نگه كرد گرسيوز نامدار
سواران تركان گزيده هزار
خنيده سپاه اندرآورد گرد
بشد شادمان تا سياووش گرد
سياوش چو بشنيد بسپرد راه
پذيره شدش تازيان با سپاه
گرفتند مر يكدگر را كنار
سياوش بپرسيد از شهريار
به ايوان كشيدند زان جايگاه
سياوش بياراست جاي سپاه
دگر روز گرسيوز آمد پگاه
بياورد خلعت ز نزديك شاه
سياوش بدان خلعت شهريار
نگه كرد و شد چون گل اندر بهار
نشست از بر بارهٔ گام زن
سواران ايران شدند انجمن
همه شهر و برزن يكايك بدوي
نمود و سوي كاخ بنهاد روي
هم آنگه به نزد سياوش چو باد
سواري بيامد ورا مژده داد
كه از دختر پهلوان سپاه
يكي كودك آمد به مانند شاه
ورا نام كردند فرخ فرود
به تيره شب آمد چو پيران شنود
به زودي مرا با سواري دگر
بگفت اينك شو شاه را مژده بر
همان مادر كودك ارجمند
جريره سر بانوان بلند
بفرمود يكسر به فرمانبران
زدن دست آن خرد بر زعفران
نهادند بر پشت اين نامه بر
كه پيش سياووش خودكامه بر
بگويش كه هر چند من سالخورد
بدم پاك يزدان مرا شاد كرد
سياوش بدو گفت گاه مهي
ازين تخمه هرگز مبادا تهي
فرستاده را داد چندان درم
كه آرنده گشت از كشيدن دژم
به كاخ فرنگيس رفتند شاد
بديد آن بزرگي فرخ نژاد
پرستار چندي به زرين كلاه
فرنگيس با تاج در پيشگاه
فرود آمد از تخت و بردش نثار
بپرسيدش از شهر و ز شهريار
دل و مغز گرسيوز آمد به جوش
دگرگونهتر شد به آيين و هوش
به دل گفت سالي چنين بگذرد
سياوش كسي را به كس نشمرد
همش پادشاهيست و هم تاج و گاه
همش گنج و هم دانش و هم سپاه
نهان دل خويش پيدا نكرد
همي بود پيچان و رخساره زرد
بدو گفت برخوردي از رنج خويش
همه سال شادان دل از گنج خويش
نهادند در كاخ زرين دو تخت
نشستند شادان دل و نيكبخت
نوازندهٔ رود با ميگسار
بيامد بر تخت گوهرنگار
ز ناليدن چنگ و رود و سرود
به شادي همي داد دل را درود
چو خورشيد تابنده بگشاد راز
به هرجاي بنمود چهر از فراز
سياوش ز ايوان به ميدان گذشت
به بازي همي گرد ميدان بگشت
چو گرسيوز آمد بينداخت گوي
سپهبد پس گوي بنهاد روي
چو او گوي در زخم چوگان گرفت
همآورد او خاك ميدان گرفت
ز چوگان او گوي شد ناپديد
تو گفتي سپهرش همي بركشيد
بفرمود تا تخت زرين نهند
به ميدان پرخاش ژوپين نهند
دو مهتر نشستند بر تخت زر
بدان تا كرا برفروزد هنر
بدو گفت گرسيوز اي شهريار
هنرمند وز خسروان يادگار
هنر بر گهر نيز كرده گذر
سزد گر نمايي به تركان هنر
به نوك سنان و به تير و كمان
زمين آورد تيرگي يك زمان
به بر زد سياوش بدان كار دست
به زين اندر آمد ز تخت نشست
زره را به هم بر ببستند پنج
كه از يك زره تن رسيدي به رنج
نهادند بر خط آوردگاه
نظاره برو بر ز هر سو سپاه
سياوش يكي نيزهٔ شاهوار
كجا داشتي از پدر يادگار
كه در جنگ مازندران داشتي
به نخچير بر شير بگذاشتي
بوردگه رفت نيزه بدست
عنان را بپيچيد چون پيل مست
بزد نيزه و برگرفت آن زره
زره را نماند ايچ بند و گره
از آورد نيزه برآورد راست
زره را بينداخت زان سو كه خواست
سواران گرسيوز دام ساز
برفتند با نيزهاي دراز
فراوان بگشتند گرد زره
ز ميدان نه بر شد زره يك گره
سياوش سپر خواست گيلي چهار
دو چوبين و دو ز آهن آبدار
كمان خواست با تيرهاي خدنگ
شش اندر ميان زد سه چوبه به تنگ
يكي در كمان راند و بفشارد ران
نظاره به گردش سپاهي گران
بران چار چوبين و ز آهن سپر
گذر كرد پيكان آن نامور
بزد هم بر آن گونه دو چوبه تير
برو آفرين كرد برنا و پير
ازان ده يكي بيگذاره نماند
برو هر كسي نام يزدان بخواند
بدو گفت گرسيوز اي شهريار
به ايران و توران ترا نيست يار
بيا تا من و تو بوردگاه
بتازيم هر دو به پيش سپاه
بگيريم هردو دوال كمر
به كردار جنگي دو پرخاشخر
ز تركان مرا نيست همتاكسي
چو اسپم نبيني ز اسپان بسي
بميدان كسي نيست همتاي تو
همآورد تو گر ببالاي تو
گر ايدونك بردارم از پشت زين
ترا ناگهان برزنم بر زمين
چنان دان كه از تو دلاورترم
باسپ و بمردي ز تو برترم
و گر تو مرا برنهي بر زمين
نگردم بجايي كه جويند كين
سياوش بدو گفت كين خود مگوي
كه تو مهتري شير و پرخاشجوي
همان اسپ تو شاه اسپ منست
كلاه تو آذر گشسپ منست
جز از خود ز تركان يكي برگزين
كه با من بگردد نه بر راه كين
بدو گفت گرسيوز اي نامجوي
ز بازي نشاني نيايد بروي
سياوش بدو گفت كين راي نيست
نبرد برادر كني جاي نيست
نبرد دو تن جنگ و ميدان بود
پر از خشم دل چهره خندان بود
ز گيتي برادر توي شاه را
همي زير نعل آوري ماه را
كنم هرچ گويي به فرمان تو
برين نشكنم راي و پيمان تو
ز ياران يكي شير جنگي بخوان
برين تيزتگ بارگي برنشان
گر ايدونك رايت نبرد منست
سر سركشان زير گرد منست
بخنديد گرسيوز نامجوي
همانا خوش آمدش گفتار اوي
به ياران چنين گفت كاي سركشان
كه خواهد كه گردد به گيتي نشان
يكي با سياوش نبرد آورد
سر سركشان زير گرد آورد
نيوشنده بودند لب با گره
به پاسخ بيامد گروي زره
منم گفت شايستهٔ كاركرد
اگر نيست او را كسي هم نبرد
سياوش ز گفت گروي زره
برو كرد پرچين رخان پرگره
بدو گفت گرسيوز اي نامدار
ز تركان لشكر ورا نيست يار
سياوش بدو گفت كز تو گذشت
نبرد دليران مرا خوار گشت
ازيشان دو يل بايد آراسته
به ميدان نبرد مرا خواسته
يكي نامور بود نامش دمور
كه همتا نبودش به تركان به زور
بيامد بران كار بسته ميان
به نزد جهانجوي شاه كيان
سياوش بورد بنهاد روي
برفتند پيچان دمور و گروي
ببند ميان گروي زره
فرو برد چنگال و برزد گره
ز زين برگرفتش به ميدان فگند
نيازش نيامد به گرز و كمند
وزان پس بپيچيد سوي دمور
گرفت آن بر و گردن او به زور
چنان خوارش از پشت زين برگرفت
كه لشكر بدو ماند اندر شگفت
چنان پيش گرسيوز آورد خوش
كه گفتي ندارد كسي زيركش
فرود آمد از باره بگشاد دست
پر از خنده بر تخت زرين نشست
برآشفت گرسيوز از كار اوي
پر از غم شدش دل پر از رنگ روي
وزان تخت زرين به ايوان شدند
تو گفتي كه بر اوج كيوان شدند
نشستند يك هفته با ناي و رود
مي و ناز و رامشگران و سرود
به هشتم به رفتن گرفتند ساز
بزرگان و گرسيوز سرفراز
يكي نامه بنوشت نزديك شاه
پر از لابه و پرسش و نيكخواه
ازان پس مراو را بسي هديه داد
برفتند زان شهر آباد شاد
به رهشان سخن رفت يك با دگر
ازان پرهنر شاه و آن بوم و بر
چنين گفت گرسيوز كينه جوي
كه مارا ز ايران بد آمد بروي
يكي مرد را شاه ز ايران بخواند
كه از ننگ ما را به خوي در نشاند
دو شير ژيان چون دمور و گروي
كه بودند گردان پرخاشجوي
چنين زار و بيكار گشتند و خوار
به چنگال ناپاك تن يك سوار
سرانجام ازين بگذراند سخن
نه سر بينم اين كار او را نه بن
چنين تا به درگاه افراسياب
نرفت اندران جوي جز تيره آب
چو نزديك سالار توران سپاه
رسيدند و هرگونه پرسيد شاه
فراوان سخن گفت و نامه بداد
بخواند و بخنديد و زو گشت شاد
نگه كرد گرسيوز كينهدار
بدان تازه رخسارهٔ شهريار
همي رفت يكدل پر از كين و درد
بدانگه كه خورشيد شد لاژورد
همه شب بپيچيد تا روز پاك
چو شب جامهٔ قيرگون كرد چاك
سر مرد كين اندرآمد ز خواب
بيامد به نزديك افراسياب
ز بيگانه پردخته كردند جاي
نشستند و جستند هرگونه راي
بدو گفت گرسيوز اي شهريار
سياوش جزان دارد آيين و كار
فرستاده آمد ز كاووس شاه
نهاني بنزديك او چند گاه
ز روم و ز چين نيزش آمد پيام
همي ياد كاووس گيرد به جام
برو انجمن شد فراوان سپاه
بپيچيد ازو يك زمان جان شاه
اگر تور را دل نگشتي دژم
ز گيتي به ايرج نكردي ستم
دو كشور يكي آتش و ديگر آب
بدل يك ز ديگر گرفته شتاب
تو خواهي كشان خيره جفت آوري
همي باد را در نهفت آوري
اگر كردمي بر تو اين بد نهان
مرا زشت نامي بدي در جهان
دل شاه زان كار شد دردمند
پر از غم شد از روزگار گزند
بدو گفت بر من ترا مهر خون
بجنبيد و شد مر ترا رهنمون
سه روز اندرين كار راي آوريم
سخنهاي بهتر بجاي آوريم
چو اين راي گردد خرد را درست
بگويم كه دران چه بايدت جست
چهارم چو گرسيوز آمد بدر
كله بر سر و تنگ بسته كمر
سپهدار تركان ورا پيش خواند
ز كار سياوش فراوان براند
بدو گفت كاي يادگار پشنگ
چه دارم به گيتي جز از تو به چنگ
همه رازها بر تو بايد گشاد
به ژرفي ببين تا چه آيدت ياد
ازان خواب بد چون دلم شد غمي
به مغز اندر آورد لختي كمي
نبستم به جنگ سياوش ميان
ازو نيز ما را نيامد زيان
چو او تخت پرمايه پدرود كرد
خرد تار كرد و مرا پود كرد
ز فرمان من يك زمان سر نتافت
چو از من چنان نيكويها بيافت
سپردم بدو كشور و گنج خويش
نكرديم ياد از غم و رنج خويش
به خون نيز پيوستگي ساختم
دل از كين ايران بپرداختم
بپيچيدم از جنگ و فرزند روي
گرامي دو ديده سپردم بدوي
پس از نيكويها و هرگونه رنج
فدي كردن كشور و تاج و گنج
گر ايدونك من بدسگالم بدوي
ز گيتي برآيد يكي گفت و گوي
بدو بر بهانه ندارم ببد
گر از من بدو اندكي بد رسد
زبان برگشايند بر من مهان
درفشي شوم در ميان جهان
نباشد پسند جهانآفرين
نه نيز از بزرگان روي زمين
ز دد تيزدندانتر از شير نيست
كه اندر دلش بيم شمشير نيست
اگر بچهاي از پدر دردمند
كند مرغزارش پناه از گزند
سزد گر بد آيد بدو از پناه؟
پسندد چنين داور هور و ماه؟
ندانم جز آنكش بخوانم به در
وز ايدر فرستمش نزد پدر
اگر گاه جويد گر انگشتري
ازين بوم و بر بگسلد داوري
بدو گفت گرسيوز اي شهريار
مگير اينچنين كار پرمايه خوار
از ايدر گر او سوي ايران شود
بر و بوم ما پاك ويران شود
هر آنگه كه بيگانه شد خويش تو
بدانست راز كم و بيش تو
چو جويي دگر زو تو بيگانگي
كند رهنموني به ديوانگي
يكي دشمني باشد اندوخته
نمك را پراگنده بر سوخته
بدين داستان زد يكي رهنمون
كه بادي كه از خانه آيد برون
نداني تو بستن برو رهگذار
و گر بگذري نگذرد روزگار
سياووش داند همه كار تو
هم از كار تو هم ز گفتار تو
نبيني تو زو جز همه درد و رنج
پراگندن دوده و نام و گنج
نداني كه پروردگار پلنگ
نبيند ز پرورده جز درد و چنگ
چو افراسياب اين سخن باز جست
همه گفت گرسيوز آمد درست
پشيمان شد از راي و كردار خويش
همي كژ دانست بازار خويش
چنين داد پاسخ كه من زين سخن
نه سر نيك بينم بلا را نه بن
بباشيم تا راي گردان سپهر
چگونه گشايد بدين كار چهر
به هر كار بهتر درنگ از شتاب
بمان تا برآيد بلند آفتاب
ببينم كه راي جهاندار چيست
رخ شمع چرخ روان سوي كيست
وگر سوي درگاه خوانمش باز
بجويم سخن تا چه دارد به راز
نگهبان او من بسم بيگمان
همي بنگرم تا چه گردد زمان
چو زو كژيي آشكارا شود
كه با چاره دل بيمدارا شود
ازان پس نكوهش نبايد به كس
مكافات بد جز بدي نيست بس
چنين گفت گرسيوز كينهجوي
كهاي شاه بينادل و راستگوي
سياوش بران آلت و فر و برز
بدان ايزدي شاخ و آن تيغ و گرز
بيايد به درگاه تو با سپاه
شود بر تو بر تيره خورشيد و ماه
سياوش نه آنست كش ديده شاه
همي ز آسمان برگذارد كلاه
فرنگيس را هم نداني تو باز
تو گويي شدست از جهان بينياز
سپاهت بدو بازگردد همه
تو باشي رمه گر نياري دمه
سپاهي كه شاهي ببيند چنوي
بدان بخشش و راي و آن ماهروي
تو خواني كه ايدر مرا بنده باش
به خواري به مهر من آگنده باش
نديدست كس جفت با پيل شير
نه آتش دمان از بر و آب زير
اگر بچهٔ شير ناخورده شير
بپوشد كسي در ميان حرير
به گوهر شود باز چون شد سترگ
نترسد ز آهنگ پيل بزرگ
پس افراسياب اندر آن بسته شد
غمي گشت و انديشه پيوسته شد
همي از شتابش به آمد درنگ
كه پيروز باشد خداوند سنگ
ستوده نباشد سر بادسار
بدين داستان زد يكي هوشيار
كه گر باد خيره بجستي ز جاي
نماندي بر و بيشه و پر و پاي
سبكسار مردم نه والا بود
و گرچه به تن سروبالا بود
برفتند پيچان و لب پر سخن
پر از كين دل از روزگار كهن
بر شاه رفتي زمان تا زمان
بدانديشه گرسيوز بدگمان
ز هرگونه رنگ اندرآميختي
دل شاه تركان برانگيختي
چنين تا برآمد برين روزگار
پر از درد و كين شد دل شهريار
سپهبد چنين ديد يك روز راي
كه پردخت ماند ز بيگانه جاي
به گرسيوز اين داستان برگشاد
ز كار سياوش بسي كرد ياد
ترا گفت ز ايدر ببايد شدن
بر او فراوان نبايد بدن
بپرسي و گويي كزان جشنگاه
نخواهي همي كرد كس را نگاه
به مهرت همي دل بجنبد ز جاي
يكي با فرنگيس خيز ايدر آي
نيازست ما را به ديدار تو
بدان پرهنر جان بيدار تو
برين كوه ما نيز نخچير هست
ز جام زبرجد مي و شير هست
گذاريم يك چند و باشيم شاد
چو آيدت از شهر آباد ياد
به رامش بباش و به شادي خرام
مي و جام با من چرا شد حرام
برآراست گرسيوز دام ساز
دلي پر ز كين و سري پر ز راز
چو نزديك شهر سياوش رسيد
ز لشكر زبانآوري برگزيد
بدو گفت رو با سياوش بگوي
كه اي پاك زاده كي نام جوي
به جان و سر شاه توران سپاه
به فر و به ديهيم كاووس شاه
كه از بهر من برنخيزي ز گاه
نه پيش من آيي پذيره به راه
كه تو زان فزوني به فرهنگ و بخت
به فر و نژاد و به تاج و به تخت
كه هر باد را بست بايد ميان
تهي كردن آن جايگاه كيان
فرستاده نزد سياوش رسيد
زمين را ببوسيد كاو را بديد
چو پيغام گرسيوز او را بگفت
سياوش غمي گشت و اندر نهفت
پرانديشه بنشست بيدار دير
همي گفت رازيست اين را به زير
ندانم كه گرسيوز نيكخواه
چه گفتست از من بدان بارگاه
چو گرسيوز آمد بران شهر نو
پذيره بيامد ز ايوان به كو
بپرسيدش از راه وز كار شاه
ز رسم سپاه و ز تخت و كلاه
پيام سپهدار توران بداد
سياوش ز پيغام او گشت شاد
چنين داد پاسخ كه با ياد اوي
نگردانم از تيغ پولاد روي
من اينك به رفتن كمر بستهام
عنان با عنان تو پيوستهام
سه روز اندرين گلشن زرنگار
بباشيم و ز باده سازيم كار
كه گيتي سپنج است پر درد و رنج
بد آن را كه با غم بود در سپنج
چو بشنيد گفت خردمند شاه
بپيچيد گرسيوز كينهخواه
به دل گفت ار ايدونك با من به راه
سياوش بيايد به نزديك شاه
بدين شيرمردي و چندين خرد
كمان مرا زير پي بسپرد
سخن گفتن من شود بي فروغ
شود پيش او چارهٔ من دروغ
يكي چاره بايد كنون ساختن
دلش را به راه بد انداختن
زماني همي بود و خامش بماند
دو چشمش بروي سياوش بماند
فرو ريخت از ديدگان آب زرد
به آب دو ديده همي چاره كرد
سياوش ورا ديد پرآب چهر
بسان كسي كاو بپيچد به مهر
بدو گفت نرم اي برادر چه بود
غمي هست كان را بشايد شنود
گر از شاه تركان شدستي دژم
به ديده درآوردي از درد نم
من اينك همي با تو آيم به راه
كنم جنگ با شاه توران سپاه
بدان تا ز بهر چه آزاردت
چرا كهتر از خويشتن داردت
و گر دشمني آمدستت پديد
كه تيمار و رنجش ببايد كشيد
من اينك به هر كار يار توام
چو جنگ آوري مايه دار توام
ور ايدونك نزديك افراسياب
ترا تيره گشتست بر خيره آب
به گفتار مرد دروغ آزماي
كسي برتر از تو گرفتست جاي
بدو گفت گرسيوز نامدار
مرا اين سخن نيست با شهريار
نه از دشمني آمدستم به رنج
نه از چاره دورم به مردي و گنج
ز گوهر مرا با دل انديشه خاست
كه ياد آمدم زان سخنهاي راست
نخستين ز تور ايدر آمد بدي
كه برخاست زو فرهٔ ايزدي
شنيدي كه با ايرج كم سخن
به آغاز كينه چه افگند بن
وزان جايگه تا به افراسياب
شدست آتش ايران و توران چو آب
به يك جاي هرگز نياميختند
ز پند و خرد هر دو بگريختند
سپهدار تركان ازان بترست
كنون گاو پيسه به چرم اندرست
نداني تو خوي بدش بيگمان
بمان تا بيايد بدي را زمان
نخستين ز اغريرث اندازه گير
كه بر دست او كشته شد خيره خير
برادر بد از كالبد هم ز پشت
چنان پرخرد بيگنه را بكشت
ازان پس بسي نامور بيگناه
شدستند بر دست او بر تباه
مرا زين سخن ويژه اندوه تست
كه بيدار دل بادي و تن درست
تو تا آمدستي بدين بوم و بر
كسي را نيامد بد از تو به سر
همه مردمي جستي و راستي
جهاني به دانش بياراستي
كنون خيره آهرمن دل گسل
ورا از تو كردست آزردهدل
دلي دارد از تو پر از درد و كين
ندانم چه خواهد جهان آفرين
تو داني كه من دوستدار توام
به هر نيك و بد ويژه يار توام
نبايد كه فردا گماني بري
كه من بودم آگاه زين داوري
سياووش بدو گفت منديش زين
كه يارست با من جهان آفرين
سپهبد جزين كرد ما را اميد
كه بر من شب آرد به روز سپيد
گر آزار بوديش در دل ز من
سرم برنيفراختي ز انجمن
ندادي به من كشور و تاج و گاه
بر و بوم و فرزند و گنج و سپاه
كنون با تو آيم به درگاه او
درخشان كنم تيرهگون ماه او
هرانجا كه روشن بود راستي
فروغ دروغ آورد كاستي
نمايم دلم را بر افراسياب
درخشانتر از بر سپهر آفتاب
تو دل را بجز شادمانه مدار
روان را به بد در گمانه مدار
كسي كاو دم اژدها بسپرد
ز راي جهان آفرين نگذرد
بدو گفت گرسيوز اي مهربان
تو او را بدان سان كه ديدي مدان
و ديگر بجايي كه گردان سپهر
شود تند و چين اندرآرد به چهر
خردمند دانا نداند فسون
كه از چنبر او سر آرد برون
بدين دانش و اين دل هوشمند
بدين سرو بالا و راي بلند
نداني همي چاره از مهر باز
ببايد كه بخت بد آيد فراز
همي مر ترا بند و تنبل فروخت
به اورند چشم خرد را بدوخت
نخست آنك داماد كردت به دام
بخيره شدي زان سخن شادكام
و ديگر كت از خويشتن دور كرد
به روي بزرگان يكي سور كرد
بدان تا تو گستاخ باشي بدوي
فروماند اندر جهان گفتوگوي
ترا هم ز اغريرث ارجمند
فزون نيست خويشي و پيوند و بند
ميانش به خنجر بدو نيم كرد
سپه را به كردار او بيم كرد
نهانش ببين آشكارا كنون
چنين دان و ايمن مشو زو به خون
مرا هرچ اندر دل انديشه بود
خرد بود وز هر دري پيشه بود
همان آزمايش بد از روزگار
ازين كينه ور تيزدل شهريار
همه پيش تو يك به يك راندم
چو خورشد تابنده برخواندم
به ايران پدر را بينداختي
به توران همي شارستان ساختي
چنين دل بدادي به گفتار او
بگشتي همي گرد تيمار او
درختي بد اين برنشانده به دست
كجا بار او زهر و بيخش كبست
همي گفت و مژگان پر از آب زرد
پر افسون دل و لب پر از باد سرد
سياوش نگه كرد خيره بدوي
ز ديده نهاده به رخ بر دو جوي
چو ياد آمدش روزگار گزند
كزو بگسلد مهر چرخ بلند
نماند برو بر بسي روزگار
به روز جواني سرآيدش كار
دلش گشت پردرد و رخساره زرد
پر از غم دل و لب پر از باد سرد
بدو گفت هرچونك مي بنگرم
به بادافرهٔ بد نه اندرخورم
ز گفتار و كردار بر پيش و پس
ز من هيچ ناخوب نشنيد كس
چو گستاخ شد دست با گنج او
بپيچيد همانا تن از رنج او
اگرچه بد آيد همي بر سرم
هم از راي و فرمان او نگذرم
بيابم برش هم كنون بيسپاه
ببينم كه از چيست آزار شاه
بدو گفت گرسيوز اي نامجوي
ترا آمدن پيش او نيست روي
به پا اندر آتش نشايد شدن
نه بر موج دريا بر ايمن بدن
همي خيره بر بد شتاب آوري
سر بخت خندان به خواب آوري
ترا من همانا بسم پايمرد
بر آتش يكي برزنم آب سرد
يكي پاسخ نامه بايد نوشت
پديدار كردن همه خوب و زشت
ز كين گر ببينم سر او تهي
درخشان شود روزگار بهي
سواري فرستم به نزديك تو
درفشان كنم راي تاريك تو
اميدستم از كردگار جهان
شناسندهٔ آشكار و نهان
كه او بازگردد سوي راستي
شود دور ازو كژي و كاستي
وگر بينم اندر سرش هيچ تاب
هيوني فرستم هم اندر شتاب
تو زان سان كه بايد به زودي بساز
مكن كار بر خويشتن بر دراز
برون ران از ايدر به هر كشوري
بهر نامداري و هر مهتري
صد و بيست فرسنگ ز ايدر به چين
همان سيصد و سي به ايران زمين
ازين سو همه دوستدار تواند
پرستنده و غمگسار تواند
وزان سو پدر آرزومند تست
جهان بندهٔ خويش و پيوند تست
بهر كس يكي نامهاي كن دراز
بسيچيده باش و درنگي مساز
سياوش به گفتار او بگرويد
چنان جان بيدار او بغنويد
بدو گفت ازان در كه راني سخن
ز پيمان و رايت نگردم ز بن
تو خواهشگري كن مرا زو بخواه
همي راستي جوي و بنماي راه
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۲۶ ۴۷ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد