قصيده شماره ۵۴ - در شكايت اهل روزگار و حسب حال خود گفته

۳۲ بازديد


ز تاب مشگل اگر نگسلد رگ جانم
كه كار تنگ شد از پيچ و تاب دورانم
نمي‌رود به جنان پاي كس به اين تعجيل
كه دست من ز جنون جانب گريبانم
بجاست پردهٔ گوش فلك كه بسته هنوز
درون سينه به زنجير صبر افغانم
جهان ز فتنه چه دارد خبر كه در بند است
هنوز سيل جهانگير چشم گريانم
ستون كوه سكون بناي صبر مرا
خلل مباد كه صد هزار طوفانم
عجب اگر نزند روح خيمه جاي دگر
كه سخت رفته ز جا جسم سست بنيانم
اگر بهم زنم از كين هزار سلسله را
عجب مدان كه چو زلف بتان پريشانم
ازين بدتر گله‌اي نيست از زمانه مرا
كه برده ريشه فرو در زمين كاشانم
ز بس نفاست ذاتي كه خلق كاشان راست
من از صفات زبون ننگ شهر ايشانم
به من تراوش نزلي كه لطف ايشان راست
نزول آيت بيزاريست در شانم
ازين ملك صفتان نفيس فطرت نيست
يكي كه آورد اندر شمار انسانم
در اين ميانه من پست فطرتم خزفي
كه منتظم شده در سلك درو مرجانم
شود نصيب كه دامان سلك گوهرشان
ز گرد صحبت جان‌گاه خود بيفشانم
بزرگ اين همه گر خلق مشفق خلقيست
به حاجتي من اگر در زمانه درمانم
برآورد به طريقي كه عقل ماند مات
ولي غبار ز جسم و دمار از جانم
درين بلا كه منم با وجود ضعف قوا
به جز جلاي وطن نيست هيچ درمانم
مرا كه دل كشد آزار رنج ويراني
ازين چه سود كه خوانند گنج ايرانم
مراست در ملكوت آشيان و همت پست
به خاك تيره در اين ملك كرده يكسانم
ز حمل جور من اين جا ذليل در همه‌جا
عزيز پادشهان حاملان ديوانم
اگر به هند روم طوطيان ذخيره كنند
جهان شكر از ريزه چيني خوانم
و گر به چين كنم آهنگ نقش ماني را
كشد به خاك سيه كلك عنبرافشانم
ور انتخاب كنم از جهان خراسان را
كسي نبيند از اعدا دگر هراسانم
و گر به خاك سياهم كشد زمانه هنوز
ز سرمه بيش بود قدر در صفاهانم
ز شاك شوق كشندم به پا خزاين لعل
اگر به خواب ببيند در بدخشانم
كشند رنج ستورانم از كشيدن گنج
اگر نصيب ز ايران برد به تورانم
به هم نمي‌رسد از شغل طرفةالعيني
چو چشم فكرت من چشم عيب جويانم
به سحر طبع مهندس اگر كنم هنري
كه چشم دهر شود تا به حشر حيرانم
ز لفظشان نرسد شهد بارك‌الهي
به كام طوطي خوش لهجه زبان دانم
ور از زبان سخني سر زند كه بايد شد
به حكم عقل از آن اندكي پشيمانم
كنند نسبت چندان خطا به من كه مگر
به كفر كرده تكلم زبان ايمانم
اگر شوند ز تعليم عندليب زبان
هزار مرغ زبان بسته در گلستانم
همين كه در سخن آيند از كمال غرور
كنند نام زبون لهجه و بد الحانم
حجاب يك دوكسم گشته بس كه دامنگير
ز داغ كاري خامان كشيده دامانم
رسد چو كار به اين كان حجاب هم برود
چه شعله‌ها كه برآيد ز سوز پنهانم
من از ستايش اشراف ملك اين ديدم
كه رفته رفته سيه گشت روي ديوانم
هنوز با دل پرداغ و سينهٔ پردرد
زبان پر خطر خويش را نگهبانم
ز تاب رنگ بگرداند آفتاب آن روز
كه من ز دفتر عزت ورق بگردانم
غرور غفلتشان بين كه ايمنند به اين
كه در نيام شكيب است تيغ برانم
اگر چه نرم كمان آفريده‌اند مرا
گذار مي‌كند از سنگ خاره پيكانم
به بي‌گزندي من نيست هيچ انساني
ولي دمي كه دمم گرم گشت ثعبانم
مرا به تيغ زبان رنجه كردن آسان نيست
كه قتل عام جهانيست كار آسانم
گرفته‌ام دو جهان در هنر وليك هنوز
برون نيامده الماس ريزه از كانم
اگرچه كرده خدا شير بيشه سخنم
از آن ستمكش خلقم كه كند دندانم
به دامن كسي از من نمي‌نشيند گرد
اگر كند ز مذلت به خاك يكسانم
بدين كه سنگ گران نيست در ترازوي هجو
چه ارزن از سبكي كرده‌اند ارزانم
اگر به فرض زنم لاف كز جميع جهات
منم كه زينت و زيبت جهات و اركانم
ور از يكانگي فطرت آورم به زبان
كه كرده واحد يكتا وحيد دورانم
و گر بلند بگويم كه از بلندي نظم
رسيده نوبت زدن بر ايوانم
و گر ملوك سخن را به گردن از دعوي
كنم كمند كه مالك رقاب ايشانم
كه مي‌زند در انكار اين ز دشمن و دوست
به غير من كه ز خود كمتري نمي‌دانم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد