امروز اي غلام به از عيش كار نيست
برگير زين ز رخش كه روز شكار نيست
تا مي نگويي آنكه خداوند كاهلست
كان كاهلي كه نز پي كارست عار نيست
انده مدار اگر نشديم اي پسر سوار
كانكس پياده است كه بر مي سوار نيست
ها صيد من تويي چه گرايم به سوي صيد
صيدي به حضرتست كه در مرغزار نيست
گور و گوزن و كبك و غزالم تويي به نقد
تنها تو هر چهاري اگر هر چهار نيست
گر گويم اي غلام كه داري سرين گور
هرگز سرين گور چنين بردبار نيست
باكشَي غزالي و با جلوه گوزن
ني ني كه كمانكش و اين ميگسار نيست
ور خوانمت غزال بيابان به خط و خال
هرگز غزال درخور بوس و كنار نيست
خيز اي پسر به خادم خلوتسرا بگوي
كامروزه ره به بزم خداوندگار نيست
ور آسمان به حضرت ما آورد نياز
خادم كند اشاره كه امروز بار نيست
اِنها كند كه حضرت قاآني است اين
جبريل را نخوانده براين درگذار نيست
او مدح خوان شاه جهانست لاجرم
كس در همه زمانه بدين اعتبار نيست
شاهي كه خاك از نظر پاك دركند
وز نقد جود كيسهٔ آمال پركند
ما اي نديم دولت خويش آزمودهايم
لختي ز روزگار به سختي نبودهايم
ماگاه كف به سوي بط باده بردهايم
ما گاه لب به لعل بت ساده سودهايم
بر دل گشاده مرد نگيرد زمانه تنگ
نهمار اين سخن ز بزرگان شنوده ايم
تركي كه خنده بر رخ قيصر نميكند
ما صدهزار بوسه ز لعلش ربودهايم
شوخي كه كفش بر سر خاقان نميزند
ما صدهزار شب به كنارش غنودهايم
ماهي كه شاه را به گدايي نميبرد
ما بارها به بوس لبش را شخوده ايم
با ابرويي كه چون دم شيرست پر گره
بازي كنان شجاعت خويش آزمودهايم
وز طرهاي كه چون تن مارست پر شكنج
ما صدهزار چين به فراغت گشودهايم
از خود چو آبگينه نداريم هيچ نقش
وز طبع ساده نقش دو عالم نمودهايم
در عين سادگي همه نقشيم از آن قبل
كز زنگ حرص آينهٔ دل زدودهايم
در بارگاه شه به ارادت ستادهايم
و اقبال خويش را به سعادت ستودهايم
فرخ شه آنكه هست خداوندگار من
شكرش پس از سپاس خداوند كار من
خيزيد يك قرابه مرا مي بياوريد
هي من خورم شراب و شما هي بياوريد
شاهانه خورد بايد مهي را به هاي و هوي
طنبور و ارغنون و دف و ني بياوريد
تا با نفس پياله شد آمد كند به كام
همچون نفس پياله پياپي بياوريد
زآن بارگير روح كه نارفته در گلو
چون خون فرو رود برگ و پي بياوريد
زان دست پخت عقل كه چون نور اوليا
زي رشد رهنما شود از غيّ بياوريد
زان جوهري كه از نفحات نسيم او
بينفخ صوره مرده شود حي بياوريد
زان شربتي كه درگلوي نحل اگر كنند
بر جاي نوش هوش كند قي بياوريد
زان پيبشر كه طرهٔ طومار عمر من
چون زلف تابدار شود طي بياوريد
طبعم ز ران شير كباب آرزو كند
هان هيزمش ز تخت جم و كي بياوريد
در قم شراب نيست حريفان خداي را
برتر نهيد گامي و از ري بياوريد
مانا شراب ري ندهد مر مرا كفاف
يك زنده رود بادهام از جي بياوريد
ور جام باده در دهن اژدها در است
همت كنيد و از دهن وي بياوريد
بيخويش مدح شاه جهان خوشتر آيدم
تا من روم ز خويش شما هي بياوريد
فرمانده ملوك سليمان راستين
كش جم در آستان بود و يم در آستين
باز اي غلام سركش و خونخواره بينمت
وز بهر جنگ زين زبر باره بينمت
بر پشت رخش شعلهٔ جوّاله خوانمت
بر روي زين ستاره سياره بينمت
نايب مناب چرخ ستمكاره دانمت
قايم مقام هر جفا كاره بينمت
بر گرد گل دو سنبل ژوليده يابمت
بر گنج رخ دو كژدم جراره بينمت
پوشيده روي تافته در موي بافته
روحالقدس اسير دو پتياره بينمت
از غرفهاي باغ جنان بچگان حور
گردن برون كشيده به نظاره بينمت
ماني به روزگار جواني كه از نخست
گر روي چون مه و دل چون خاره بينمت
آمد مه جمادي حالي مناسبست
گر روي چون مه و دل چو خاره بينمت
مردم بر آب و آينه بينند ماه و من
بر جاي آب و آينه رخساره بينمت
چون خاكپاي خسرو پيوسته بويمت
چون فيض دست دارا همواره بينمت
شاهي كه از نوال ز بس مال ميدهد
هفتاد ساله توشهٔ آمال ميدهد
اورنگ ملك تاج سخا افسر كرم
بازوي ترك پشت عرب پهلوي عجم
اكسير فضل جان هنركيمياي علم
ركن وجود رايت جود آيت كرم
ميقات حلم مشعر دانش مقام فيض
ميزاب علم كعبهٔ دين قبلهٔ امم
عرق جمال مغز جلال استخوان فر
الهام نظم سحر سخن معجز قلم
ايوان مجد طلاق علا شمسهٔ علو
درياي فضل گنج عطا لجهٔ نعم
شخص كمال روح سخا پيكر سخن
جسم وقار چشم حيا عنصر همم
باب ظفر نياي هنر دايهٔ خطر
فخر پدر مطيع برادر مطاع عم
فرزند بخت بچهٔ دولت نتاج تاج
پيوند ملك وارث كي يادگار جم
قانون عيش اصل طرب فصل انبساط
درمان درد داروي انده علاج غم
آشوب ابر آتش زر مايه سوز سيم
طوفان گنج دشمن كان خانهروب يم
ناموس عدل مير زمان مايه امان
قانون جود ناهب كان واهب درم
پيكان تير نوك سنان نيش ناچخش
جاسوس مرگ پيك فنا قاصد عدم
هرون حيا شعيب شرافت خليل خوي
يوسف لقا كليم كرامت مسيح دم
خلخال مجد ياره دولت سوار ملك
بازوي عدل نيروي دين شهسوار ملك
اي از لهيب تيغ تو دوزخ زبانه يي
وي از نهيب قهر تو محشر فسانهاي
از چنبركمند تو گردون نمونه يي
وز جنبش سمند تو دوران نشانهاي
در صحن فطرت تو معاني سراچهاي
از لحن فكرت تو مغاني ترانهاي
خورشيد چرخ بزم ترا آفتابهاي
ايوان عرش كاخ ترا آستانهاي
هر فيضي از لقاي تو عيش مخلَدي
هرآني از بقاي تو عمر زمانهاي
در خنصر جلال تو افلاك خاتمي
در خرمن نوال تو اجرام دانهاي
چهرت چو مهر نو دهد بي وسيلتي
دستت چو ابر جود كند بيبهانهاي
ملك ترا مداين دنيا خرابهاي
جود ترا معادن دريا خزانهاي
سير سپهر عزم تو را روزنامهاي
گنج وجود جود ترا جامه خانهاي
وصف چو ذات عقل ندارد نهايتي
فكرت چو بحر عشق ندارد كرانهاي
از لطمهٔ عتاب تو در جنبشست چرخ
با موج آسكون چكند هندوانهاي
جاه تو جامهاي كه جهانست ذيل او
جود تو خرمني كه وجودست كيل او
شاها خدايگان سپهرت غلام باد
بر صدرگاه سدّهٔ جاهت مقام باد
چون فكرت قويم تو از جان قوام جست
بر فطرت سليم تو از حق سلام باد
ازكردگار قرعهٔ بختت به نام گشت
از روزگار جرعهٔ عيشت به كام باد
از تيغ روشن تو كه برهان قاطعست
بر منكران بخت تو حجت تمام باد
چون كرم قز كه رشتهٔ او هست دام او
رگهاي خصم بر تن خصم تو دام باد
مشكين مشام كلك تو چون عسطهزن شود
زان عسطه مغز هفت فلك را زكام باد
بي گرمي سخاي تو در ديگ آرزو
هفتاد ساله پختهٔ آمال خام باد
بيماه خلخي مي خلر بود حرام
با ماه خلخت مي خلر به جام باد
نقد اين زمان عروس جهان چون به عقد تست
با هركه جز تو انس پذيرد حرام باد
گرد سمند و برق پرندت به روزگار
تا روز حشر مايهٔ نور و ظلام باد
وز زهرهٔ كفيدهٔ خصمت به روز كين
ناف سما و پشت زمي سبز فام باد
قاآني ار چه سحر حلال آورد همي
كوته كند سخن كه ملال آورد همي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد