قصيده شماره ۶۱ - ايضا من بدايع افكاره في مدح اعتمادالدوله ميرزا لطف الله

۳۲ بازديد


دميد صبحي و از پرتو دميدن آن
به ذره‌اي نظر افكند آفتاب جهان
چه صبح چهره نمايندهٔ هزار اميد
كه مشكل است بيانش به صدهزار زبان
چه آفتاب بلند اختر سپهر جلال
كه برد طلعت او ظلمت از زمين و زمان
مدار اهل زمين اعتماد دولت و دين
حفيظ ملك و ملل پاسبان كون و مكان
گزيده نسخهٔ لطف‌اله لطف الله
كه هست آينهٔ صنع صانع ديان
محيط مكرمتي كز درش برد مه و سال
گدا به كشتي چوبين ذخاير عمان
جليل موهبتي كاسمان به دو كشد
زري كه سايل او را بريزد از دمان
يگانه صانع خياط خانهٔ تقدير
بريده بر قد او خلعت بزرگي و شان
نهد به سجدهٔ او هفت عضو خود به زمين
به آسمان اگر ازشان او دهند نشان
چنان به عهد وي امساك شد قبيح كه هست
حرام در نظر عقل روزهٔ رمضان
به زير بال و پر خويش مرغ تربيتش
ز بيضه‌هاي عصافير شد عقاب پران
رود چو سوي نشان تير دقتش ز سپهر
هزار زه شنود گوش گوشه‌هاي كمان
چنان كه خاك شناسد خراش تيشهٔ تيز
سخاي دست ودلش بحر مي‌شناسد و كان
زهي به ذات تو نازنده مسند تكمين
زهي ز عظم تو شرمندهٔ وسعت امكان
ز لطف خويش خدا لطف خويش خواند تو را
تبارك‌الله از الطاف خالق منان
جوان كننده دوران پير ساخت تو را
هم اتفاقي تدبير پير و بخت جوان
به خال چهرهٔ زنگي اگر نظر فكني
شود ز مردمي انسان ديدهٔ انسان
زينت ارچه مقام است ليك بالنسبة
تو آتشي و كواكب شرار و چرخ و خان
جهان مدار از بس كه شرمسار تو را
به دوش زانوم از جبهه مانده بار گران
بزرگوارا از بس به زير بار توام
ز انحنا شده جيبم مصاحب دامان
زمانه راست چنين اقتضا كه گوهر مدح
ز قدر اگر چه بود گوشوار گوش جهان
به صد شعف چو ستاند ز مادحش ممدوح
وز آفرين لب مدح آفرين شود جنبان
وز انتعاش كند زيب مجلسش يك چند
چو لاله و سمن ونرگس و گل و ريحان
ز عمد صد رهش افتد نظر بر او اما
به سهو نيز نيفتد به فكر قيمت آن
تو آن بزرگ عطائي كه در نظم مرا
نديده قيمتش ارسال كردي از احسان
و گر وظيفه هر ساله ساختي آن را
هزار سال بود ملك عمرت آبادان
منم كهن بلدي در كمال ويراني
تو گنج عالم ويران يگانه ايران
حصار اين بلد كهنه كن به آب و گلي
كه سيل حادثه هرگز نسازدش ويران
غلام بي به دلت محتشم كه از افلاس
كنون تخلص او مفلسي است در ديوان
چو درد فاقه‌اش اكثر دواپذير شده
علاج مابقي از حكمت تو هست آسان
هميشه تاز پي اعتماد اهل وداد
كنند بيعت و پيمان مشدد از ايمان
اميدوار چنانم كه دولت ابدي
ز بيعتت نكشد دست و نگسلد پيمان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد