بخش ۱۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۱

۳۴ بازديد


دبير پژوهنده را پيش خواند
سخنهاي آگنده را برفشاند
نخست آفريننده را ياد كرد
ز وام خرد جانش آزاد كرد
ازان پس خرد را ستايش گرفت
ابر شاه تركان نيايش گرفت
كه اي شاه پيروز و به روزگار
زمانه مبادا ز تو يادگار
مرا خواستي شاد گشتم بدان
كه بادا نشست تو با موبدان
و ديگر فرنگيس را خواستي
به مهر و وفا دل بياراستي
فرنگيس نالنده بود اين زمان
به لب ناچران و به تن ناچمان
بخفت و مرا پيش بالين ببست
ميان دو گيتيش بينم نشست
مرا دل پر از راي و ديدار تست
دو كشور پر از رنج و آزار تست
ز نالندگي چون سبكتر شود
فداي تن شاه كشور شود
بهانه مرا نيز آزار اوست
نهانم پر از درد و تيمار اوست
چو نامه به مهر اندر آمد به داد
به زودي به گرسيوز بدنژاد
دلاور سه اسپ تگاور بخواست
همي تاخت يكسر شب و روز راست
چهارم بيامد به درگاه شاه
پر از بد روان و زبان پرگناه
فراوان بپرسيدش افراسياب
چو ديدش پر از رنج و سر پرشتاب
چرا باشتاب آمدي گفت شاه
چگونه سپردي چنين تند راه
بدو گفت چون تيره شد روي كار
نشايد شمردن به بد روزگار
سياوش نكرد ايچ بر كس نگاه
پذيره نيامد مرا خود به راه
سخن نيز نشنيد و نامه نخواند
مرا پيش تختش به زانو نشاند
ز ايران بدو نامه پيوسته شد
به مادر همي مهر او بسته شد
سپاهي ز روم و سپاهي ز چين
همي هر زمان برخروشد زمين
تو در كار او گر درنگ آوري
مگر باد زان پس به چنگ آوري
و گر دير گيري تو جنگ آورد
دو كشور به مردي به چنگ آورد
و گر سوي ايران براند سپاه
كه يارد شدن پيش او كينه‌خواه
ترا كردم آگه ز ديدار خويش
ازين پس بپيچي ز كردار خويش
چو بشنيد افراسياب اين سخن
برو تازه شد روزگار كهن
به گرسيوز از خشم پاسخ نداد
دلش گشت پرآتش و سر چو باد
بفرمود تا بركشيدند ناي
همان سنج و شيپور و هندي دراي
به سوي سياووش بنهاد روي
ابا نامداران پرخاشجوي
بدانگه كه گرسيوز بدفريب
گران كرد بر زين دوال ركيب
سياوش به پرده درآمد به درد
به تن لرز لرزان و رخساره زرد
فرنگيس گفت اي گو شيرچنگ
چه بودت كه ديگر شدستي به رنگ
چنين داد پاسخ كه اي خوبروي
به توران زمين شد مرا آب روي
بدين سان كه گفتار گرسيوزست
ز پرگار بهره مرا مركزست
فرنگيس بگرفت گيسو به دست
گل ارغوان را به فندق بخست
پر از خون شد آن بسد مشك‌بوي
پر از آب چشم و پر از گرد روي
همي اشك باريد بر كوه سيم
دو لاله ز خوشاب شد به دو نيم
همي كند موي و همي ريخت آب
ز گفتار و كردار افراسياب
بدو گفت كاي شاه گردن فراز
چه سازي كنون زود بگشاي راز
پدر خود دلي دارد از تو به درد
از ايران نياري سخن ياد كرد
سوي روم ره با درنگ آيدت
نپويي سوي چين كه تنگ آيدت
ز گيتي كراگيري اكنون پناه
پناهت خداوند خورشيد و ماه
ستم باد بر جان او ماه و سال
كجا بر تن تو شود بدسگال
همي گفت گرسيوز اكنون ز راه
بيايد همانا ز نزديك شاه
چهارم شب اندر بر ماهروي
بخوان اندرون بود با رنگ و بوي
بلرزيد وز خواب خيره بجست
خروشي برآورد چون پيل مست
همي داشت اندر برش خوب چهر
بدو گفت شاها چبودت ز مهر
خروشيد و شمعي برافروختند
برش عود و عنبر همي سوختند
بپرسيد زو دخت افراسياب
كه فرزانه شاها چه ديدي به خواب
سياوش بدو گفت كز خواب من
لبت هيچ مگشاي بر انجمن
چنين ديدم اي سرو سيمين به خواب
كه بودي يكي بي‌كران رود آب
يكي كوه آتش به ديگر كران
گرفته لب آب نيزه وران
ز يك سو شدي آتش تيزگرد
برافروختي از سياووش گرد
ز يك دست آتش ز يك دست آب
به پيش اندرون پيل و افراسياب
بديدي مرا روي كرده دژم
دميدي بران آتش تيزدم
چو گرسيوز آن آتش افروختي
از افروختن مر مرا سوختي
فرنگيس گفت اين بجز نيكوي
نباشد نگر يك زمان بغنوي
به گرسيوز آيد همي بخت شوم
شود كشته بر دست سالار روم
سياوش سپه را سراسر بخواند
به درگاه ايوان زماني بماند
بسيچيد و بنشست خنجر به چنگ
طلايه فرستاد بر سوي گنگ
دو بهره چو از تيره شب در گذشت
طلايه هم آنگه بيامد ز دشت
كه افراسياب و فراوان سپاه
پديد آمد از دور تازان به راه
ز نزديك گرسيوز آمد نوند
كه بر چارهٔ جان ميان را ببند
نيامد ز گفتار من هيچ سود
از آتش نديدم جز از تيره دود
نگر تا چه بايد كنون ساختن
سپه را كجا بايد انداختن
سياوش ندانست زان كار او
همي راست آمدش گفتار او
فرنگيس گفت اي خردمند شاه
مكن هيچ گونه به ما در نگاه
يكي بارهٔ گام‌زن برنشين
مباش ايچ ايمن به توران زمين
ترا زنده خواهم كه ماني بجاي
سر خويش گير و كسي را مپاي
سياوش بدو گفت كان خواب من
بجا آمد و تيره شد آب من
مرا زندگاني سرآيد همي
غم و درد و انده درآيد همي
چنين است كار سپهر بلند
گهي شاد دارد گهي مستمند
گر ايوان من سر به كيوان كشيد
همان زهر گيتي ببايد چشيد
اگر سال گردد هزار و دويست
بجز خاك تيره مرا جاي نيست
ز شب روشنايي نجويد كسي
كجا بهره دارد ز دانش بسي
ترا پنج ماهست ز آبستني
ازين نامور گر بود رستني
درخت تو گر نر به بار آورد
يكي نامور شهريار آورد
سرافراز كيخسروش نام كن
به غم خوردن او دل آرام كن
چنين گردد اين گنبد تيزرو
سراي كهن را نخوانند نو
ازين پس به فرمان افراسياب
مرا تيره‌بخت اندرآيد به خواب
ببرند بر بيگنه بر سرم
ز خون جگر برنهند افسرم
نه تابوت يابم نه گور و كفن
نه بر من بگريد كسي ز انجمن
نهالي مرا خاك توران بود
سراي كهن كام شيران بود
برين گونه خواهد گذشتن سپهر
نخواهد شدن رام با من به مهر
ز خورشيد تابنده تا تيره‌خاك
گذر نيست از داد يزدان پاك
به خواري ترا روزبانان شاه
سر و تن برهنه برندت به راه
بيايد سپهدار پيران به در
بخواهش بخواهد ترا از پدر
به جان بي‌گنه خواهدت زينهار
به ايوان خويشش برد زار و خوار
وز ايران بيايد يكي چاره‌گر
به فرمان دادار بسته كمر
از ايدر ترا با پسر ناگهان
سوي رود جيحون برد در نهان
نشانند بر تخت شاهي ورا
به فرمان بود مرغ و ماهي ورا
ز گيتي برآرد سراسر خروش
زمانه ز كيخسرو آيد به جوش
ز ايران يكي لشكر آرد به كين
پرآشوب گردد سراسر زمين
پي رخش فرخ زمين بسپرد
به توران كسي را به كس نشمرد
به كين من امروز تا رستخيز
نبيني جز از گرز و شمشير تيز
برين گفتها بر تو دل سخت كن
تن از ناز و آرام پردخت كن
سياوش چو با جفت غمها بگفت
خروشان بدو اندر آويخت جفت
رخش پر ز خون دل و ديده گشت
سوي آخر تازي اسپان گذشت
بياورد شبرنگ بهزاد را
كه دريافتي روز كين باد را
خروشان سرش را به بر در گرفت
لگام و فسارش ز سر برگرفت
به گوش اندرش گفت رازي دراز
كه بيدار دل باش و با كس مساز
چو كيخسرو آيد به كين خواستن
عنانش ترا بايد آراستن
ورا بارگي باش و گيتي بكوب
چنان چون سر مار افعي به چوب
از آخر ببر دل به يكبارگي
كه او را تو باشي به كين بارگي
دگر مركبان را همه كرد پي
برافروخت برسان آتش ز ني
خود و سركشان سوي ايران كشيد
رخ از خون ديده شده ناپديد
چو يك نيم فرسنگ ببريد راه
رسيد اندرو شاه توران سپاه
سپه ديد با خود و تيغ و زره
سياوش زده بر زره بر گره
به دل گفت گرسيوز اين راست گفت
سخن زين نشاني كه بود در نهفت
سياوش بترسيد از بيم جان
مگر گفت بدخواه گردد نهان
همي بنگريد اين بدان آن بدين
كه كينه نبدشان به دل پيش ازين
ز بيم سياوش سواران جنگ
گرفتند آرام و هوش و درنگ
چه گفت آن خردمند بسيار هوش
كه با اختر بد به مردي مكوش
چنين گفت زان پس به افراسياب
كه اي پرهنر شاه با جاه و آب
چرا جنگ جوي آمدي با سپاه
چرا كشت خواهي مرا بي‌گناه
سپاه دو كشور پر از كين كني
زمان و زمين پر ز نفرين كني
چنين گفت گرسيوز كم خرد
كزين در سخن خود كي اندر خورد
گر ايدر چنين بي‌گناه آمدي
چرا با زره نزد شاه آمدي
پذيره شدن زين نشان راه نيست
سنان و سپر هديهٔ شاه نيست
سياوش بدانست كان كار اوست
برآشفتن شه ز بازار اوست
چو گفتار گرسيوز افراسياب
شنيد و برآمد بلند آفتاب
به تركان بفرمود كاندر دهيد
درين دشت كشتي به خون برنهيد
از ايران سپه بود مردي هزار
همه نامدار از در كارزار
رده بر كشيدند ايرانيان
ببستند خون ريختن را ميان
همه با سياوش گرفتند جنگ
نديدند جاي فسون و درنگ
كنون خيره گفتند ما را كشند
ببايد كه تنها به خون در كشند
بمان تا ز ايرانيان دست برد
ببينند و مشمر چنين كار خرد
سياوش چنين گفت كين راي نيست
همان جنگ را مايه و پاي نيست
مرا چرخ گردان اگر بي‌گناه
به دست بدان كرد خواهد تباه
به مردي كنون زور و آهنگ نيست
كه با كردگار جهان جنگ نيست
سرآمد بريشان بر آن روزگار
همه كشته گشتند و برگشته كار
ز تير و ز ژوپين ببد خسته شاه
نگون اندر آمد ز پشت سپاه
همي گشت بر خاك و نيزه به دست
گروي زره دست او را ببست
نهادند بر گردنش پالهنگ
دو دست از پس پشت بسته چو سنگ
دوان خون بران چهرهٔ ارغوان
چنان روز ناديده چشم جوان
برفتند سوي سياووش گرد
پس پشت و پيش سپه بود گرد
چنين گفت سالار توران سپاه
كه ايدر كشيدش به يكسو ز راه
كنيدش به خنجر سر از تن جدا
به شخي كه هرگز نرويد گيا
بريزيد خونش بران گرم خاك
ممانيد دير و مداريد باك
چنين گفت با شاه يكسر سپاه
كزو شهريارا چه ديدي گناه
چرا كشت خواهي كسي را كه تاج
بگريد برو زار با تخت عاج
سري را كجا تاج باشد كلاه
نشايد بريد اي خردمند شاه
به هنگام شادي درختي مكار
كه زهر آورد بار او روزگار
همي بود گرسيوز بدنشان
ز بيهودگي يار مردم كشان
كه خون سياوش بريزد به درد
كزو داشت درد دل اندر نبرد
ز پيران يكي بود كهتر به سال
برادر بد او را و فرخ همال
كجا پيلسم بود نام جوان
يكي پرهنر بود و روشن روان
چنين گفت مر شاه را پيلسم
كه اين شاخ را بار دردست و غم
ز دانا شنيدم يكي داستان
خرد شد بران نيز همداستان
كه آهسته دل كم پشيمان شود
هم آشفته را هوش درمان شود
شتاب و بدي كار آهرمنست
پشيماني جان و رنج تنست
سري را كه باشي بدو پادشا
به تيزي بريدن نبينم روا
ببندش همي دار تا روزگار
برين بد ترا باشد آموزگار
چو باد خرد بر دلت بروزد
از ان پس ورا سربريدن سزد
بفرماي بند و تو تندي مكن
كه تندي پشيماني آرد به بن
چه بري سري را همي بي‌گناه
كه كاووس و رستم بود كينه خواه
پدر شاه و رستمش پروردگار
بپيچي به فرجام زين روزگار
چو گودرز و چون گيو و برزين و طوس
ببندند بر كوههٔ پيل كوس
دمنده سپهبد گو پيلتن
كه خوارند بر چشم او انجمن
فريبرز كاووس درنده شير
كه هرگز نديدش كس از جنگ سير
برين كينه بندند يكسر كمر
در و دشت گردد پر از كينه‌ور
نه من پاي دارم نه پيوند من
نه گردي ز گردان اين انجمن
همانا كه پيران بيايد پگاه
ازو بشنود داستان نيز شاه
مگر خود نيازت نيايد بدين
مگستر يكي تا جهانست كين
بدو گفت گرسيوز اي هوشمند
بگفت جوانان هوا را مبند
از ايرانيان دشت پر كرگس است
گر از كين بترسي ترا اين بس است
همين بد كه كردي ترا خود نه بس
كه خيره همي بشنوي پند كس
سياووش چو بخروشد از روم و چين
پر از گرز و شمشير بيني زمين
بريدي دم مار و خستي سرش
به ديبا بپوشيد خواهي برش
گر ايدونك او را به جان زينهار
دهي من نباشم بر شهريار
به بيغوله‌اي خيزم از بيم جان
مگر خود به زودي سرآيد زمان
برفتند پيچان دمور و گروي
بر شاه تركان پر از رنگ و بوي
كه چندين به خون سياوش مپيچ
كه آرام خوار آيد اندر بسيچ
به گفتار گرسيوز رهنماي
برآراي و بردار دشمن ز جاي
زدي دام و دشمن گرفتي بدوي
ز ايران برآيد يكي هاي و هوي
سزا نيست اين را گرفتن به دست
دل بدسگالان ببايد شكست
سپاهي بدين گونه كردي تباه
نگر تا چگونه بود راي شاه
اگر خود نيازردتي از نخست
به آب اين گنه را توانست شست
كنون آن به آيد كه اندر جهان
نباشد پديد آشكار و نهان
بديشان چنين پاسخ آورد شاه
كزو من نديدم به ديده گناه
و ليكن ز گفت ستاره شمر
به فرجام زو سختي آيد به سر
گر ايدونك خونش بريزم به كين
يكي گرد خيزد ز ايران زمين
رها كردنش بتر از كشتنست
همان كشتنش رنج و درد منست
به توران گزند مرا آمدست
غم و درد و بند مرا آمدست
خردمند گر مردم بدگمان
نداند كسي چارهٔ آسمان
فرنگيس بشنيد رخ را بخست
ميان را به زنار خونين ببست
پياده بيامد به نزديك شاه
به خون رنگ داده دو رخساره ماه
به پيش پدر شد پر از درد و باك
خروشان به سر بر همي ريخت خاك
بدو گفت كاي پرهنر شهريار
چرا كرد خواهي مرا خاكسار
دلت را چرا بستي اندر فريب
همي از بلندي نبيني نشيب
سر تاجداران مبر بي‌گناه
كه نپسندد اين داور هور و ماه
سياوش كه بگذاشت ايران زمين
همي از جهان بر تو كرد آفرين
بيازرد از بهر تو شاه را
چنان افسر و تخت و آن گاه را
بيامد ترا كرد پشت و پناه
كنون زو چه ديدي كه بردت ز راه
نبرد سر تاجداران كسي
كه با تاج بر تخت ماند بسي
مكن بي‌گنه بر تن من ستم
كه گيتي سپنج است با باد و دم
يكي را به چاه افگند بي‌گناه
يكي با كله برشناند به گاه
سرانجام هر دو به خاك اندرند
ز اختر به چنگ مغاك اندرند
شنيدي كه از آفريدون گرد
ستمگاره ضحاك تازي چه برد
همان از منوچهر شاه بزرگ
چه آمد به سلم و به تور سترگ
كنون زنده بر گاه كاووس شاه
چو دستان و چون رستم كينه خواه
جهان از تهمتن بلرزد همي
كه توران به جنگش نيرزد همي
چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران
كه ننديشد از گرز كنداوران
همان گيو كز بيم او روز جنگ
همي چرم روباه پوشد پلنگ
درختي نشاني همي بر زمين
كجا برگ خون آورد بار كين
به كين سياوش سيه پوشد آب
كند زار نفرين به افراسياب
ستمگاره‌اي بر تن خويشتن
بسي يادت آيد ز گفتار من
نه اندر شكاري كه گور افگني
دگر آهوان را به شور افگني
همي شهرياري ربايي ز گاه
درين كار به زين نگه كن پگاه
مده شهر توران به خيره به باد
ببايد كه روز بد آيدت ياد
بگفت اين و روي سياوش بديد
دو رخ را بكند و فغان بركشيد
دل شاه توران برو بر بسوخت
همي خيره چشم خرد را بدوخت
بدو گفت برگرد و ايدر مپاي
چه داني كزين بد مرا چيست راي
به كاخ بلندش يكي خانه بود
فرنگيس زان خانه بيگانه بود
مر او را دران خانه انداختند
در خانه را بند برساختند
بفرمود پس تا سياووش را
مرآن شاه بي‌كين و خاموش را
كه اين را بجايي بريدش كه كس
نباشد ورا يار و فريادرس
سرش را ببريد يكسر ز تن
تنش كرگسان را بپوشد كفن
ببايد كه خون سياوش زمين
نبويد نرويد گيا روز كين
همي تاختندش پياده كشان
چنان روزبانان مردم كشان
سياوش بناليد با كردگار
كه‌اي برتر از گردش روزگار
يكي شاخ پيدا كن از تخم من
چو خورشيد تابنده بر انجمن
كه خواهد ازين دشمنان كين خويش
كند تازه در كشور آيين خويش
همي شد پس پشت او پيلسم
دو ديده پر از خون و دل پر ز غم
سياوش بدو گفت پدرود باش
زمين تار و تو جاودان پود باش
درودي ز من سوي پيران رسان
بگويش كه گيتي دگر شد بسان
به پيران نه زين‌گونه بودم اميد
همي پند او باد بد من چو بيد
مرا گفته بود او كه با صد هزار
زره‌دار و بر گستوان‌ور سوار
چو برگرددت روز يار توام
بگاه چرا مرغزار توام
كنون پيش گرسيوز اندر دوان
پياده چنين خوار و تيره‌روان
نبينم همي يار با خود كسي
كه بخروشدي زار بر من بسي
چو از شهر و ز لشكر اندر گذشت
كشانش ببردند بر سوي دشت
ز گرسيوز آن خنجر آبگون
گروي زره بستد از بهر خون
بيفگند پيل ژيان را به خاك
نه شرم آمدش زان سپهبد نه باك
يكي تشت بنهاد زرين برش
جدا كرد زان سرو سيمين سرش
بجايي كه فرموده بد تشت خون
گروي زره برد و كردش نگون
يكي باد با تيره گردي سياه
برآمد بپوشيد خورشيد و ماه
همي يكدگر را نديدند روي
گرفتند نفرين همه بر گروي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد