دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۲۹ ۳۴ بازديد
الا، اي رهگذر! منگر چنين بيگانه بر گورم
چه ميخواهي؟ چه ميجويي، در اين كاشانهٔ عورم؟
چه سان گويم؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم؟
از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن
نميداني! چه ميداني، كه آخر چيست منظورم
تن من لاشهٔ فقر است و من زنداني زورم
كجا ميخواستم مردن!؟ حقيقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عريان، به سوز فقر لرزيدم
چه ساعتها كه سرگردان، به ساز مرگ رقصيدم
از اين دوران آفت زا، چه آفتها كه من ديدم
سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم
فتادم در شب ظلمت، به قعر خاك، پوسيدم
ز بس كه با لب محنت، زمين فقر بوسيدم
كنون كز خاك غم پر گشته اين صد پاره دامانم
چه ميپرسي كه چون مردم؟ چه سان پاشيده شد جانم؟
چرا بيهوده اين افسانههاي كهنه بر خوانم؟
ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم
كه خون ديده، آبم كرد و خاك مردهها، نانم
همان دهري كه بايستي به سندان كوفت دندانم
به جرم اينكه انسان بودم و ميگفتم: انسانم
ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي
وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي
شكست و خرد شد، افسانه شد، روز به صد پستي
كنون... اي رهگذر! در قلب اين سرماي سر گردان
به جاي گريه: بر قبرم، بكش با خون دل دستي
كه تنها قسمتش زنجير بود، از عالم هستي
نه غمخواري، نه دلداري، نه كس بودم در اين دنيا
در عمق سينهٔ زحمت، نفس بودم در اين دنيا
همه بازيچهٔ پول و هوس بودم در اين دنيا
پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا
به شبهاي سكوت كاروان تيره بختيها
سرا پا نغمهٔ عصيان، جرس بودم در اين دنيا
به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر، با شادي
كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد