هذيان يك مسلول

مشاور شركت بيمه پارسيان

هذيان يك مسلول

۳۴ بازديد


همره باد از نشيب و از فراز كوهساران
از سكوت شاخه‌هاي سرفراز بيشه زاران
از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران
از زمين، از آسمان، از ابر و مه، از باد و باران
از مزار بي‌كسي گمگشته در موج مزاران
مي‌خراشد قلب صاحب مرده‌اي را سوز سازي
ساز نه، دردي، فغاني، ناله‌اي، ‌اشك نيازي
مرغ حيران گشته‌اي در دامن شب مي‌زند پر
مي‌زند پر بر در و ديوار ظلمت مي‌زند سر
ناله مي‌پيچد به دامان سكوت مرگ گستر
اين منم! فرزند مسلول تو... مادر، باز كن در
باز كن در باز كن... تا بينمت يك بار ديگر
چرخ گردون ز آسمان كوبيده اين سان بر زمينم
آسمان قبر هزاران ناله، كنده بر جبينم
تار غم گسترده پرده روي چشم نازنينم
خون شده از بس كه ماليدم به ديده آستينم
كو به كو پيچيده دنبال تو فرياد حزينم
اشك من در وادي آوارگان، ‌آواره گشته
درد جان‌سوز مرا بيچارگي‌ها چاره گشته
سينه‌ام از دست اين تك سرفه‌ها صد پاره گشته
بر سر شوريده جز مهر تو سودايي ندارم
غير آغوش تو ديگر در جهان جايي ندارم
باز كن! مادر، ببين از بادهٔ خون مستم آخر
خشك شد، يخ بست، بر دامان حلقه دستم آخر
آخر اي مادر، زماني من جواني شاد بودم
سر به سر دنيا اگر غم بود، من فرياد بودم
هر چه دل مي‌خواست، در انجام آن آزاد بودم
صيد من بودند مه رويان و من صياد بودم
بهر صدها دختر شيرين صفت، فرهاد بودم
درد سينه آتشم زد، اشك تر شد پيكر من
لاله گون شد سر به سر، از خون سينه بستر من
خاك گور زندگي شد،‌ در به در خاكستر من
پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلويم
وه! چه داني سل چه ها كرده است با من؟ من چه گويم
هم نفس با مرگم و دنيا مرا از ياد برده
ناله‌اي هستم كنون در چنگ يك فرياد مرده
اين زمان ديگر براي هر كسي مردي عجيبم
از آستان دوستان مطرود و در هر جا غريبم
غير طعن و لعن مردم نيست اي مادر نصيبم
زيورم، پشت خميده، گونه‌هاي گود، زيبم
نالهٔ محزون حبيبم، لخته‌هاي خون طبيبم
كشته شد، تاريك شد، نابود شد، روز جوانم
ناله شد،‌افسوس شد، فرياد ماتم سوز جانم
داستان‌ها دارد از بيداد سل سوز نهانم
خواهي ار جويا شوي از اين دل غمديده ي من
بين چه سان خون مي‌چكد از دامنش بر ديدهٔ من
وه! زبانم لال، اين خون دل افسرده حالم
گر كه شير توست، مادر... بي گناهم، كن حلالم
آسمان! اي آسمان... مشكن چنين بال و پرم را
بال و پر ديگر چرا؟ ويران كه كردي پيكرم را
بس كه بر سنگ مزار عمر كوبيدي سرم را
باري امشب فرصتي ده تا ببينم مادرم را
سر به بالينش نهم، گويم كلام آخرم را
گويمش مادر چه سنگين بود اين باري كه بردم
خون چرا قي مي‌كنم، مادر؟ مگر خون كه خوردم
سرفه‌ها، تك سرفه‌ها! قلبم تبه شد، مرد. مُردم
بس كنين آخر، خدا را! جان من بر لب رسيده
آفتاب عمر رفته... روز رفته، شب رسيده
زير آن سنگ سيه گسترده مادر، رختخوابم
سرفه‌ها محض خدا خاموش، مي‌خواهم بخوابم
عشق‌ها! اي خاطرات...اي آرزوهاي جواني!
اشك‌ها، فريادها، اي نغمه‌هاي زندگاني
سوزها... افسانه‌ها... اي ناله‌هاي آسماني
دستتان را مي فشارم با دو دست استخواني
آخر... امشب رهسپارم، سوي خواب جاوداني
هر چه كردم يا نكردم، هر چه بودم در گذشته
گرچه پود از تار دل، ‌تار دل از پودم گسسته
عذر مي‌خواهم كنون و با تني در هم شكسته
مي‌خزم با سينه تا دامان يارم را بگيرم
آرزو دارم كه زير پاي دلدارم بميرم
تالياس عقد خود پيچيد به دور پيكر من
تا نبيند بي كفن،‌ فرزند خود را مادر من
پرسه مي‌زد سر گران بر ديدگان تار،‌خوابش
تا سحر ناليد و خون قي كرد، توي رختخوابش
تشنه لب فرياد زد، شايد كسي گويد جوابش
قايقي از استخوان،‌ خون دل شوريده آبش
ساحل مرگ سيه، منزلگه عهد شبابش
بسترش درياي خوني، خفته موج و ته نشسته
دست‌هايش چون دو پاروي مج و در هم شكسته
پيكر خونين او چون زورقي پارو شكسته
مي‌خورد پارو به آب و مي‌رود قايق به ساحل
تا رساند لاشهٔ مسلول بي كس را به منزل
آخرين فرياد او از دامن دل مي‌كشد پر
اين منم، فرزند مسلول تو، مادر، ‌باز كن در
باز كن، از پا فتادم... آخ... مادر
م... ا...د...ر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد