دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۲۸ ۳۳ بازديد
گفتم كه سكوت...! از چه رو لالي و كور؟
فرياد بكش،كه زندگي رفت به گور
گفتا كه خموش! تا كه زنداني زور
بهتر شنود، نداي تاريخ ز دور
بستم ز سخن لب و فرا دادم گوش
ديدم كه ز بيكران، دردي خاموش
فرياد زمان، رميده در قلب سروش
كاي ژنده بتن، مردن كاشانه به دوش
بس بود هر آنچه زور بي مسلك پست
در دامن اين تيره شب مرده پرست
با فقر سياه... طفل سرمايهٔ مست
قلب نفس بي كستان، كشت... شكست
دل زنده كنيد تا بميرد ناكام
اين نظم سياه و فقر در ظلمت شام
بر سر نكشد، خزيده از بام به بام
خون دل پابرهنگان، جام به جام
نابود كنيد، ياس را در دل خويش
كاين ظلمت دردگستر، زار پريش
محكوم به مرگ جاوداني است... بلي
شب خاك به سر زند، چو روز آيد پيش
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد