بخش ۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲

۳۴ بازديد


ز سالش چو يك پنجه اندر كشيد
سه فرزندش آمد گرامي پديد
به بخت جهاندار هر سه پسر
سه خسرو نژاد از در تاج زر
به بالا چو سرو و به رخ چون بهار
به هر چيز مانندهٔ شهريار
از اين سه دو پاكيزه از شهرناز
يكي كهتر از خوب چهر ارنواز
پدر نوز ناكرده از ناز نام
همي پيش پيلان نهادند گام
فريدون از آن نامداران خويش
يكي را گرانمايه‌تر خواند پيش
كجا نام او جندل پرهنر
بخ هر كار دلسوز بر شاه بر
بدو گفت برگرد گرد جهان
سه دختر گزين از نژاد مهان
سه خواهر ز يك مادر و يك پدر
پري چهره و پاك و خسرو گهر
به خوبي سزاي سه فرزند من
چنان چون بشايد به پيوند من
به بالا و ديدار هر سه يكي
كه اين را ندانند ازان اندكي
چو بشنيد جندل ز خسرو سخن
يكي راي پاكيزه افگند بن
كه بيدار دل بود و پاكيزه مغز
زبان چرب و شايستهٔ كار نغز
ز پيش سپهبد برون شد به راه
ابا چند تن مر ورا نيكخواه
يكايك ز ايران سراندر كشيد
پژوهيد و هرگونه گفت و شنيد
به هر كشوري كز جهان مهتري
به پرده درون داشتن دختري
نهفته بجستي همه رازشان
شنيدي همه نام و آوازشان
ز دهقان پر مايه كس را نديد
كه پيوستهٔ آفريدون سزيد
خردمند و روشن‌دل و پاك‌تن
بيامد بر سرو شاه يمن
نشان يافت جندل مر اورا درست
سه دختر چنان چون فريدون بجست
خرامان بيامد به نزديك سرو
چنان چون به پيش گل اندر تذرو
زمين را ببوسيد و چربي نمود
برآن كهتري آفرين برفزود
به جندل چنين گفت شاه يمن
كه بي‌آفرينت مبادا دهن
چه پيغام داري چه فرمان دهي
فرستاده‌اي گر گرامي رهي
بدو گفت جندل كه خرم بدي
هميشه ز تو دور دست بدي
از ايران يكي كهترم چون شمن
پيام آوريده به شاه يمن
درود فريدون فرخ دهم
سخن هر چه پرسند پاسخ دهم
ترا آفرين از فريدون گرد
بزرگ آنكسي كو نداردش خرد
مرا گفت شاه يمن را بگوي
كه بر گاه تا مشك بويد ببوي
بدان اي سر مايهٔ تازيان
كز اختر بدي جاودان بي‌زيان
مرا پادشاهي آباد هست
همان گنج و مردي و نيروي دست
سه فرزند شايستهٔ تاج و گاه
اگر داستان را بود گاه ماه
ز هر كام و هر خواسته بي‌نياز
به هر آرزو دست ايشان دراز
مر اين سه گرانمايه را در نهفت
ببايد كنون شاهزاده سه جفت
ز كار آگهان آگهي يافتم
بدين آگهي تيز بشتافتم
كجا از پس پرده پوشيده روي
سه پاكيزه داري تو اي نامجوي
مران هرسه را نوز ناكرده نام
چو بشنيدم اين دل شدم شادكام
كه ما نيز نام سه فرخ نژاد
چو اندر خور آيد نكرديم ياد
كنون اين گرامي دو گونه گهر
ببايد برآميخت با يكدگر
سه پوشيده رخ را سه ديهيم جوي
سزا را سزاوار بي‌گفت‌وگوي
فريدون پيامم بدين گونه داد
تو پاسخ گزار آنچه آيدت ياد
پيامش چو بشنيد شاه يمن
بپژمرد چون زاب كنده سمن
همي گفت گر پيش بالين من
نبيند سه ماه اين جهان‌بين من
مرا روز روشن بود تاره شب
ببايد گشادن به پاسخ دو لب
سراينده را گفت كاي نامجوي
زمان بايد اندر چنين گفت‌گوي
شتابت نبايد بپاسخ كنون
مرا چند رازست با رهنمون
فرستاده را زود جايي گزيد
پس آنگه به كار اندرون بنگريد
بيامد در بار دادن ببست
به انبوه انديشگان در نشست
فراوان كس از دشت نيزه‌وران
بر خويش خواند آزموده سران
نهفته برون آوريد از نهفت
همه رازها پيش ايشان بگفت
كه ما را به گيتي ز پيوند خويش
سه شمع‌ست روشن به ديدار پيش
فريدون فرستاد زي من پيام
بگسترد پيشم يكي خوب دام
همي كرد خواهد ز چشمم جدا
يكي راي بايدزدن با شما
فرستاده گويد چنين گفت شاه
كه ما را سه شاهست زيباي گاه
گراينده هر سه به پيوند من
به سه روي پوشيده فرزند من
اگر گويم آري و دل زان تهي
دروغم نه اندر خورد با مهي
وگر آرزوها سپارم بدوي
شود دل پر آتش پر از آب روي
وگر سر بپيچم ز فرمان او
به يك سو گرايم ز پيمان او
كسي كو بود شهريار زمين
نه بازيست با او سگاليد كين
شنيدستم از مردم راه‌جوي
كه ضحاك را زو چه آمد بروي
ازين در سخن هر چه داريد ياد
سراسر به من بر ببايد گشاد
جهان آزموده دلاور سران
گشادند يك‌يك به پاسخ زبان
كه ما همگنان آن نبينيم راي
كه هر باد را تو بجنبي ز جاي
اگر شد فريدون جهان شهريار
نه ما بندگانيم با گوشوار
سخن‌گفتن و كوشش آيين ماست
عنان و سنان تافتن دين ماست
به خنجر زمين را ميستان كنيم
به نيزه هوا را نيستان كنيم
سه فرزند اگر بر تو هست ارجمند
سربدره بگشاي و لب را ببند
و گر چارهٔ كار خواهي همي
بترسي ازين پادشاهي همي
ازو آرزوهاي پرمايه جوي
كه كردار آنرا نبينند روي
چو بشنيد از آن نامداران سخن
نه سرديد آن را به گيتي نه بن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد