دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۳۱ ۳۴ بازديد
آزردهام به شكوه دل دلستان خود
كو تيغ كه انتقام كشم از زبان خود
تيغ زبان برو چو كشيدم سرم مباد
چون لاله گر زبان نكشم از دهان خود
انگيختم غباري و آزردمش به جان
خاكم به سر ببين كه چه كردم به جان خود
از غصهٔ درشتي خود با سگان او
خواهم به سنگ نرم كنم استخوان خود
جلاد مرگ گيرد اگر آستين من
بهتر كه او براندم از آستان خود
خود را به بزمش ارفكنم بعد قتل من
مشكل كه بگذرد ز سر پاسبان خود
بر آتشم نشاند و ز خاطر برون نكرد
آن حرفها كه ساخته خاطر نشان خود
دايم به زود رنجي او داشتم گمان
كردم يقين به يك سخن آخر گمان خود
شك نيست محتشم كه به اين جرم ميكنند
ما را سگان يار برون از ميان خود
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد