال بگذاشتند
غم و شادماني بهم داشتند
سياوش يكي روز و پيران بهم
نشستند و گفتند هر بيش و كم
بدو گفت پيران كزين بوم و بر
چناني كه باشد كسي برگذر
بدين مهرباني كه بر تست شاه
به نام تو خسپد به آرامگاه
چنان دان كه خرم بهارش توي
نگارش تويي غمگسارش تويي
بزرگي و فرزند كاووس شاه
سر از بس هنرها رسيده به ماه
پدر پير سر شد تو برنا دلي
نگر سر ز تاج كيي نگسلي
به ايران و توران توي شهريار
ز شاهان يكي پرهنر يادگار
بنه دل برين بوم و جايي بساز
چنان چون بود درخور كام و ناز
نبينمت پيوستهٔ خون كسي
كجا داردي مهر بر تو بسي
برادر نداري نه خواهر نه زن
چو شاخ گلي بر كنار چمن
يكي زن نگه كن سزاوار خويش
از ايران منه درد و تيمار پيش
پس از مرگ كاووس ايران تراست
همان تاج و تخت دليران تراست
پس پردهٔ شهريار جهان
سه ماهست با زيور اندر نهان
اگر ماه را ديده بودي سياه
از ايشان نه برداشتي چشم ماه
سه اندر شبستان گرسيوزاند
كه از مام وز باب با پروزاند
نبيره فريدون و فرزند شاه
كه هم جاه دارند و هم تاج و گاه
وليكن ترا آن سزاوارتر
كه از دامن شاه جويي گهر
پس پردهٔ من چهارند خرد
چو بايد ترا بنده بايد شمرد
ازيشان جريرست مهتر بسال
كه از خوبرويان ندارد همال
يكي دختري هستي آراسته
چو ماه درخشنده با خواسته
نخواهد كسي را كه آن راي نيست
بجز چهر شاهش دلاراي نيست
ز خوبان جريرست انباز تو
بود روز رخشنده دمساز تو
اگر راي باشد ترا بنده‌ايست
به پيش تو اندر پرستنده‌ايست
سياوش بدو گفت دارم سپاس
مرا خود ز فرزند برتر شناس
گر او باشدم نازش جان و تن
نخواهم جزو كس ازين انجمن
سپاسي نهي زين همي بر سرم
كه تا زنده‌ام حق آن نسپرم
پس آنگاه پيران ز نزديك اوي
سوي خانهٔ خويش بنهاد روي
چو پيران ز پيش سياوش برفت
به نزديك گلشهر تازيد تفت
بدو گفت كار جريره بساز
به فر سياووش خسرو به ناز
چگونه نباشيم امروز شاد
كه داماد باشد نبيره قباد
بيورد گلشهر دخترش را
نهاد از بر تارك افسرش را
به ديبا و دينار و در و درم
به بوي و به رنگ و به هر بيش و كم
بياراست او را چو خرم بهار
فرستاد در شب بر شهريار
مراو را بپيوست با شاه نو
نشاند از بر گاه چون ماه نو
ندانست كس گنج او را شمار
ز ياقوت و ز تاج گوهرنگار
سياوش چو روي جريره بديد
خوش آمدش خنديد و شادي گزيد
همي بود با او شب و روز شاد
نيامد ز كاووس و دستانش ياد
برين نيز چندي بگرديد چرخ
سياووش را بد ز نيكيش به رخ
ورا هر زمان پيش افراسياب
فرونتر بدي حشمت و جاه و آب
يكي روز پيران به به روزگار
سياووش را گفت كاي نامدار
تو داني كه سالار توران سپاه
ز اوج فلك برفرازد كلاه
شب و روز روشن روانش توي
دل و هوش و توش و توانش توي
چو با او تو پيوستهٔ خون شوي
ازين پايه هر دم به افزون شوي
بباشد اميدش به تو استوار
كه خواهي بدن پيش او پايدار
اگر چند فرزند من خويش تست
مرا غم ز بهر كم و بيش تست
فرنگيس مهتر ز خوبان اوي
نبيني به گيتي چنان موي و روي
به بالا ز سرو سهي برترست
ز مشك سيه بر سرش افسرست
هنرها و دانش ز اندازه بيش
خرد را پرستار دارد به پيش
از افراسياب ار بخواهي رواست
چنو بت به كشمير و كابل كجاست
شود شاه پرمايه پيوند تو
درفشان شود فر و اورند تو
چو فرمان دهي من بگويم بدوي
بجويم بدين نزد او آبروي
سياوش به پيران نگه كرد و گفت
كه فرمان يزدان نشايد نهفت
اگر آسماني چنين است راي
مرا با سپهر روان نيست پاي
اگر من به ايران نخواهم رسيد
نخواهم همي روي كاووس ديد
چو دستان كه پروردگار منست
تهمتن كه روشن بهار منست
چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران
جزين نامدران كنداوران
چو از روي ايشان ببايد بريد
به توران همي جاي بايد گزيد
پدر باش و اين كدخدايي بساز
مگو اين سخن با زمين جز به راز
اگر بخت باشد مرا نيكخواه
همانا دهد ره به پيوند شاه
همي گفت و مژگان پر از آب كرد
همي برزد اندر ميان باد سرد
بدو گفت پيران كه با روزگار
نسازد خرد يافته كارزار
نيابي گذر تو ز گردان سپهر
كزويست آرام و پرخاش و مهر
به ايران اگر دوستان داشتي
به يزدان سپردي و بگذاشتي
نشست و نشانت كنون ايدرست
سر تخت ايران به دست اندرست
بگفت اين و برخاست از پيش او
چو آگاه گشت از كم و بيش او
به شادي بشد تا بدرگاه شاه
فرود آمد و برگشادند راه
همي بود بر پيش او يك زمان
بدو گفت سالار نيكوگمان
كه چندين چه باشي به پيشم به پاي
چه خواهي به گيتي چه آيدت راي
سپاه و در گنج من پيش تست
مرا سودمندي كم و بيش تست
كسي كاو به زندان و بند منست
گشادنش درد و گزند منست
ز خشم و ز بند من آزاد گشت
ز بهر تو پيگار من باد گشت
ز بسيار و اندك چه بايد بخواه
ز تيغ و ز مهر و ز تخت و كلاه
خردمند پاسخ چنين داد باز
كه از تو مبادا جهان بي‌نياز
مرا خواسته هست و گنج و سپاه
به بخت تو هم تيغ و هم تاج و گاه
ز بهر سياوش پيامي دراز
رسانم به گوش سپهبد به راز
مرا گفت با شاه تركان بگوي
كه من شاد دل گشتم و نامجوي
بپرورديم چون پدر در كنار
همه شادي آورد بخت تو بار
كنون همچنين كدخدايي بساز
به نيك و بد از تو نيم بي‌نياز
پس پردهٔ تو يكي دخترست
كه ايوان و تخت مرا درخورست
فرنگيس خواند همي مادرش
شود شاد اگر باشم اندر خورش
پرانديشه شد جان افراسياب
چنين گفت با ديده كرده پرآب
كه من گفته‌ام پيش ازين داستان
نبودي بران گفته همداستان
چنين گفت با من يكي هوشمند
كه رايش خرد بود و دانش بلند
كه اي دايهٔ بچهٔ شيرنر
چه رنجي كه جان هم نياري به بر
و ديگر كه از پيش كندآوران
ز كار ستاره شمر بخردان
شمار ستاره به پيش پدر
همي راندندي همه دربدر
كزين دو نژاده يكي شهريار
بيايد بگيرد جهان در كنار
به توران نماند برو بوم و رست
كلاه من اندازد از كين نخست
كنون باورم شد كه او اين بگفت
كه گردون گردان چه دارد نهفت
چرا كشت بايد درختي به دست
كه بارش بود زهر و برگش كبست
ز كاووس وز تخم افراسياب
چو آتش بود تيز يا موج آب
ندانم به توران گرايد به مهر
وگر سوي ايران كند پاك چهر
چرا بر گمان زهر بايد چشيد
دم مار خيره نبايد گزيد
بدو گفت پيران كه اي شهريار
دلت را بدين كار غمگين مدار
كسي كز نژاد سياوش بود
خردمند و بيدار و خامش بود
بگفت ستاره‌شمر مگرو ايچ
خردگير و كار سياوش بسيچ
كزين دو نژاده يكي نامور
برآرد به خورشيد تابنده سر
بايران و توران بود شهريار
دو كشور برآسايد از كارزار
وگر زين نشان راز دارد سپهر
بيفزايدش هم بانديشه مهر
بخواهد بدن بي‌گمان بودني
نكاهد به پرهيز افزودني
نگه كن كه اين كار فرخ بود
ز بخت آنچ پرسند پاسخ بود
ز تخم فريدون وز كيقباد
فروزنده‌تر زين نباشد نژاد
به پيران چنين گفت پس شهريار
كه راي تو بر بد نيايد به كار
به فرمان و راي تو كردم سخن
برو هرچ بايد به خوبي بكن
دو تا گشت پيران و بردش نماز
بسي آفرين كرد و برگشت باز
به نزد سياوش خراميد زود
برو بر شمرد آن كجا رفته بود
نشستند شادان دل آن شب بهم
به باده بشستند جان را ز غم
چو خورشيد از چرخ گردنده سر
برآورد برسان زرين سپر
سپهدار پيران ميان را ببست
يكي بارهٔ تيزرو برنشست
به كاخ سياووش بنهاد روي
بسي آفرين خواند بر فر اوي
بدو گفت كامروز برساز كار
به مهماني دختر شهريار
چو فرمان دهي من سزاوار او
ميان را ببندم پي كار او
سياووش را دل پر آزرم بود
ز پيران رخانش پر از شرم بود
بدو گفت رو هرچ بايد بساز
تو داني كه از تو مرا نيست راز
چو بشنيد پيران سوي خانه رفت
دل و جان ببست اندر آن كار تفت
در خانهٔ جامهٔ نابريد
به گلشهر بسپرد پيران كليد
كجا بود كدبانوي پهلوان
ستوده زني بود روشن روان
به گنج اندرون آنچ بد نامدار
گزيده ز زربفت چيني هزار
زبرجد طبقها و پيروزه جام
پر از نافهٔ مشك و پر عود خام
دو افسر پر از گوهر شاهوار
دو ياره يكي طوق و دو گوشوار
ز گستردنيها شتروار شست
ز زربفت پوشيدينها سه دست
همه پيكرش سرخ كرده به زر
برو بافته چند گونه گهر
ز سيمين و زرين شتربار سي
طبقها و از جامهٔ پارسي
يكي تخت زرين و كرسي چهار
سه نعلين زرين زبرجد نگار
پرستنده سيصد به زرين كلاه
ز خويشان نزديك صد نيك‌خواه
پرستار با جام زرين دو شست
گرفته ازان جام هر يك به دست
همان صد طبق مشك و صد زعفران
سپردند يكسر به فرمانبران
به زرين عماري و ديبا و جليل
برفتند با خواسته خيل خيل
بيورد بانو ز بهر نثار
ز دينار با خويشتن سي‌هزار
به نزد فرنگيس بردند چيز
روانشان پر از آفرين بود نيز
وزان روي پيران و افراسياب
ز بهر سياوش همه پرشتاب
به يك هفته بر مرغ و ماهي نخفت
نيمد سر يك تن اندر نهفت
زمين باغ گشت از كران تا كران
ز شادي و آواي رامشگران
به پيوستگي بر گوا ساختند
چو زين عهد و پيمان بپرداختند
پيامي فرستاد پيران چو دود
به گلشهر گفتا فرنگيس زود
هم امشب به كاخ سياوش رود
خردمند و بيدار و خامش رود
چو بانوي بشنيد پيغام اوي
به سوي فرنگيس بنهاد روي
زمين را ببوسيد گلشهر و گفت
كه خورشيد را گشت ناهيد جفت
هم امشب ببايد شدن نزد شاه
بياراستن گاه او را به ماه
بيامد فرنگيس چون ماه نو
به نزديك آن تاجور شاه نو
بدين كار بگذشت يك هفته نيز
سپهبد بياراست بسيار چيز
از اسپان تازي و از گوسفند
همان جوشن و خود و تيغ و كمند
ز دينار و از بدرهاي درم
ز پوشيدنيها و از بيش و كم
وزين مرز تا پيش درياي چين
همي نام بردند شهر و زمين
به فرسنگ صد بود بالاي او
نشايست پيمود پهناي او
نوشتند منشور بر پرنيان
همه پادشاهي به رسم كيان
به خان سياوش فرستاد شاه
يكي تخت زرين و زرين كلاه
ازان پس بياراست ميدان سور
هرآنكس كه رفتي ز نزديك و دور
مي و خوان و خواليگران يافتي
بخوردي و هرچند برتافتي
ببردي و رفتي سوي خان خويش
بدي شاد يك هفته مهمان خويش
در بسته زندانها برگشاد
ازو شادمان بخت و او نيز شاد
به هشتم سياووش بيامد به گاه
اباگرد پيران به نزديك شاه
گرفتند هر دو برو آفرين
كه‌اي مهتر و شهريار زمين
هميشه ترا جاودان باد روز
به شادي و بدخواه را پشت كوز
وزان جايگه بازگشتند شاد
بسي از جهاندار كردند ياد
چنين نيز يك سال گردان سپهر
همي گشت بيدار بر داد و مهر
فرستاده آمد ز نزديك شاه
به نزد سياوش يكي نيك‌خواه
كه پرسد همي شاه را شهريار
همي گويد اي مهتر نامدار
بود كت ز من دل بگيرد همي
وزين برنشستن گزيرد همي
از ايدر ترا داده‌ام تا به چين
يكي گرد برگرد و بنگر زمين
به شهري كه آرام و راي آيدت
همان آرزوها بجاي آيدت
به شادي بباش و به نيكي بمان
ز خوبي مپرداز دل يك زمان
سياوش ز گفتار او گشت شاد
بزد ناي و كوس و بنه برنهاد
سليح و سپاه و نگين و كلاه
ببردند زين‌گونه با او به راه
فراوان عماري بياراستند
پس پرده خوبان بپيراستند
فرنگيس را در عماري نشاند
بنه برنهاد و سپه را براند
ازو بازنگسست پيران گرد
بنه برنهاد و سپه را ببرد
به شادي برفتند سوي ختن
همه نامداران شدند انجمن
كه سالار پيران ازان شهر بود
كه از بدگمانيش بي‌بهر بود
همي بود يكماه مهمان او
بران سر چنين بود پيمان او
ز خوردن نياسود يك روز شاه
گهي رود و مي گاه نخچيرگاه
سر ماه برخاست آواي كوس
برانگه كه خيزد خروش خروس
بيامد سوي پادشاهي خويش
سپاه از پس پشت و پيران ز پيش
بران مرز و بوم اندر آگه شدند
بزرگان به راه شهنشه شدند
به شادي دل از جاي برخاستند
جهاني به آيين بياراستند
ازان پادشاهي خروشي بخاست
تو گفتي زمين گشت با چرخ راست
ز بس رامش و نالهٔ كرناي
تو گفتي بجنبد همي دل ز جاي
بجايي رسيدند كاباد بود
يكي خوب فرخنده بنياد بود
به يك روي دريا و يك روي كوه
برو بر ز نخچير گشته گروه
درختان بسيار و آب روان
همي شد دل سالخورده جوان
سياوش به پيران سخن برگشاد
كه اينت بر و بوم فرخ نهاد
بسازم من ايدر يكي خوب جاي
كه باشد به شادي مرا رهنماي
برآرم يكي شارستان فراخ
فراوان كنم اندرو باغ و كاخ
نشستن‌گهي برفرازم به ماه
چنان چون بود در خور تاج و گاه
بدو گفت پيران كه اي خوب راي
بران رو كه انديشه آرد بجاي
چو فرمان دهد من بران سان كه خواست
برآرم يكي جاي تا ماه راست
نخواهم كه باشد مرا بوم و گنج
زمان و زمين از تو دارم سپنج
يكي شارستان سازم ايدر فراخ
فراوان بدو اندر ايوان و كاخ
سياوش بدو گفت كاي بختيار
درخت بزرگي تو آري به بار
مرا گنج و خوبي همه زان تست
به هر جاي رنج تو بينم نخست
يكي شهر سازم بدين جاي من
كه خيره بماند دل انجمن
ازان بوم خرم چو گشتند باز
سياوش همي بود با دل به راز
از اخترشناسان بپرسيد شاه
كه گر سازم ايدر يكي جايگاه
ازو فر و بختم به سامان بود
وگركار با جنگ سازان بود
بگفتند يكسر به شاه گزين
كه بس نيست فرخنده بنياد اين
از اخترشناسان برآورد خشم
دلش گشت پردرد و پرآب چشم
كجا گفته بودند با او ز پيش
كه چون بگذرد چرخ بر كار خويش
سرانجام چون گرددت روزگار
به زشتي شود بخت آموزگار
عنان تگاور همي داشت نرم
همي ريخت از ديدگان آب گرم
بدو گفت پيران كه اي شهريار
چه بودت كه گشتي چنين سوگوار
چنين داد پاسخ كه چرخ بلند
دلم كرد پردرد و جانم نژند
كه هر چند گرد آورم خواسته
هم از گنج و هم تاج آراسته
به فرجام يكسر به دشمن رسد
بدي بد بود مرگ بر تن رسد
كجا آن حكيمان و دانندگان
همان رنج‌بردار خوانندگان
كجا آن سر تاج شاهنشهان
كجا آن دلاور گرامي مهان
كجا آن بتان پر از ناز و شرم
سخن گفتن خوب و آواي نرم
كجا آنك بر كوه بودش كنام
رميده ز آرام وز كام و نام
چو گيتي تهي ماند از راستان
تو ايدر ببودن مزن داستان
ز خاكيم و بايد شدن زير خاك
همه جاي ترسست و تيمار و باك
تو رفتي و گيتي بماند دراز
كسي آشكارا نداند ز راز
جهان سر به سر عبرت و حكمت‌ست
چرا زو همه بهر من غفلت‌ست
چو شد سال برشست و شش چاره جوي
ز بيشي و از رنج برتاب روي
تو چنگ فزوني زدي بر جهان
گذشتند بر تو بسي همرهان
چو زان نامداران جهان شد تهي
تو تاج فزوني چرا برنهي
نباشي بدين گفته همداستان
يكي شو بخوان نامهٔ باستان
كزيشان جهان يكسر آباد بود
بدانگه كه اندر جهان داد بود
ز من بشنو از گنگ دژ داستان
بدين داستان باش همداستان
كه چون گنگ دژ در جهان جاي نيست
بدان سان زميني دلاراي نيست
كه آن را سياوش برآورده بود
بسي اندرو رنجها برده بود
به يك ماه زان روي درياي چين
كه بي‌نام بود آن زمان و زمين
بيابان بيايد چو دريا گذشت
ببيني يكي پهن بي‌آب دشت
كزين بگذري بيني آباد شهر
كزان شهرها بر توان داشت بهر
ازان پس يكي كوه بيني بلند
كه بالاي او برتر از چون و چند
مرين كوه را گنگ دژ در ميان
بدان كت ز دانش نيايد زيان
چو فرسنگ صد گرد بر گرد كوه
ز بالاي او چشم گردد ستوه
ز هر سو كه پويي بدو راه نيست
همه گرد بر گرد او در يكيست
بدين كوه بيني دو فرسنگ تنگ
ازين روي و زان روي ديوار سنگ
بدين چند فرسنگ اگر پنج مرد
بباشد به راه از پي كاركرد
نيابد بريشان گذر صد هزار
زره‌دار و بر گستوان ور سوار
چو زين بگذري شهر بيني فراخ
همه گلشن و باغ و ايوان و كاخ
همه شهر گرمابه و رود و جوي
به هر برزني آتش و رنگ و بوي
همه كوه نخچير و آهو به دشت
چو اين شهر بيني نشايد گذشت
تذروان و طاووس و كبك دري
بيابي چو از كوهها بگذري
نه گرماش گرم و نه سرماش سرد
همه جاي شادي و آرام و خورد
نبيني بدان شهر بيمار كس
يكي بوستان بهشتست و بس
همه آبها روشن و خوشگوار
هميشه بر و بوم او چون بهار
درازي و پهناش سي بار سي
بود گر بپيمايدش پارسي
يك و نيم فرسنگ بالاي كوه
كه از رفتنش مرد گردد ستوه
وزان روي هاموني آيد پديد
كزان خوبتر جايها كس نديد
همه گلشن و باغ و ايوان بود
كش ايوانها سر به كيوان بود
بشد پور كاووس و آنجاي ديد
مر آن را ز ايران همي برگزيد
تن خويش را نامبردار كرد
فزوني يكي نيز ديوار كرد
ز سنگ و ز گچ بود و چندي رخام
وزان جوهري كش ندانيم نام
دو صد رش فزونست بالاي اوي
همان سي و پنچ‌ست پهناي اوي
كه آن را كسي تا نبيند به چشم
تو گويي ز گوينده گيرند خشم
نيايد برو منجنيق و نه تير
ببايد ترا ديدن آن ناگزير
ز تيغش دو فرسنگ تا بوم خاك
همه گرد بر گرد خاكش مغاك
نبيند ز بن ديده بر تيغ كوه
هم از بر شدن مرد گردد ستوه
بدان آفرين كان چنان آفريد
ابا آشكارا نهان آفريد
نبايست يار و نه آموزگار
برو بر همه كار دشوار خوار
جز او را مخوان كردگار جهان
جز او را مدان آشكار و نهان
به پيغمبرش بر كنيم آفرين
بيارانش بر هر يكي همچنين
مرا فر نيكي‌دهش يار بود
خردمندي و بخت بيدار بود
برين سان يكي شارستان ساختند
سرش را به پروين پرداختند
كنون اندرين هم به كار آوريم
بدو در فراوان نگار آوريم
چه بندي دل اندر سراي سپنج
چه يازي به رنج و چه نازي به گنج
كه از رنج ديگر كسي برخورد
جهانجوي دشمن چرا پرورد
چو خرم شود جاي آراسته
پديد آيد از هر سوي خواسته
نباشد مرا بودن ايدر بسي
نشيند برين جاي ديگر كسي
نه من شاد باشم نه فرزند من
نه پرمايه گردي ز پيوند من
نباشد مرا زندگاني دراز
ز كاخ و ز ايوان شوم بي‌نياز
شود تخت من گاه افراسياب
كند بي‌گنه مرگ بر من شتاب
چنين است راي سپهر بلند
گهي شاد دارد گهي مستمند
بدو گفت پيران كاي سرفراز
مكن خيره انديشهٔ دل دراز
كه افراسياب از بلا پشت تست
به شاهي نگين اندر انگشت تست
مرا نيز تا جان بود در تنم
بكوشم كه پيمان تو نشكنم
نمانم كه بادي به تو بگذرد
وگر موي بر تو هوا بشمرد
سياوش بدو گفت كاي نيكنام
نبينم جز از نيكناميت كام
تو پپمان چنين داري و راي راست
وليكن فلك را جز اينست خواست
همه راز من آشكارا به تست
كه بيدار دل بادي و تندرست
من آگاهي از فر يزدان دهم
هم از راز چرخ بلند آگهم
بگويم ترا بودنيها درست
ز ايوان و كاخ اندرآيم نخست
بدان تا نگويي چو بيني جهان
كه اين بر سياوش چرا شد نهان
تو اي گرد پيران بسيار هوش
بدين گفتها پهن بگشاي گوش
فراوان بدين نگذرد روزگار
كه بر دست بيداردل شهريار
شوم زار من كشته بر بي‌گناه
كسي ديگر آرايد اين تاج و گاه
ز گفتار بدخواه و ز بخت بد
چنين بي‌گنه بر سرم بد رسد
ز كشته شود زندگاني دژم
برآشوبد ايران و توران بهم
پر از رنج گردد سراسر زمين
دو كشور شود پر ز شمشير و كين
بسي سرخ و زرد و سياه و بنفش
از ايران و توران ببيني درفش
بسي غارت و بردن خواسته
پراگندن گنج آراسته
بسا كشورا كان به پاي ستور
بكوبند و گردد به جوي آب شور
از ايران و توران برآيد خروش
جهاني ز خون من آيد به جوش
جهاندار بر چرخ چونين نوشت
به فرمان او بردهد هرچ كشت
سپهدار تركان ز كردار خويش
پشيمان شود هم ز گفتار خويش
پشيماني آنگه نداردش سود
كه برخيزد از بوم آباد دود
بيا تا به شادي خوريم و دهيم
چو گاه گذشتن بود بگذريم
چو بشنيد پيران و انديشه كرد
ز گفتار او شد دلش پر ز درد
چنين گفت كز من بد آمد به من
گر او راست گويد همي اين سخن
ورا من كشيده به توران زمين
پراگندم اندر جهان تخم كين
شمردم همه باد گفتار شاه
چنين هم همي گفت با من پگاه
وزان پس چنين گفت با دل به مهر
كه از جنبش و راز گردان سپهر
چه داند بدو رازها كي گشاد
همانا ز ايرانش آمد بياد
ز كاووس و ز تخت شاهنشهي
بياد آمدش روزگار بهي
دل خويش زان گفته خرسند كرد
نه آهنگ راي خردمند كرد
همه راه زين‌گونه بد گفت و گوي
دل از بودنيها پر از جست و جوي
چو از پشت اسپان فرود آمدند
ز گفتار يكباره دم برزدند
يكي خوان زرين بياراستند
مي و رود و رامشگران خواستند
ببودند يك هفته زين‌گونه شاد
ز شاهان گيتي گرفتند ياد
به هشتم يكي نامه آمد ز شاه
به نزديك سالار توران سپاه
كزانجا برو تا به درياي چين
ازان پس گذر كن به مكران زمين
همي رو چنين تا سر مرز هند
وزانجا گذر كن به درياي سند
همه باژ كشور سراسر بخواه
بگستر به مرز خزر در سپاه
برآمد خروش از در پهلوان
ز بانگ تبيره زمين شد نوان
ز هر سو سپاه انجمن شد به روي
يكي لشكري گشت پرخاش جوي
به نزد سياوش بسي خواسته
ز دينار و اسپان آراسته
به هنگام پدرود كردن بماند
به فرمان برفت و سپه را براند
هيوني ز نزديك افراسياب
چو آتش بيامد به هنگام خواب
يكي نامه سوي سياوش به مهر
نوشته به كردار گردان سپهر
كه تا تو برفتي نيم شادمان
از انديشه بي‌غم نيم يك زمان
وليكن من اندر خور راي تو
به توران بجستم همي جاي تو
گر آنجا كه هستي خوش و خرم است
چنان چون ببايد دلت بي‌غم است
به شادي بباش و به نيكي بمان
تو شادان بدانديش تو با غمان
بدان پادشاهي همي بازگرد
سر بدسگال اندرآور به گرد
سياوش سپه برگرفت و برفت
بدان سو كه فرمود سالار تفت
صد اشتر ز گنج و درم بار كرد
چهل را همه بار دينار كرد
هزار اشتر بختي سرخ موي
بنه بر نهادند با رنگ و بوي
از ايران و توران گزيده سوار
برفتند شمشيرزن ده هزار
به پيش سپاه اندرون خواسته
عماري و خوبان آراسته
ز ياقوت و ز گوهر شاهوار
چه از طوق و ز تاج وزگوشوار
چه مشك و چه كافور و عود و عبير
چه ديبا و چه تختهاي حرير
ز مصري و چيني و از پارسي
همي رفت با او شتر بار سي
چو آمد بران شارستان دست آخت
دو فرسنگ بالا و پهناش ساخت
از ايوان و ميدان و كاخ بلند
ز پاليز وز گلشن ارجمند
بياراست شهري بسان بهشت
به هامون گل و سنبل و لاله كشت
بر ايوان نگاريد چندي نگار
ز شاهان وز بزم وز كارزار
نگار سر و تاج و كاووس شاه
نگاريد با ياره و گرز و گاه
بر تخت او رستم پيلتن
همان زال و گودرز و آن انجمن
ز ديگر سو افراسياب و سپاه
چو پيران و گرسيوز كينه‌خواه
بهر گوشه‌اي گنبدي ساخته
سرش را به ابراندر افراخته
نشسته سراينده رامشگران
سر اندر ستاره سران سران
سياووش گردش نهادند نام
همه شهر زان شارستان شادكام
چو پيران بيامد ز هند و ز چين
سخن رفت زان شهر با آفرين
خنيده به توران سياووش گرد
كز اختر بنش كرده شد روز ارد
از ايوان و كاخ و ز پاليز و باغ
ز كوه و در و رود وز دشت راغ
شتاب آمدش تا ببيند كه شاه
چه كرد اندران نامور جايگاه
هرآنكس كه او از در كار بود
بدان مرز با او سزاوار بود
هزار از هنرمند گردان گرد
چو هنگامهٔ رفتن آمد ببرد
چو آمد به نزديك آن جايگاه
سياوش پذيره شدش با سپاه
چو پيران به نزد سياوش رسيد
پياده شد از دور كاو را بديد
سياوش فرود آمد از نيل رنگ
مر او را گرفت اندر آغوش تنگ
بگشتند هر دو بدان شارستان
ز هر در زدند از هنر داستان
سراسر همه باغ و ميدان و كاخ
همي ديد هرسو بناي فراخ
سپهدار پيران ز هر سو براند
بسي آفرين بر سياوش بخواند
بدو گفت گر فر و برز كيان
نبوديت با دانش اندر جهان
كي آغاز كردي بدين گونه جاي
كجا آمدي جاي زين سان به پاي
بماناد تا رستخيز اين نشان
ميان دليران و گردنكشان
پسر بر پسر همچنين شاد باد
جهاندار و پيروز و فرخ نژاد
چو يك بهره از شهر خرم بديد
به ايوان و باغ سياوش رسيد
به كاخ فرنگيس بنهاد روي
چنان شاد و پيروز و ديهيم جوي
پذيره شدش دختر شهريار
به پرسيد و دينار كردش نثار
چو بر تخت بنشست و آن جاي ديد
بران سان بهشتي دلاراي ديد
بدان نيز چندي ستايش گرفت
جهان آفرين را نيايش گرفت
ازان پس بخوردن گرفتند كار
مي و خوان و رامشگر و ميگسار
ببودند يك هفته با مي به دست
گهي خرم و شاددل گاه مست
به هشتم ره‌آورد پيش آوريد
همان هديهٔ شارستان چون سزيد
ز ياقوت و زگوهر شاهوار
ز دينار وز تاج گوهرنگار
ز ديبا و اسپان به زين پلنگ
به زرين ستام و جناغ خدنگ
فرنگيس را افسر و گوشوار
همان ياره و طوق گوهرنگار
بداد و بيامد بسوي ختن
همي راي زد شاد با انجمن
چو آمد به شادي به ايوان خويش
همانگاه شد در شبستان خويش
به گلشهر گفت آنك خرم بهشت
نديد و نداند كه رضوان چه كشت
چو خورشيد بر گاه فرخ سروش
نشسته به آيين و با فر و هوش
به رامش بپيماي لختي زمين
برو شارستان سياوش ببين
خداوند ازان شهر نيكوترست
تو گويي فروزندهٔ خاورست
وزان جايگه نزد افراسياب
همي رفت برسان كشتي بر آب
بيامد بگفت آن كجا كرده بود
همان باژ كشور كه آورده بود
بياورد پيشش همه سربسر
بدادش ز كشور سراسر خبر
كه از داد شه گشت آباد بوم
ز درياي چين تا به درياي روم
وزانجا به كار سياوش رسيد
سراسر همه ياد كرد آنچ ديد
ز كار سياوش بپرسيد شاه
وزان شهر و آن كشور و جايگاه
بدو گفت پيران كه خرم بهشت
كسي كاو نبيند به ارديبهشت
سروش آوريدش همانا خبر
كه چونان نگاريدش آن بوم و بر
همانا ندانند ازان شهر باز
نه خورشيد ازان مهتر سرافراز
يكي شهر ديدم كه اندر زمين
نبيند دگر كس به توران و چين
ز بس باغ و ايوان و آب روان
برآميخت گفتي خرد با روان
چو كاخ فرنگيس ديدم ز دور
چو گنج گهر بد به ميدان سور
بدان زيب و آيين كه داماد تست
ز خوبي به كام دل شاد تست
گله كرد بايد به گيتي يله
ترا چون نباشد ز گيتي گله
گر ايدونك آيد ز مينو سروش
نباشد بدان فر و اورنگ و هوش
و ديگر دو كشور ز جنگ و ز جوش
برآسود چون مهتر آمد به هوش
بماناد بر ما چنين جاودان
دل هوشمندان و راي ردان
زگفتار او شاد شد شهريار
كه دخت برومندش آمد به بار
به گرسيوز اين داستان برگشاد
سخنهاي پيران همه كرد ياد
پس آنگه به گرسيوز آهسته گفت
نهفته همه برگشاد از نهفت
بدو گفت رو تا سياووش گرد
ببين تا چه جايست بر گرد گرد
سياوش به توران زمين دل نهاد
از ايران نگيرد دگر هيچ ياد
مگر كرد پدرود تخت و كلاه
چو گودرز و بهرام و كاووس شاه
بران خرمي بر يكي خارستان
همي بوم و بر سازد و شارستان
فرنگيس را كاخهاي بلند
برآورد و دارد همي ارجمند
چو بيني به خوبي فراوان بگوي
به چشم بزرگي نگه كن به روي
چو نخچير و مي باشد و دشت و كوه
نشينند پيشت ز ايران گروه
بدانگه كه ياد من آيد به دست
چو خوردي به شادي ببايد نشست
يكي هديه آراي بسيار مر
ز دينار وز اسب و زرين كمر
همان گوهر و تخت و ديباي چين
همان ياره و گرز و تيغ و نگين
ز گستردنيها و از بوي و رنگ
ببين تا ز گنجت چه آيد به چنگ
فرنگيس را هديه بر همچنين
برو با زباني پر از آفرين
اگر آب دارد ترا ميزبان
بران شهر خرم دو هفته بمان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد