بخش ۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱

۳۴ بازديد


فريدون چو شد بر جهان كامگار
ندانست جز خويشتن شهريار
به رسم كيان تاج و تخت مهي
بياراست با كاخ شاهنشهي
به روز خجسته سر مهرماه
به سر بر نهاد آن كياني كلاه
زمانه بي‌اندوه گشت از بدي
گرفتند هر كس ره ايزدي
دل از داوريها بپرداختند
به آيين يكي جشن نو ساختند
نشستند فرزانگان شادكام
گرفتند هر يك ز ياقوت جام
مي روشن و چهرهٔ شاه نو
جهان نو ز داد و سر ماه نو
بفرمود تا آتش افروختند
همه عنبر و زعفران سوختند
پرستيدن مهرگان دين اوست
تن آساني و خوردن آيين اوست
اگر يادگارست ازو ماه مهر
بكوش و به رنج ايچ منماي چهر
ورا بد جهان ساليان پانصد
نيفكند يك روز بنياد بد
جهان چون برو بر نماند اي پسر
تو نيز آز مپرست و انده مخور
نماند چنين دان جهان بركسي
درو شادكامي نيابي بسي
فرانك نه آگاه بد زين نهان
كه فرزند او شاه شد بر جهان
ز ضحاك شد تخت شاهي تهي
سرآمد برو روزگار مهي
پس آگاهي آمد ز فرخ پسر
به مادر كه فرزند شد تاجور
نيايش كنان شد سر و تن بشست
به پيش جهانداور آمد نخست
نهاد آن سرش پست بر خاك بر
همي خواند نفرين به ضحاك بر
همي آفرين خواند بر كردگار
برآن شادمان گردش روزگار
وزان پس كسي را كه بودش نياز
همي داشت روز بد خويش راز
نهانش نوا كرد و كس را نگفت
همان راز او داشت اندر نهفت
يكي هفته زين گونه بخشيد چيز
چنان شد كه درويش نشناخت نيز
دگر هفته مر بزم را كرد ساز
مهاني كه بودند گردن فراز
بياراست چون بوستان خان خويش
مهان را همه كرد مهمان خويش
وزان پس همه گنج آراسته
فراز آوريده نهان خواسته
همان گنجها راگشادن گرفت
نهاده همه راي دادن گرفت
گشادن در گنج را گاه ديد
درم خوار شد چون پسر شاه ديد
همان جامه و گوهر شاهوار
همان اسپ تازي به زرين عذار
همان جوشن و خود و زوپين و تيغ
كلاه و كمر هم نبودش دريغ
همه خواسته بر شتر بار كرد
دل پاك سوي جهاندار كرد
فرستاد نزديك فرزند چيز
زباني پر از آفرين داشت نيز
چو آن خواسته ديد شاه زمين
بپذرفت و بر مام كرد آفرين
بزرگان لشگر چو بشناختند
بر شهريار جهان تاختند
كه اي شاه پيروز يزدانشناس
ستايش مر او را زويت سپاس
چنين روز روزت فزون باد بخت
بد انديشگان را نگون باد بخت
ترا باد پيروزي از آسمان
مبادا بجز داد و نيكي گمان
وزان پس جهانديدگان سوي شاه
ز هر گوشه‌اي برگرفتند راه
همه زر و گوهر برآميختند
به تاج سپهبد فرو ريختند
همان مهتران از همه كشورش
بدان خرمي صف زده بر درش
ز يزدان همي خواستند آفرين
بران تاج و تخت و كلاه و نگين
همه دست برداشته به آسمان
همي خواندندش به نيكي گمان
كه جاويد بادا چنين شهريار
برومند بادا چنين روزگار
وزان پس فريدون به گرد جهان
بگرديد و ديد آشكار و نهان
هران چيز كز راه بيداد ديد
هر آن بوم و بركان نه آباد ديد
به نيكي ببست از همه دست بد
چنانك از ره هوشياران سزد
بياراست گيتي بسان بهشت
به جاي گيا سرو گلبن بكشت
از آمل گذر سوي تميشه كرد
نشست اندر آن نامور بيشه كرد
كجا كز جهان گوش خواني همي
جز اين نيز نامش نداني همي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد