تركيب بند شماره 3

مشاور شركت بيمه پارسيان

تركيب بند شماره 3

۳۹ بازديد


اي زلف دانمت ز چه دايم مشوّشي
زآنرو مشوّشي كه معلق در آتشي
آن راكه هست سودا دايم مشوش است
آري تُراست سودا زآنرو مشوّشي
بدخوي و سركشان را بُرّند سر ز تن
زآنرو سرت بُرند كه بدخوي و سركشي
سر برده‌اي به جام لب ماه من مگر
زان جام باده خورده كه زينگونه بيهشي
گر مي نخورده‌اي ز لب ما هم از چه رو
بي تاب و بي قرار و سيه مست و سرخوشي
بيمار چشم يار و ترا ميل ناردان
جزع نگار مست و تو ساغر همي كشي
هندو به‌ هند طعم‌ شكر مي‌چشد تو نيز
طعم شكر از آن لب شيرين همي چشي
زان لعل شكّرين مگس خال برنخاست
با آنكه همچو مروحه دايم به جنبشي
ايمان و دين روان و خرد صبر و اختيار
در يك‌نفس بهٔك حركت خصم هر ششي
ديوانه‌ايّ و عذر تو اين بس كه روز و شب
اندر جوار آن رخ خوب پريوشي
همچون محك سياهي و سايي به چهر يار
مانا در آزمايش آن سيم بي غشي
گاهي نگون به چاه زنخدان چو بيژني
گه درگشاد تير بلا همچو آرشي
بستر ز ماه داري و بالين ز آفتاب
مانا غلام خسرو خورشيد بالشي

شاه جهان هلاكو، خاقان شرق و غرب
سلطان بر و بحر، جهانبان شرق و غرب

اي لعل دلفريب مگر خاتم جمي
كز يك حديث مايه ي تسخير عالمي
تسخير آدم و پري و دام و ديو و دد
چون مي كني، نه گر به صفت خاتم جمي
معروف و ناپديد چو عنقاي مغربي
موجود و ديرياب چو اكسير اعظمي
مريم نه يي ولي ز سخن هاي روح‌بخش
آبستن هزار مسيحا چو مريمي
در رتبه با مسيح، همين فرق بس تو را
كه او روح‌بخش بود و تو روح مجسّمي
شبنم نه وز حرارت خورشيد چهر يار
سر تا قدم گداخته بر سان شبنمي
دزديده در تو راز دل خلق مدغم است
دزديده همچو راز دل خلق مدغمي
جندين هزار عقده گشايي ز دل مرا
خود همچو عقدهٔ دل ما سخت محكمي
نه شكّري نه شهد ولي نزد اهل ذوق
چون شهد و چون شكر به‌حلاوت مسلمي
نه نخلى و نه نحل ولى همچو نخل و نحل
توليد انگبين و رطب را مصممّي
چون كوثري و سينهٔ سوزان تراست جاي
كوثر به جنتست و تو اندر جهنمي
شيرين‌تر از تويي نبود در جهان مگر
گفتار من به مدح خديو معظمي

شاهي كه ابر دستش با دوستان كند
كاري كه ابر نيسان با بوستان كند

اي ابروي نگار نه گر قامت مني
چون قامت من از چه نگونيّ و منحني
باكس شنيده‌اي كه شود قامتش عدو
با من چرا عدويي اگر قامت مني
ماني به شكل نعل و در آن روي آتشين
من عاشقم تو نعل در آتش چه افكني
مي‌خواره بهر توبه كند رو به قبله تو
آن توبه‌اي كه قبلهٔ ميخواره بشكني
ايدون‌‌ گمانم آنكه كماني كه از كمين
از غمزه هر زمان به دلم تير مي‌زني
اي لب اگر تو معدن شهدي وكان قند
بر زخم ما چگونه نمك مي‌پراكني
اي زلف اگر نه چهرهٔ جانان من بت است
تاكي مقيم خدمت او چون برهمني
نشگفت كاتش رخ يار است شعله‌ور
تا تو همي به جنبش چون باد بيزني
گر خود نه صبد آن مگس خالت آرزوست
بروي چو عنكبوت چرا تار مي‌تني
با آنكه مسكنت دل ما بود روز و شب
چون شد كه روز و شب دل ما را تو مسكني
بالاي گنج و سرو كند مار آشيان
ماري به گنج و سرو از آن آشيان كني
خواهم ترا ز رشتهٔ جان ساختن طناب
تا چون سياه چادر برچيده دامني
از خط يار قصد عذارش كني بلي
عقرب شب سياه گرايد به روشني
اي صف كشيده مژگان خوابم ربوده‌اي
مانا تو در دو چشمم يك مشت سوزني
اي ترك خلخ‌اي بت روم اي نگار چين
كامروز در زمانه به خوبي معيني
ز آهن پري به طبع گريزد تو اي پري
چندين چرا به سخت دلي همچو آهني
اينك به پيش روي تو اشكم رود ز چشم
صبحست‌ و ژاله‌ مي‌چكد از ابر بهمني
تا چاكر خديو جهاني به جان و دل
چون جان عزيز در بر و چون روح در تني

جمشيد شيد چهر و كيومرث گيو گرز
هوشنگ هوش و هنگ و فريبرز فرّ و برز

شاهي كه چون سحاب كفش زرفشان شود
چون بخت او بسيط زمين زرنشان شود
پيدا شود چو رايت خورشيد آيتش
خورشيد زير پردهٔ خجلت نهان شود
گردون اگر شود چو خدنگ وي ازكمان
از غم خدنگ قامت گردون كمان شود
از رشك قصر و فخر قدومش عجب مدار
گر آسمان زمين و زمين آسمان شود
از راي پير و بخت جوانش شگفت نيست
گر روزگار پير ز شادي جوان شود
شاها ز ميغ تيغ تو در دشت كارزار
از خون هزار دجله به هر سو روان شود
يا آنكه زعفران سبب خنده روي خصم
از خندهٔ حسام تو چون زعفران شود
با خلق جانفزا چكني سير بوستان
هرجا كه اختيار كني بوستان شود
از شوره‌زار گر گذري ياسمن دمد
بر خاربن اگر نگري ارغوان شود
ياقوت تو كه قوّت عقلست و قوت جان
آيد چو در حديث گهر رايگان شود
قوت روان اهل بيانست اي شگفت
ياقوت كس شنيده كه قوت روان شود
ذكر محامد تو چو جوشن به روز رزم
تعويذ دل امان تن و حرز جان شود
بدخواه تو نزايد تنها ز مام از آنك
تير تو در مشيمه بدو توامان شود

چون با كمان و تير درخشان كني كمين
در يك زمان چو كان بدخشان كني زمين

شاهي كه تا به تخت خلافت مكان گزيد
بدخواه پشت دست ز غم ناگهان گزيد
چون شهدخورده كاو ز حلاوت بنان مزد
هر كاو چشيد طعم بيانش بنان مزيد
چون مرغ پرفشانده كه در آشيان خزد
در كنج بينوايي خصمش چنان خزيد
ماريست رمح او كه زبونتر شود ز مور
هر شير شرزه را كه به نيش سنان گزيد
از باد‌ گرز او شده خصمش چو آن درخت
كاندر خريف بروي باد خزان وزيد
پيدا نگشت دست خلافي ز آستين
تا بر فراز دست خلافت مكان گزيد
هركس زكردگار سزاوار پايه‌ايست
او را ز حق مقام به تخت كيان سزيد
هل من مزيد گويد هر دم جحيم از آنك
خواهد ز جسم دشم‌ن او هر زمان مزيد
گو خود دوباره قافيه شود ال در جحيم
با خصم او به پايه شود توامان يزيد

اي خاك راه گشته عبير از عبور تو
در اهتزاز و وجد سرير از سرور تو

اي چرخ پيش كاخ تو چون بيت عنكبوت
بيتي از خداست لقب اوهن‌البيوت
بر سقف كاخت از چه تند تار از شعاع
گر مهر سقف كاخ ترا نيست عنكبوت
چون خامه گيري از پي تحرير در بنان
گويي مقيم گشته عطارد به برج حوت
اي با حلاوت سخنت زهرانگبين
وي با مرارت سخطت شهد انزروت
چيني برو درافكن يك ره ز روي خشم
تا خصم را برون رود اين باد از بروت
جودت رسيده است به جايي كه خلق را
شكر محامد تو بود فرض در قنوت
تو يوسف زمان و زمان بر تو قعر چاه
تو يونس ‌جهان ‌و جهان بر تو بطن‌ حوت
اي ‌قصهٔ مناقب تو احسن القصص
وي قبلهٔ حواجب تو احسن‌السموت
در ذوق عقل شكرّ شكر محامدت
هم قلب راست قوت و هم روح راست قوت
نساج مدحت توام از شعر ناپسند
چون كرم قز كه ديبا سازد ز برگ توت
پيداست در حقيقت بي‌اصل دشمنت
كاعدام صرف را متصور بود ثبوت
گويندگان مدح ترا بر قصور طبع
از فرط شرم سكته علاجست يا سكوت
دشمن كشد نفير به ميدان حرب تو
زآ‌نسان كه روح كافر حربي به حضر موت
رمحت دهد ز جسم پرستندگان لات
انواع ديو و دد را تا روز حشر لوت
يارب به روزگار مبيناد هيچ‌كس
پايان دولت تو به جز حيّ لايموت

شاها نشستگاه تو بر تخت بخت باد
از خنجر تو جسم عدو لخت لخت باد

روزي كه گردد از تك اسبان ره‌نورد
در تيره گرد پنهان گر‌دونِ گرد گرد
گردد چو برق خاطف از ابر قيرگون
شمشيرها درخشان هردم ز تيره گرد
از تيغ هر تني را بر سر هزار زخم
از بيم هر سري را در تن هزار درد
از بيمشان نهفته به لب صد هزار ورد
از زخمشان شكفته به تن صدهزار ورد
نوك سنان ز گرد هوا گردد آشكار
برسان دود بر زبر طاق لاجورد
چون كوره تفته گردد دلها ز آه گرم
چون يخ فسرده آيد لب‌ها ز باد سرد
از هر طرف فشافش چندين هزار تير
طفلان خردسال ز پيران سالخورد
گردند از مهابت پيكار پيرتر
از هركران كشاكش چندين هزار مرد
گردد زمين چو قرعهٔ رمال و هر طرف
دست بريده زوجش و فرق بريده فرد
از آب خنجر تو كه بحريست موج‌زن
در يك نفس خموش شود آتش نبرد
از باد گرز خاره شكن با سپاه خصم
كاري كند كه صرصر با قوم عاد كرد
خصمت فرشته نيست ولي چون فرشتگان
بر وي شود حرام ز بيم تو خواب و خورد
بيخ حسود بركني از گرز خاره كن
گوش سپهر كر كني از بانگ دار و برد
اكسير گر ز مو كند اكسير از آن شود
از موي پرچم تو چو زر روي خصم زرد
تا بنگرند حرب تو گردند جمله چشم
در آسمان مه و خورد چون كعبتين نرد

اي گشته آب تيغ تو در ناي خصم خون
چون آب نيل در گلوي قبطيان دون

اي شاه بر رخت در دولت فراز باد
چون زلف يار رشتهٔ عمرت دراز باد
پروانه‌وار هر كه نگردد به گرد تو
كارش چو شمع گريه و سوز و گداز باد
راي تو كافرينش عالم براي اوست
جز بي‌نياز از همه كس بي‌نياز باد
چون فرق تو كز افسر شاهيست سرفراز
از نيزهٔ تو فرق عدو سرفراز باد
پايان روزگار تو محمود باد و خصم
روزش ز هيبت تو چو موي اياز باد
چون صرع داركش ز هلالست احتراز
از تيغ تو عدوي ترا احتراز باد
از هر جهت كه دشمن جاه تو رو كند
بر روي او هزار در فتنه باز باد
از جلوهٔ وجود تو ظلمت سراي خاك
روشنتر از جمال بتان طراز باد
چون آفتاب كش ز نجومست امتياز
از خسروان ملك تو را امتياز باد
چون مي گسار كآوردش مي در اهتزاز
از خون خصم رُمح تو در اهتزاز باد
از حملهٔ تو لشكر تازي و ملك ترك
آشفته و خراب ز يك تركتاز باد
در حلقهٔ كمند عدو بندت آسمان
عاجزتر از حمام به چنگال باز باد

ايدون پس از دعاي تو ختم بيان كنم
ختم بيان به خاتم پيغمبران كنم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد