قصيده شماره ۶۰ - در مدح والي گيلان جمشيد زمان گفته

۲۹ بازديد


باز شد چشم جهان اي بخت خواب آلودهان
صبح دولت مي‌دمد برخيز زين خواب گران
بالش زير سرت كان مانده از اصحاب كهف
مالشي ده چشم غفلت را و سر بردار از آن
اسب چوبين پاي اميدت كه نقش عرصه بود
تمشيت فرماي دهر از تقويت كردش روان
بهر دفع ظلمت ادبار از ضعف اميد
ماه مي‌جستي ز اقبال آفتابي شد عيان
از گشاد بي‌محل تير تو در صيد مراد
كشتي خوف و خطر گهواره امن و امان
بهر آرام تو گشت از جنبش باد مراد
از كمان بد جست اما نيك آمد بر نشان
هم طرب شد كوه لنگر هم تعب شد تيز پر
هم فلك شد دادگستر هم قدر شد مهربان
بزم عشرت گرم گرديد از شراب بي‌خمار
باغ دولت سبز گرديد از بهار بي‌خزان
چرخ كجرو از جفا برگشت و زير گشتنش
شد برون تاب غريب از رشتهٔ باريك جان
از زبان هاتفي دوشم به گوش دل رسيد
كي ز بار غصه كم جنبش تر از كوه گران
خيز و عازم شو در استقبال اقبال ابد
خيز و جازم شو در استيفاي حظ جاودان
كاين زمان رو در تو دارد دولت روي زمين
اولين دولت نويد خلعت خان زمان
خلعتي ناصره زر وز براي امتياز
با زر و خلعت مسرح استر آتش عنان
از كدامين خان همايون اختر خورشيدفر
آفتاب آسمان سلطنت جمشيدخان
شهريار بختيار ذوالعيار جم وقار
شهسوار نام‌دار كامكار كامران
عالم افروزنده خورشيدي كه در مسكاب بطن
هر جنين از داغ مهرش بر جبين دارد نشان
گردن افرازنده جمشيدي كه منت مي‌كشد
از كمند انقيادش گردن گردنكشان
گر شود تيغ آزما در حد تركستان زمين
بر درد جيب زمين تا دامن هندوستان
كرده پشت از برق تيغش بر جهان شير عرين
سوده ناف از باده گرزش بر زمين پيل دمان
گردن شير فلك را بسته از خم كمند
كوهه گاو زمين را خسته از نوك سنان
آورند از يك گريبان سر برون بدر و هلال
روز ميدان چون نهد بر دوش زرين صولجان
پايه‌اي از قدر او اورنگ و استقلال و عظم
آيه‌اي در شان او فرهنگ و استيلا و شان
از گشاد شست پر زور قدر تير قضا
بي‌نفاذ امر او بيرون نيايد از كمان
برخلاف خلق فردا بر زمين خواهند داشت
چشم از شرم دو شغلش حاتم و نوشيروان
ديده از آلاي او بر سدهٔ والاي خود
خرگه عالي ستونش روي صد گيتي ستان
نيست گوئي عظم او محتاج حيز ورنه چون
ظرف او گيلان تواند بود يا مازندران
هست در آب و گلشن اين نشئه كز شوكت شود
ملك و دين را پادشاه و ماء و طين را مهربان
بس كه جودش مي‌دهد خاك ذخاير را به باد
خاك بر سر مي‌كند از دست او دريا و كان
گوشمال از توشمالش خورده خوانسالار چرخ
هر كه اندر جنب خوان نعمتش گسترده خوان
در ميان داوران شد واجب الطلوع آن قدر
كز سجودش جبهه فرسا گشت خور در خاوران
مهر مي‌بوسد به رسم بندگانش آستين
چرخ مي‌روبد به طرف آستينش آستان
رعشه بر هشتم فلك در هفت اعضا واقع است
نسر طاير را ز سهم تير آن زرين كمان
با وجود رشگ هم چشمي كه عين دشمني است
نامش از انصاف دارد بر زبان صد مرزبان
هر دعا و هر ثنا كز خلق هفت اقليم كرد
پاي عزم اندر ركاب اول به گيلان شد روان
زور بازوي تصرف بين كه دارد در كمند
گردن خلق جهاني يك جهان اندر ميان
شربت تيغش ز بس كافتاده شيرين مي‌برند
دوستان جان فدائي صد حسد بر دشمنان
جان فداي دست و تيغ او كه هرگه شد علم
خورد تن وين جرعه آن مي ز استقبال جان
دي ز شوكت بر در ايوان كيوان ارتفاع
آفتابت پرده دارو آسمانت پاسبان
وي به استدعاي فتحت در زواياي زمين
سورهٔ انا فتحنا بر زبان آسمان
فتح و نصرت بندگان شخص فرمان تواند
كار ميفرما به اين فرمانبران تا مي‌توان
بس كه نهر خون روان كرد از تن ارباب كين
ضربتت چون ضربهاي حيدري در نهروان
بس عجب نبود گر از اشجار گيلان آورند
برگ‌ها امسال سر بيرون به رنگ ارغوان
روي دشمن كز مي‌پندار اول سرخ بود
خنده‌آور گشته است اكنون به رنگ زعفران
دشمنت داد جلادت داد اما در گريز
گر به اين جلدي بماند مي‌شود گيتي‌ستان
پيش دستي كرد در كشتي و غالب نيز گشت
ليك مثل دستيار اولين بر پهلوان
در فنون حرب چون از آگهان كار بود
بر سرش چيزي نيامد جز بلاي ناگهان
غالبا خصمت ندارد ياد غير از چار حرف
كش ميسر نيست انشائي به غير از الامان
در حشر گاهي كه چون صور قيامت مي‌دريد
بانك رعد آشوب كوست پرده گوش كران
طالب ملك تو را صد ره به آواز بلند
زد قضا بر گوش كاي جذر اصم را توامان
جغد اگر بال و پر سيمرغ بندد بر جناح
كي تواند ساخت در ماواي سيمرغ آشيان
سر ز خاك حشر برنارد ز شرم رزم خويش
گر بگوش رستم دستان رسد اين داستان
اي در اقليم فصاحت گشته از بدو ازل
پادشاه نكته پردازان به طبع نكته‌دان
گرچه بي‌مهري و مهر خلق عالم با ملوك
فرع بي‌لطفي و لطف است آشكارا و نهان
من نه آنم كاندر اخلاص تو ديگر گون كنم
دل به ناكامي و كام اي كامكار كامران
آن كه بود و هست و خواهد بود تا صبح ابد
با تو پيمان دل و ربط تن و پيوند جان
نيست ممكن آمدن از عهدهٔ مدحت برون
جز به عمر نوح و طبع خسرو و طي لسان
من كه جزو خلقتم گرديده طبع خسروي
آن دو حالت نيز مي‌خواهم ز خلاق جهان
تا به آئين كه آرم جملهٔ شاهان را به رشك
قد مدحت را بيارايم به تشريف بيان
محتشم پايان ندارد مدحت آن شهسوار
باز كش بهر دعا رخش فصاحت را عنان
تا شود دوران ز اقواي قواي ناميه
بر مراد دوستان مجلس فروز بوستان
تا زر بي‌سكه خورشيد عالم تاب را
حكم مطلق از زمين و آسمان دارد روان
باد نقد بي‌غش كامل عيار خسروي
سكه‌دار از نام جمشيد زمان جمشيدخان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد