افسانه ي من

مشاور شركت بيمه پارسيان

افسانه ي من

۳۴ بازديد


گفتم كه بيا كنون كه من مستم، مست
اي دختر شوريده دلِ مست پرست
گفتا كه تو باده خوردي و مست شدي
من مست باده مي‌خواهم، پست


يك شاخهٔ خشك، زار و غمناك شكست
آهسته فرو فتاد و بر خاك نشست
آن شاخهٔ خشك، عشق من بود كه مرد
وان خاك، دلم... كه طرفي از عشق نبست


جز مسخره نيست، عشق تا بوده و هست
با مسخرگي، جهاني انداخته دست
اي كاش كه در دل طبيعت مي‌مرد
اين طفل حرامزاده، از روز الست


صد بار شدم عاشق و مردم صد بار
تابوت خودم به گور بردم صد بار
من غره از اينكه صد نفر گول زدم
دل غافل از آنكه‌گول خوردم صد بار


افسوس كه گشت زير و رو خانهٔ من
مرگ آمد و پر گشود در لانهٔ من
من مردم و زنده هست افسانهٔ عشق
تا زنده نگاه دارد افسانهٔ من


افسانهٔ من تو بودي اي افسانه
جان از كف من ربودي، اي افسانه
صد بار شكار رفتم دل خونين
نشناختمت چه هستي اي افسانه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد