بخش ۱۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۸

۳۷ بازديد


بسا رنجها كز جهان ديده‌اند
ز بهر بزرگي پسنديده‌اند
سرانجام بستر جز از خاك نيست
ازو بهره زهرست و ترياك نيست
چو داني كه ايدر نماني دراز
به تارك چرا بر نهي تاج آز
همان آز را زير خاك آوري
سرش را سر اندر مغاك آوري
ترا زين جهان شادماني بس است
كجا رنج تو بهر ديگر كس است
تو رنجي و آسان دگر كس خورد
سوي گور و تابوت تو ننگرد
برو نيز شادي سرآيد همي
سرش زير گرد اندر آيد همي
ز روز گذر كردن انديشه كن
پرستيدن دادگر پيشه كن
بترس از خدا و ميازار كس
ره رستگاري همين است و بس
كنون اي خردمند بيدار دل
مشو در گمان پاي دركش ز گل
ترا كردگارست پروردگار
توي بنده و كردهٔ كردگار
چو گردن به انديشه زير آوري
ز هستي مكن پرسش و داوري
نشايد خور و خواب با آن نشست
كه خستو نباشد بيزدان كه هست
دلش كور باشد سرش بي‌خرد
خردمندش از مردمان نشمرد
ز هستي نشانست بر آب و خاك
ز دانش منش را مكن در مغاك
توانا و دانا و دارنده اوست
خرد را و جان را نگارنده اوست
جهان آفريد و مكان و زمان
پي پشهٔ خرد و پيل گران
چو سالار تركان به دل گفت من
به بيشي برآرم سر از انجمن
چنان شاهزاده جوان را بكشت
ندانست جز گنج و شمشير پشت
هم از پشت او روشن كردگار
درختي برآورد يازان به بار
كه با او بگفت آنك جز تو كس است
كه اندر جهان كردگار او بس است
خداوند خورشيد و كيوان و ماه
كزويست پيروزي و دستگاه
خداوند هستي و هم راستي
نخواهد ز تو كژي و كاستي
جز از راي و فرمان او راه نيست
خور و ماه ازين دانش آگاه نيست
پسر را بفرمود گودرز پير
به توران شدن كار را ناگريز
به فرمان او گيو بسته ميان
بيامد به كردار شير ژيان
همي تاخت تا مرز توران رسيد
هر آنكس كه در راه تنها بديد
زبان را به تركي بياراستي
ز كيخسرو از وي نشان خواستي
چو گفتي ندارم ز شاه آگهي
تنش را ز جان زود كردي تهي
به خم كمندش بياويختي
سبك از برش خاك بربيختي
بدان تا نداند كسي راز او
همان نشنود نام و آواز او
يكي را همي برد با خويشتن
ورا رهنمون بود زان انجمن
همي رفت بيدار با او به راه
برو راز نگشاد تا چندگاه
بدو گفت روزي كه اندر جهان
سخن پرسم از تو يكي در نهان
گر ايدونك يابم ز تو راستي
بشويي به دانش دل از كاستي
ببخشم ترا هرچ خواهي ز من
ندارم دريغ از تو پرمايه تن
چنين داد پاسخ كه دانش بسست
وليكن پراگنده با هر كسست
اگر زانك پرسيم هست آگهي
ز پاسخ زبان را نيابي تهي
بدو گفت كيخسرو اكنون كجاست
ببايد به من برگشادنت راست
چنين داد پاسخ كه نشنيده‌ام
چنين نام هرگز نپرسيده‌ام
چو پاسخ چنين يافت از رهنمون
بزد تيغ و انداختش سرنگون
به توران همي رفت چون بيهشان
مگر يابد از شاه جايي نشان
چنين تا برآمد برين هفت سال
ميان سوده از تيغ و بند دوال
خورش گور و پوشش هم از چرم گور
گيا خوردن باره و آب شور
همي گشت گرد بيابان و كوه
به رنج و به سختي و دور از گروه
چنان بد كه روزي پرانديشه بود
به پيشش يكي بارور بيشه بود
بدان مرغزار اندر آمد دژم
جهان خرم و مرد را دل به غم
زمين سبز و چشمه پر از آب ديد
همي جاي آرامش و خواب ديد
فرود آمد و اسپ را برگذاشت
بخفت و همي بر دل انديشه داشت
همي گفت مانا كه ديو پليد
بر پهلوان بد كه آن خواب ديد
ز كيخسرو ايدر نبينم نشان
چه دارم همي خويشتن را كشان
كنون گر به رزم‌اند ياران من
به بزم اندرون غمگساران من
يكي نامجوي و يكي شادروز
مرا بخت بر گنبد افشاند گوز
همي برفشانم به خيره روان
خميدست پشتم چو خم كمان
همانا كه خسرو ز مادر نزاد
وگر زاد دادش زمانه به باد
ز جستن مرا رنج و سختيست بهر
انوشه كسي كاو بميرد به زهر
سرش پر ز غم گرد آن مرغزار
همي گشت شه را كنان خواستار
يكي چشمه‌اي ديد تابان ز دور
يكي سرو بالا دل آرام پور
يكي جام پر مي گرفته به چنگ
به سر بر زده دستهٔ بوي و رنگ
ز بالاي او فرهٔ ايزدي
پديد آمد و رايت بخردي
تو گفتي منوچهر بر تخت عاج
نشستست بر سر ز پيروزه تاج
همي بوي مهر آمد از روي او
همي زيب تاج آمد از موي او
به دل گفت گيو اين بجز شاه نيست
چنين چهره جز در خور گاه نيست
پياده بدو تيز بنهاد روي
چو تنگ اندر آمد گو شاه‌جوي
گره سست شد بر در رنج او
پديد آمد آن نامور گنج او
چو كيخسرو از چشمه او را بديد
بخنديد و شادان دلش بردميد
به دل گفت كاين گرد جز گيو نيست
بدين مرز خود زين نشان نيونيست
مرا كرد خواهد همي خواستار
به ايران برد تا كند شهريار
چو آمد برش گيو بردش نماز
بدو گفت كاي نامور سرافراز
برانم كه پور سياوش توي
ز تخم كياني و كيخسروي
چنين داد پاسخ ورا شهريار
كه تو گيو گودرزي اي نامدار
بدو گفت گيو اي سر راستان
ز گودرز با تو كه زد داستان
ز كشواد و گيوت كه داد آگهي
كه با خرمي بادي و فرهي
بدو گفت كيخسرو اي شير مرد
مرا مادر اين از پدر ياد كرد
كه از فر يزدان گشادي سخن
بدانگه كه اندرزش آمد به بن
همي گفت با نامور مادرم
كز ايدر چه آيد ز بد بر سرم
سرانجام كيخسرو آيد پديد
بجا آورد بندها را كليد
بدانگه كه گردد جهاندار نيو
ز ايران بيايد سرافراز گيو
مر او را سوي تخت ايران برد
بر نامداران و شيران برد
جهان را به مردي به پاي آورد
همان كين ما را بجاي آورد
بدو گفت گيو اي سر سركشان
ز فر بزرگي چه داري نشان
نشان سياوش پديدار بود
چو بر گلستان نقطهٔ قار بود
تو بگشاي و بنماي بازو به من
نشان تو پيداست بر انجمن
برهنه تن خويش بنمود شاه
نگه كرد گيو آن نشان سياه
كه ميراث بود از گه كيقباد
درستي بدان بد كيان را نژاد
چو گيو آن نشان ديد بردش نماز
همي ريخت آب و همي گفت راز
گرفتش به بر شهريار زمين
ز شادي برو بر گرفت آفرين
از ايران بپرسيد و ز تخت و گاه
ز گودرز وز رستم نيك‌خواه
بدو گفت گيو اي جهاندار كي
سرافراز و بيدار و فرخنده پي
جهاندار دارندهٔ خوب و زشت
مراگر نمودي سراسر بهشت
همان هفت كشور به شاهنشهي
نهاد بزرگي و تاج مهي
نبودي دل من بدين خرمي
كه روي تو ديدم به توران ز مي
كه داند به گيتي كه من زنده‌ام
به خاكم و گر بتش افگنده‌ام
سپاس از جهاندار كاين رنج سخت
به شادي و خوبي سرآورد بخت
برفتند زان بيشه هر دو به راه
بپرسيد خسرو ز كاووس شاه
وزان هفت ساله غم و درد او
ز گستردن و خواب وز خورد او
همي گفت با شاه يكسر سخن
كه دادار گيتي چه افگند بن
همان خواب گودرز و رنج دراز
خور و پوشش و درد و آرام و ناز
ز كاووس كش سال بفگند فر
ز درد پسر گشت بي پاي و پر
ز ايران پراكنده شد رنگ و بوي
سراسر به ويراني آورد روي
دل خسرو از درد و رنجش بسوخت
به كردار آتش رخش برفروخت
بدو گفت كاكنون ز رنج دراز
ترا بردهد بخت آرام و ناز
مرا چون پدر باش و با كس مگوي
ببين تا زمانه چه آرد به روي
سپهبد نشست از بر اسپ گيو
پياده همي رفت بر پيش نيو
يكي تيغ هندي گرفته به چنگ
هر آنكس كه پيش آمدي بي‌درنگ
زدي گيو بيدار دل گردنش
به زير گل و خاك كردي تنش
برفتند سوي سياووش گرد
چو آمد دو تن را دل و هوش گرد
فرنگيس را نيز كردند يار
نهاني بران بر نهادند كار
كه هر سه به راه اندر آرند روي
نهان از دليران پرخاشجوي
فرنگيس گفت ار درنگ آوريم
جهان بر دل خويش تنگ آوريم
ازين آگهي يابد افراسياب
نسازد بخورد و نيازد به خواب
بيايد به كردار ديو سپيد
دل از جان شيرين شود نااميد
يكي را ز ما زنده اندر جهان
نبيند كسي آشكار و نهان
جهان پر ز بدخواه و پردشمنست
همه مرز ما جاي آهرمنست
تو اي بافرين شاه فرزند من
نگر تا نيوشي يكي پند من
كه گر آگهي يابد آن مرد شوم
برانگيزد آتش ز آباد بوم
يكي مرغزارست ز ايدر نه دور
به يكسو ز راه سواران تور
همان جويبارست و آب روان
كه از ديدنش تازه گردد روان
تو بر گير زين و لگام سياه
برو سوي آن مرغزاران پگاه
چو خورشيد بر تيغ گنبد شود
گه خواب و خورد سپهبد شود
گله هرچ هست اندر آن مرغزار
به آبشخور آيد سوي جويبار
به بهزاد بنماي زين و لگام
چو او رام گردد تو بگذار گام
چو آيي برش نيك بنماي چهر
بياراي و ببساي رويش به مهر
سياوش چو گشت از جهان نااميد
برو تيره شد روي روز سپيد
چنين گفت شبرنگ بهزاد را
كه فرمان مبر زين سپس باد را
همي باش بر كوه و در مرغزار
چو كيخسرو آيد ترا خواستار
ورا بارگي باش و گيتي بكوب
ز دشمن زمين را به نعلت بروب
نشست از بر اسپ سالار نيو
پياده همي رفت بر پيش گيو
بدان تند بالا نهادند روي
چنان چون بود مردم چاره‌جوي
فسيله چو آمد به تنگي فراز
بخوردند سيراب و گشتند باز
نگه كرد بهزاد و كي را بديد
يكي باد سرد از جگر بركشيد
بديد آن نشست سياوش پلنگ
ركيب دراز و جناغ خدنگ
همي داشت در آبخور پاي خويش
از آنجا كه بد دست ننهاد پيش
چو كيخسرو او را به آرام يافت
بپوييد و با زين سوي او شتافت
بماليد بر چشم او دست و روي
بر و يال ببسود و بشخود موي
لگامش بدو داد و زين بر نهاد
بسي از پدر كرد با درد ياد
چو بنشست بر باره بفشارد ران
برآمد ز جا آن هيون گران
به كردار باد هوا بردميد
بپريد وز گيو شد ناپديد
غمي شد دل گيو و خيره بماند
بدان خيرگي نام يزدان بخواند
همي گفت كاهرمن چاره‌جوي
يكي بارگي گشت و بنمود روي
كنون جان خسرو شد و رنج من
همين رنج بد در جهان گنج من
چو يك نيمه ببريد زان كوه شاه
گران كرد باز آن عنان سياه
همي بود تاپيش او رفت گيو
چنين گفت بيدار دل شاه نيو
كه شايد كه انديشهٔ پهلوان
كنم آشكارا به روشن روان
بدو گفت گيو اي شه سرفراز
سزد كاشكارا بود بر تو راز
تو از ايزدي فر و برز كيان
به موي اندر آيي ببيني ميان
بدو گفت زين اسپ فرخ نژاد
يكي بر دل انديشه آمدت ياد
چنين بود انديشهٔ پهلوان
كه اهريمن آمد بر اين جوان
كنون رفت و رنج مرا باد كرد
دل شاد من سخت ناشاد كرد
ز اسپ اندر آمد جهانديده گيو
همي آفرين خواند بر شاه نيو
كه روز و شبان بر تو فرخنده باد
سر بدسگالان تو كنده باد
كه با برز و اورندي و راي و فر
ترا داد داور هنر با گهر
ز بالا به ايوان نهادند روي
پرانديشه مغز و روان راه‌جوي
چو نزد فرنگيس رفتند باز
سخن رفت چندي ز راه دارز
بدان تا نهاني بود كارشان
نباشد كسي آگه از رازشان
فرنگيس چون روي بهزاد ديد
شد از آب ديده رخش ناپديد
دو رخ را به يال و برش بر نهاد
ز درد سياوش بسي كرد ياد
چو آب دو ديده پراگنده كرد
سبك سر سوي گنج آگنده كرد
به ايوان يكي گنج بودش نهان
نبد زان كسي آگه اندر جهان
يكي گنج آگنده دينار بود
زره بود و ياقوت بسيار بود
همان گنج گوپال و برگستوان
همان خنجر و تيغ و گرز گران
در گنج بگشاد پيش پسر
پر از خون رخ از درد خسته جگر
چنين گفت با گيو كاي برده رنج
ببين تا ز گوهر چه خواهي ز گنج
ز دينار وز گوهر شاهوار
ز ياقوت وز تاج گوهرنگار
ببوسيد پيشش زمين پهلوان
بدو گفت كاي مهتر بانوان
همه پاسبانيم و گنج آن تست
فدي كردن جان و رنج آن تست
زمين از تو گردد بهار بهشت
سپهر از تو زايد همي خوب و زشت
جهان پيش فرزند تو بنده باد
سر بدسگالانش افگنده باد
چو افتاد بر خواسته چشم گيو
گزين كرد درع سياووش نيو
ز گوهر كه پرمايه‌تر يافتند
ببردند چندانك برتافتند
همان ترگ و پرمايه برگستوان
سليحي كه بود از در پهلوان
سر گنج را شاه كرد استوار
به راه بيابان برآراست كار
چو اين كرده شد برنهادند زين
بران باد پايان باآفرين
فرنگيس ترگي به سر بر نهاد
برفتند هر سه به كردار باد
سران سوي ايران نهادند گرم
نهاني چنان چون بود نرم نرم
بشد شهر يكسر پر از گفت و گوي
كه خسرو به ايران نهادست روي
نماند اين سخن يك زمان در نهفت
كس آمد به نزديك پيران بگفت
كه آمد ز ايران سرافراز گيو
به نزديك بيدار دل شاه نيو
سوي شهر ايران نهادند روي
فرنگيس و شاه و گو جنگ‌جوي
چو بشنيد پيران غمي گشت سخت
بلرزيد برسان برگ درخت
ز گردان گزين كرد كلباد را
چو نستيهن و گرد پولاد را
بفرمود تا ترك سيصد سوار
برفتند تازان بران كارزار
سر گيو بر نيزه سازيد گفت
فرنگيس را خاك بايد نهفت
ببنديد كيخسرو شوم را
بداختر پي او بر و بوم را
سپاهي برين گونه گرد و جوان
برفتند بيدار دو پهلوان
فرنگيس با رنج ديده پسر
به خواب اندر آورده بودند سر
ز پيمودن راه و رنج شبان
جهانجوي را گيو بد پاسبان
دو تن خفته و گيو با رنج و خشم
به راه سواران نهاده دو چشم
به برگستوان اندرون اسپ گيو
چنان چون بود ساز مردان نيو
زره در بر و بر سرش بود ترگ
دل ارغنده و تن نهاده به مرگ
چو از دور گرد سپه را بديد
بزد دست و تيغ از ميان بركشيد
خروشي برآورد برسان ابر
كه تاريك شد مغز و چشم هژبر
ميان سواران بيامد چو گرد
ز پرخاش او خاك شد لاژورد
زماني به خنجر زماني به گرز
همي ريخت آهن ز بالاي برز
ازان زخم گوپال گيو دلير
سران را همي شد سر از جنگ سير
دل گيو خندان شد از زور خشم
كه چون چشمه بوديش دريا به چشم
ازان پس گرفتندش اندر ميان
چنان لشكري همچو شير ژيان
ز نيزه نيستان شد آوردگاه
بپوشيد ديدار خورشيد و ماه
غمي شد دل شير در نيستان
ز خون نيستان كرد چون ميستان
ازيشان بيفگند بسيار گيو
ستوه آمدند آن سواران ز نيو
به نستيهن گرد كلباد گفت
كه اين كوه خاراست نه يال و سفت
همه خسته و بسته گشتند باز
به نزديك پيران گردن فراز
همه غار و هامون پر از كشته بود
ز خون خاك چون ارغوان گشته بود
چو نزديك كيخسرو آمد دلير
پر از خون بر و چنگ برسان شير
بدو گفت كاي شاه دل شاد دار
خرد را ز انديشه آزاد دار
يكي لشكر آمد بر ما به جنگ
چو كلباد و نستيهن تيز چنگ
چنان بازگشتند آن كس كه زيست
كه بر يال و برشان ببايد گريست
گذشته ز رستم به ايران سوار
ندانم كه با من كند كارزار
ازو شاد شد خسرو پاك‌دين
ستودش فراوان و كرد آفرين
بخوردند چيزي كجا يافتند
سوي راه بي راه بشتافتند
چو تركان به نزديك پيران شدند
چنان خسته و زار و گريان شدند
برآشفت پيران به كلباد گفت
كه چونين شگفتي نشايد نهفت
چه كرديد با گيو و خسرو كجاست
سخن بر چه سانست برگوي راست
بدو گفت كلباد كاي پهلوان
به پيش تو گر برگشايم زبان
كه گيو دلاور به گردان چه كرد
دلت سير گردد به دشت نبرد
فراوان به لشكر مرا ديده‌اي
نبرد مرا هم پسنديده‌اي
همانا كه گوپال بيش از هزار
گرفتي ز دست من آن نامدار
سرش ويژه گفتي كه سندان شدست
بر و ساعدش پيل دندان شدست
من آورد رستم بسي ديده‌ام
ز جنگ آوران نيز بشنيده‌ام
به زخمش نديدم چنين پايدار
نه در كوشش و پيچش كارزار
همي هر زمان تيز و جوشان بدي
به نوي چو پيلي خروشان بدي
برآشفت پيران بدو گفت بس
كه ننگست ازين ياد كردن به كس
نه از يك سوارست چندين سخن
تو آهنگ آورد مردان مكن
تو رفتي و نستيهن نامور
سپاهي به كردار شيران نر
كنون گيو را ساختي پيل مست
ميان يلان گشت نام تو پست
چو زين يابد افراسياب آگهي
بيندازد آن تاج شاهنشهي
كه دو پهلوان دلير و سوار
چنين لشكري از در كارزار
ز پيش سواري نموديد پشت
بسي از دليران تركان بكشت
گواژه بسي باشدت بافسوس
نه مرد نبردي و گوپال و كوس


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد