قصيده شماره ۵۰ - ايضا في مديح وليخان سلطان تركمان

۳۳ بازديد


باد در عيش مدام از بهجت عيد صيام
پادشاه محتشم سلطان گردون احتشام
داور مرفوع تخت خوش بساط خوش نشاط
سرور مسعود بخت نيك راي نيك نام
آفتاب اوج استيلا ولي سلطان كه باد
بر سلاطين به سند اقبال مستولي مدام
در صبوح سلطنت مي‌خواند از عظمش قضا
قيصر فغفور بزم اسكندر جمشيد جام
هست طول روز اقبالش فزون از روز حشر
زان كه از دنبال صبح دولت او نيست شام
چار ركن از صيت استقلال او پر شد كه دور
از برايش پنج نوبت مي‌زند در هفت بام
كار او هر روز مي‌آرد قضا صد ساله پيش
بس كه دارد در مهم احترامش اهتمام
در زمان او كه ضديت شد از اضداد رفع
صعوه با باز است يار و گرگ با ميش است رام
رايض امروز بر دستش ز روي اقتدار
كرده خنگ بي‌لجام چرخ را بر سر لجام
آن كه لطف و قهر او در يك طبيعت آفريد
آب و آتش را به قدرت داد باهم التيام
گر زمين ناروان راطبع او گويد برو
در شتاب افتاده دشت لامكان سازد مقام
ور سپهر تيز رو را امر او گويد بايست
تا دم صور قيامت گام نگشايد ز گام
از نفايس بخشي او صد هزار احسان خاص
هست روز بذلش اندر ضمن هر انعام عام
قطره‌اي از لجهٔ جودش توان كردن حساب
هفت دريا را اگر با هم توان داد انضمام
نيست باران بر زمين از آسمان باران كه هست
ز انفعال ابر دستش در عرق ريزي غمام
اي تو را از قوت طالع درين نخجيرگاه
شاه‌بازان رام قيد و شهسواران صيد رام
از مهابت در ته چاه عدم گردد مقيم
گر در آئي با سپهر اندر مقام انتقام
مهر از بهر اجاق افروزي در مطبخت
روز تا شب مي‌پزد سودا ولي سوداي خام
هست بر درگاهت اي دريادل مالك رقاب
حاتم طي يك گدا و خسرو چين يك غلام
كم‌بضاعت‌تر ز قارون كس نماند در زمين
گر يك احسان تو يابد بر خلايق انقسام
مخزن خويش از زر انجم كند در دم تهي
گر فلك يكدم كند طبع درم بخش از تو وام
بس كه از حصر افزون بس كه رفت از حد برون
ميل خاص و لطف عامت با خواص و با عوام
نيك و بد را با تو اخلاصيست كز آرام خود
دست مي‌دارند تا آرام گردد با تو رام
آن زجاجي چامه هر شب بر تو مي‌سازد حلال
خون خود تا بادلارايان بيارامي به كام
من ز چشم آرام غارت مي‌كنم تا از دعا
خواب را بر ديدهٔ بخت تو گردانم حرام
وز پي حمل دعايت با خشوع بي‌شمار
زين بلند ايوان فرود آرم ملايك را تمام
سرورا در شكرستان ثنايت محتشم
كش خرد مي‌خواند دايم طوطي شكر كلام
حال با صد تلخ كامي گشته در حبس قفس
مبتلاي صد الم بند مؤيد هر كدام
گر نمي‌بود اين چنين مي‌گشت گرد درگهت
با دگر خوش لهجه‌هاي باغ معني صبح و شام
الغرض نواب سلطان را سلام و تهنيت
مي‌تواند از زبان خامه گفتن والسلام
تا بود در روزگار آئين عيد و تهنيت
خاصه بر درگاه تعظيم سلاطين عظام
از زبان لوح و كرسي و سپهر و مهر و ماه
تهنيت گويت لب روح‌الامين باشد مدام


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد