بخش ۱۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۳

۳۵ بازديد


شبي قيرگون ماه پنهان شده
به خواب اندرون مرغ و دام و دده
چنان ديد سالار پيران به خواب
كه شمعي برافروختي ز آفتاب
سياوش بر شمع تيغي به دست
به آواز گفتي نشايد نشست
كزين خواب نوشين سر آزاد كن
ز فرجام گيتي يكي ياد كن
كه روز نوآيين و جشني نوست
شب سور آزاده كيخسروست
سپهبد بلرزيد در خواب خوش
بجنبيد گلهشر خورشيد فش
بدو گفت پيران كه برخيز و رو
خرامنده پيش فرنگيس شو
سياووش را ديدم اكنون به خواب
درخشان‌تر از بر سپهر آفتاب
كه گفتي مرا چند خسپي مپاي
به جشن جهانجوي كيخسرو آي
همي رفت گلشهر تا پيش ماه
جدا گشته بود از بر ماه شاه
بديد و به شادي سبك بازگشت
همانگاه گيتي پرآواز گشت
بيامد به شادي به پيران بگفت
كه اينت به آيين خور و ماه جفت
يكي اندر آي و شگفتي ببين
بزرگي و راي جهان آفرين
تو گويي نشايد مگر تاج را
و گر جوشن و ترگ و تاراج را
سپهبد بيامد بر شهريار
بسي آفرين كرد و بردش نثار
بران برز و بالا و آن شاخ و يال
تو گويي برو برگذشتست سال
ز بهر سياوش دو ديده پر آب
همي كرد نفرين بر افراسياب
چنين گفت با نامدار انجمن
كه گر بگسلد زين سخن جان من
نمانم كه يازد بدين شاه چنگ
مرا گر سپارد به چنگ نهنگ
بدانگه كه بنمود خورشيد چهر
به خواب اندر آمد سر تيره مهر
چو بيدار شد پهلوان سپاه
دمان اندر آمد به نزديك شاه
همي ماند تا جاي پردخت شد
به نزديك آن نامور تخت شد
بدو گفت خورشيد فش مهترا
جهاندار و بيدار و افسونگرا
به در بر يكي بنده بفزود دوش
تو گفتي ورا مايه دادست هوش
نماند ز خوبي جز از تو به كس
تو گويي كه برگاه شاهست و بس
اگر تور را روز باز آمدي
به ديدار چهرش نياز آمدي
فريدون گردست گويي بجاي
به فر و به چهر و به دست و به پاي
بر ايوان چنو كس نبيند نگار
بدو تازه شد فرهٔ شهريار
از انديشهٔ بد بپرداز دل
برافراز تاج و برفراز دل
چنان كرد روشن جهان آفرين
كزو دور شد جنگ و بيداد و كين
روانش ز خون سياوش به درد
برآورد بر لب يكي باد سرد
پشيمان بشد زان كجا كرده بود
به گفتار بيهوده آزرده بود
بدو گفت من زين نوآمد بسي
سخنها شنيدستم از هر كسي
پرآشوب جنگست زو روزگار
همه ياد دارم ز آموزگار
كه از تخمهٔ تور وز كيقباد
يكي شاه سر برزند با نژاد
جهان را به مهر وي آيد نياز
همه شهر توران برندش نماز
كنون بودني هرچ بايست بود
ندارد غم و رنج و انديشه سود
مداريدش اندرميان گروه
به نزد شبانان فرستش به كوه
بدان تا نداند كه من خود كيم
بديشان سپرده ز بهر چيم
نياموزد از كس خرد گر نژاد
ز كار گذشته نيايدش ياد
بگفت آنچ ياد آمدش زين سخن
همه نو شمرد اين سراي كهن
چه سازي كه چاره بدست تو نيست
درازست در كام و شست تو نيست
گر ايدونك بد بيني از روزگار
به نيكي همو باشد آموزگار
بيامد به در پهلوان شادمان
بدل بر همه نيك بودش گمان
جهان آفرين را نيايش گرفت
به شاه جهان بر ستايش گرفت
پرانديشه بد تا به ايوان رسيد
كزان رنج و مهرش چه آيد پديد
شبانان كوه قلا را بخواند
وزان خرد چندي سخنها براند
كه اين را بداريد چون جان پاك
نبايد كه بيند ورا باد و خاك
نبايد كه تنگ آيدش روزگار
اگر ديده و دل كند خواستار
شبان را ببخشيد بسيار چيز
يكي دايه با او فرستاد نيز
بريشان سپرد آن دل و ديده را
جهانجوي گرد پسنديده را
بدين نيز بگذشت گردان سپهر
به خسرو بر از مهر بخشود چهر
چو شد هفت ساله گو سرفراز
هنر با نژادش همي گفت راز
ز چوبي كمان كرد وز روده زه
ز هر سو برافگند زه را گره
ابي پر و پيكان يكي تير كرد
به دشت اندر آهنگ نخچير كرد
چو ده‌ساله شد گشت گردي سترگ
به زخم گراز آمد و خرس و گرگ
وزان جايگه شد به شير و پلنگ
هم آن چوب خميده بد ساز جنگ
چنين تا برآمد برين روزگار
بيامد به فرمان آموزگار
شبان اندر آمد ز كوه و ز دشت
بناليد و نزديك پيران گذشت
كه من زين سرافراز شير يله
سوي پهلوان آمدم با گله
همي كرد نخچير آهو نخست
بر شير و جنگ پلنگان نجست
كنون نزد او جنگ شير دمان
همانست و نخچير آهو همان
نبايد كه آيد برو برگزند
بياويزدم پهلوان بلند
چو بشنيد پيران بخنديد و گفت
نماند نژاد و هنر در نهفت
نشست از بر باره دست كش
بيامد بر خسرو شيرفش
بفرمود تا پيش او شد به مهر
نگه كرد پيران بران فر و چهر
به بر در گرفتش زماني دراز
همي گفت با داور پاك راز
بدو گفت كيخسرو پاك دين
به تو باد رخشنده توران زمين
ازيرا كسي كت نداند همي
جز از مهربانت نخواند همي
شبان‌زاده‌اي را چنين در كنار
بگيري و از كس نيايدت عار
خردمند را دل برو بر بسوخت
به كردار آتش رخش برفروخت
بدو گفت كاي يادگار مهان
پسنديده و ناسپرده جهان
كه تاج سر شهرياران توي
كه گويد كه پور شبانان توي
شبان نيست از گوهر تو كسي
و زين داستان هست با من بسي
ز بهر جوان اسپ و بالاي خواست
همان جامهٔ خسروآراي خواست
به ايوان خراميد با او به هم
روانش ز بهر سياوش دژم
همي پرورانيدش اندر كنار
بدو شادمان گردش روزگار
بدين نيز بگذشت چندي سپهر
به مغز اندرون داشت با شاه مهر
شب تيره هنگام آرام و خواب
كس آمد ز نزديك افراسياب
بران تيرگي پهلوان را بخواند
گذشته سخنها فراوان براند
كز انديشهٔ بد همه شب دلم
بپيچيد وز غم همي بگسلم
ازين كودكي كز سياوش رسيد
تو گفتي مرا روز شد ناپديد
نبيره فريدون شبان پرورد
ز راي و خرد اين كي اندر خورد
ازو گر نوشته به من بر بديست
نشايد گذشتن كه آن ايزديست
چو كار گذشته نيارد به ياد
زيد شاد و ما نيز باشيم شاد
وگر هيچ خوي بد آرد پديد
بسان پدر سر ببايد بريد
بدو گفت پيران كه اي شهريار
ترا خود نبايد كس آموزگار
يكي كودكي خرد چون بيهشان
ز كار گذشته چه دارد نشان
تو خود اين مينديش و بد را مكوش
چه گفت آن خردمند بسيارهوش
كه پروردگار از پدر برترست
اگر زاده را مهر با مادرست
نخستين به پيمان مرا شاد كن
ز سوگند شاهان يكي ياد كن
فريدون به داد و به تخت و كلاه
همي داشتي راستي را نگاه
ز پيران چو بشينيد افراسياب
سر مرد جنگي درآمد ز خواب
يكي سخت سوگند شاهانه خورد
به روز سپيد و شب لاژورد
به دادار كاو اين جهان آفريد
سپهر و دد و دام و جان آفريد
كه نايد بدين كودك از من ستم
نه هرگز برو بر زنم تيزدم
زمين را ببوسيد پيران و گفت
كه اي دادگر شاه بي‌يار و جفت
برين بند و سوگند تو ايمنم
كنون يافت آرام جان و تنم
وزانجا بر خسرو آمد دمان
رخي ارغوان و دلي شادمان
بدو گفت كز دل خرد دور كن
چو رزم آورد پاسخش سور كن
مرو پيش او جز به ديوانگي
مگردان زبان جز به بيگانگي
مگرد ايچ گونه به گرد خرد
يك امروز بر تو مگر بگذرد
به سر بر نهادش كلاه كيان
ببستش كياني كمر بر ميان
يكي بارهٔ‌گام زن خواست نغز
برو بر نشست آن گو پاك مغز
بيامد به درگاه افراسياب
جهاني برو ديده كرده پرآب
روارو برآمد كه بشگاي راه
كه آمد نوآيين يكي پيشگاه
همي رفت پيش اندرون شاه گرد
سپهدار پيران ورا پيش برد
بيامد به نزديك افراسياب
نيا را رخ از شرم او شد پرآب
بران خسروي يال و آن چنگ او
بدان شاخ و آن فر و اورنگ او
زماني نگه كرد و نيكو بديد
همي گشت رنگ رخش ناپديد
تن پهلوان گشت لرزان چو بيد
ز جان جوان پاك بگسست اميد
زماني چنان بود بگشاد چهر
زمانه به دلش اندر آورد مهر
بپرسيد كاي نورسيده جوان
چه آگاه داري ز كار جهان
بر گوسفندان چه گردي همي
زمين را چه گونه سپردي همي
چنين داد پاسخ كه نخچير نيست
مرا خود كمان و پر تير نيست
بپرسيد بازش ز آموزگار
ز نيك و بد و گردش روزگار
بدو گفت جايي كه باشد پلنگ
بدرد دل مردم تيزچنگ
سه ديگر بپرسيدش از مام و باب
ز ايوان و از شهر وز خورد و خواب
چنين داد پاسخ كه درنده شير
نيارد سگ كارزاري به زير
بخنديد خسرو ز گفتار اوي
سوي پهلوان سپه كرد روي
بدو گفت كاين دل ندارد بجاي
ز سر پرسمش پاسخ آرد ز پاي
نيايد همانا بد و نيك ازوي
نه زينسان بود مردم كينه جوي
رو اين را به خوبي به مادر سپار
به دست يكي مرد پرهيزگار
گسي كن به سوي سياووش گرد
مگردان بدآموز را هيچ گرد
ز اسپ و پرستنده و بيش و كم
بده هرچ بايد ز گنج و درم
سپهبد برو كرد لختي شتاب
برون بردش از پيش افراسياب
به ايوان خويش آمد افروخته
خرامان و چشم بدي دوخته
همي گفت كز دادگر كردگار
درخت نو آمد جهان را به بار
در گنجهاي كهن كرد باز
ز هر گونه‌اي شاه را كرد ساز
ز دينار و ديبا و تيغ و گهر
ز اسب و سليح و كلاه و كمر
هم از تخت وز بدرهاي درم
ز گستردنيها و از بيش و كم
گسي كردشان سوي آن شارستان
كجا جملگي گشته بد خارستان
فرنگيس و كيخسرو آنجا رسيد
بسي مردم آمد ز هر سو پديد
بديده سپردند يك يك زمين
زبان دد و دام پرآفرين
همي گفت هركس كه بودش هنر
سپاس از جهان داور دادگر
كزان بيخ بركنده فرخ درخت
ازين‌گونه شاخي برآورد سخت
ز شاه كيان چشم بد دور باد
روان سياوش پر از نور باد
همه خاك آن شارستان شاد شد
گيا بر چمن سرو آزاد شد
ز خاكي كه خون سياوش بخورد
به ابر اندر آمد درختي ز گرد
نگاريده بر برگها چهر او
همه بوي مشك آمد از مهر او
بدي مه نشان بهاران بدي
پرستشگه سوگواران بدي
چنين است كردار اين گنده پير
ستاند ز فرزند پستان شير
چو پيوسته شد مهر دل بر جهان
به خاك اندر آرد سرش ناگهان
تو از وي بجز شادماني مجوي
به باغ جهان برگ انده مبوي
اگر تاج داري و گر دست تنگ
نبيني همي روزگار درنگ
مرنجان روان كاين سراي تو نيست
بجز تنگ تابوت جاي تو نيست
نهادن چه بايد بخوردن نشين
بر اميد گنج جهان‌آفرين
چو آمد به نزديك سر تيغ شست
مده مي كه از سال شد مرد مست
بجاي عنانم عصا داد سال
پراگنده شد مال و برگشت حال
همان ديده‌بان بر سر كوهسار
نبيند همي لشكر شهريار
كشيدن ز دشمن نداند عنان
مگر پيش مژگانش آيد سنان
گرايندهٔ تيزپاي نوند
همان شست بدخواه كردش به بند
همان گوش از آواي او گشت سير
همش لحن بلبل هم آواي شير
چو برداشتم جام پنجاه و هشت
نگيرم بجز ياد تابوت و تشت
دريغ آن گل و مشك و خوشاب سي
همان تيغ برندهٔ پارسي
نگردد همي گرد نسرين تذرو
گل نارون خواهد و شاخ سرو
همي خواهم از روشن كردگار
كه چندان زمان يابم از روزگار
كزين نامور نامهٔ باستان
بمانم به گيتي يكي داستان
كه هر كس كه اندر سخن داد داد
ز من جز به نيكي نگيرند ياد
بدان گيتيم نيز خواهشگرست
كه با تيغ تيزست و با افسرست
منم بندهٔ اهل بيت نبي
سرايندهٔ خاك پاي وصي
برين زادم و هم برين بگذرم
چنان دان كه خاك پي حيدرم
ابا ديگران مر مرا كار نيست
بدين اندرون هيچ گفتار نيست
به گفتار دهقان كنون بازگرد
نگر تا چه گويد سراينده مرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد