قصيده شماره ۳ - تجديد مطلع

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۳ - تجديد مطلع

۳۵ بازديد


گرت هواست كه دايم درين وسيع فضا
بود قضا به رضايت بده رضا به قضا
هوا بهر چه رضا ده شود مشو راضي
خدا بهر چه نه راضي بود مباش رضا
مريض جهلي از آن كت هوس بود نشكيب
كه جز غذاي مضر نيست مرضي مرضا
نشان رخصت عيشت نويسد ارشه دل
طلب نماي ز دستور عقل هم امضا
بگرد مفسد مسري مرض مرو كه مدام
مريض مهر الهيست را ده مرضا
ز صولت صمدي باش همچو بيد ز باد
مدام رعشه بر اندام و لرزه بر اعضا
چو بي گمان اجلت مي‌رسد تو آب كسي
رضا نجسته مخور بر اميد استرضا
مساز شعبده با آن كه قدرتش هر شام
شكسته در كله چرخ بيضهٔ بيضا
چنان به خلق به آهستگي بزي كه زند
فرشته بر تو برين بام چرخ كوس وفا
ز شش جهت نكشي دردسر اگر نكشي
نفس مبند درين هفت گنبد مينا
فراز قاف قناعت گر آشيان سازي
فروتني نكشد پشه تو از عنقا
مباش عاشق افراط و مايل تفريط
كزين دو خصلت بد خسروان شوند گدا
نكوترين صور در معاشت از كم و بيش
توسطت كه بخيرالامور اوسطها
ولي ز خرج تو گر بحر و بر شود بهتر
كه قطره‌اي ز كف ممسكت شود دريا
گه سخا مكن ابرو ترش ز عادت كبر
تو چون حلاوه فروشي مباش سركه نما
اگر نهي قدمي بي‌رضا دوست بنه
هزار بار جبين بر زمين به استعفا
به آب حلم بشو روي تابناك غضب
چو آتش تو نيايد به هيچ رو اطفا
به هيچ خلوتي از روي راز خلق مشو
نقابكش كه محال است در زمانه خلا
به باغ روي كسي كز محرمات بود
چو محرمان مبر آهوي چشم را به چرا
مگرد گرد عروس جهان به خاطر جمع
كه او عقيم نما جادوئيست تفرقه‌زا
به پاي نفس جنون پيشه بند محكم نه
كه اين سرآمد ديوانه‌ايست سلسله خا
نظر به پوش ز خوان طمع كه مائده‌ايست
پر از گرسنه ربا طعمه‌هاي جوع فزا
به دست صبر ز خالق نعيم باقي گير
بخوان خلق بناني مشو بنان آلا
به نفس بانگ زنان آگهش كن ازو يلي
كه كس بر آن نكند غير بانك واويلا
بگرد قلعهٔ دين آن‌چنان حصاري بند
كه عاجز آيد از آن صد هزار قلعه گشا
به تازيانه همت براق سان برسان
كميت نفس به ميدان عالم بالا
براي عزم تو زين بسته‌اند بر فرسي
كه هست غاشيه‌اش چرخ را كتف فرسا
تو پاي خود به ركابي رسان كه چون مه نو
بود بنعل سمندت فرشته ناصيه سا
فكن گذار به جائي كه نعل اگر فكند
تكاور تو مكرر شود هلال سما
گرت هواست ز شاخ بلند گل چيدن
مكش ز زير قدم بوته‌هاي خار جفا
دلير باش كه صبرآزمائي است غرض
تو را چو بر سر خوان بلا زنند صلا
به درد كو مرض خود كه درد چاربريست
به داغ سوزنشان و به زخم ريش دوا
چو گيردت تب شهوت به نيش نهي بزن
رگ هوس كه بود فصد ماحي حما
بكوش كز چمن تن چو مرغ روح پرد
رسد ز سير رياض دگر به برگ و نوا
ازين منازل اسفل چنان گذر كه شود
نزول گاه تو اين طرفه غرفهٔ اعلا
نه آن چنان كه قدم زين سرا نهي چو برون
كني سراي دگر را ز نوحه نوحه‌سرا
متاز در عقب عيش دنيوي كه هم اوست
برندهٔ تو بسوي عقوبت عقبا
چه حرص معصيت اين كه هيچ صيد گنه
نمي‌شود ز كمند تعلق تو رها
به مشرب تو چنان شربت حرام خوش است
كه شرب آب به طبع مريض استسقا
ز نشه‌هاي جزا غافلي و ميسازي
مفرح گنه خويش را تمام اجزا
فغان از آن كه شود نشهٔ بقا آخر
دمند بهر جزا صور نشهٔ اخرا
تو با بضاعتي از طاعت ريائي خويش
كزان كننده معاذالله ار رسد به سزا
چنان خجل ز احد سر برآوري ز لحد
كه بيشتر كني از حشر دوزخ استدعا
چو از عدم بوجود آمدي خطا پيشه
اگر به خطه اولا روي بود اولي
نعوذبالله اگر خود ز بيشه امروز
كنند بهر تو آماده توشهٔ فردا
كلاه ترك به دست نصيحتت بر سر
چنان نهم كه تو را يك سر است و صد سودا
سر و كلاه عجب گر به باد بر ندهي
كه چون حباب هوا در سري و سر به هوا
رياي محضي و محض ريا و هر عملي
كه بي‌رياست به كيش تو باطل است و هبا
اگر برابر مردم به طاعتي مشغول
نماز مغربت ار طول مي‌كشد به عشا
و گر نمي‌كني از نقص دين نماز تمام
نگشته در ته پاي تو گرم روي روا
عبارت تو به شكل نخست بدشكلي است
پي فريب به رخ بسته به رقع زيبا
به صورت دوم آن زشت روي بي‌شرم است
كه خويش را كند از پرده افكني رسوا
به هيچ فعل دني ننگرم ز افعالت
كه نايدم به نظر ديگري از آن ادنا
دو روز اگر ملك از آب و نان كند منعت
نه وعده‌اي ز عطا و نه مژده‌اي ز سخا
نه آن خطر كه اگر داد اكل و شرب دهي
به خلوتي كه تو داني از آن شود دانا
ز بس كه خوف بري از سياست قروقش
ز بس كزو بودت بيم در خلا و ملا
به آب لب نكني تر زتاب اگر سوزي
بنان بنان ننهي گر شوي ز ضعف دوتا
ولي ز فعلي اگر آفريدگار ملوك
دهد به منع تو فرمان به وعده‌هاي عطا
تو را ز دست نيامد كه در شب ديجور
به حيله جنبش موئي ازو كني اخفا
ز شيشه‌هاي هوس از شراب كم حذري
ز بس كه پر بودت كاسهٔ سر شيدا
چنان قروق شكن او شوي كه پاي نهد
به سبزه پدر خويش طفل ناپروا
چنين شعاري و اسلام شرم دار اي نفس
اگر رسي به جزا واي بر تو روز جزا
دگر به بزم شه اندر سلوك خويش نگر
ببين كه طاعت او مي‌كني چگونه ادا
كه موي بر بدنت از ادب نمي‌جنبد
مگر بر رعشه ز خوف وي وز فرط حيا
به صد هزار تعشق به جاي مي‌آري
هزار حكم اگر بر تو مي‌كند اجرا
چو برگ بيد زبانت ز بيم مي‌لرزد
به عرض حاجتي از خود چو ميشوي گويا
به آن شهي كه شهان آفريدگان ويند
چو در نماز سخن مي‌كني صباح و مسا
ببين كه صد يك آن بيم هست در دل تو
به آن ادب نفسي مي‌شوي نفس پيما
به خويش هست گمانت كه هرگز آن خدمت
ملول ناشده آورده‌اي تمام به جا
اگر بساط ريائي نبوده گسترده
ز سرعتت متميز شدست دست از پا
از بن شعار تو صد ره صنم پرستي به
كه با ملك به خلوصي و با خدا به ريا
روايت است كه عبدالله مبارك داشت
هواي سرو قدي از بتان مه سيما
شبي كه بود چنان برف از آسمان باران
كه بر عباد پس از توبهٔ رحمت مولا
شبي كه استره آبدار سرما بود
به دست باد ز رخسار مرد موي ربا
به پاي منظر وي آنقدر به پاي استاد
كه شد بلند ز هر سو نداي حي علي
گمان به بانگ عشا برده بود تا در ديد
رسانده بود به عيوق شاه صبح لوا
ز جان غريو برآورد و بانگ زد بر نفس
كه اي ز بوالهوسي ننگ كافر و ترسا
گر از شبي دو نفس مي‌كني به طاعت صرف
نمي‌شوي نفس نفس را سكون فرما
هلاك سوره كوچكتري كه زود ترك
ز امر حق بگريزي چو مجرم از ايذا
ور آيدت به زبان سوره قريب به طول
به آن رسد كه كني از ملال جبه قبا
ز شام تا سحر امشب براي بي‌خبري
ستاده‌اي نه ز سر باخبر نه از سرما
عجب‌تر آن كه شبي رفته و تو يك ساعت
خيال كرده‌اي از شغل عشق وسوسه‌زا
به گفت اين وره قبلهٔ حقيقي جست
نشان حسن ازل را به چشم سر جويا
بسي نرفت كه ديدند خفته در چمنش
مگس نموده بر او از جوانب استيلا
گرفته ماري از اخلاص نرگسي به دهن
ز بس ملاحظه او را مگس پران ز قفا
تو هم اگر به خود افتي ز كوي بوالهوسي
شوي رهي و كني دامن مجاز رها
تو هم به شهد حقيقت اگر لب آلائي
كند هواي مگس راني تو بال هما
در آخر سخن اي نطق بهره‌اي برسان
به آن بهار هوس زان نصيحت عظما
الا يگانه جگرگوشه كز تو دارد و بس
فروغ نسل محقر چراغ دودهٔ ما
ايا نتيجهٔ آمال كز برادر من
تو مانده‌اي به من اندر امل سراي بقا
به نفس اگرچه خطائي كه در نصايح تند
ز روي قصد تو بودي مخاطبش همه جا
بيا كه ختم نصيحت كنم به حرف دگر
به شرط آن كه به سمع رضا كني اصغا
قدم نهاده‌اي اندر رهي كه وادي امن
دروست منحصر اندر منازل اولا
به قطع پانزدهم منزلي در آن وادي
كه بر تو نيست گرفتي ز كج روي قطعا
ز چار منزل ديگر چو بگذري و كني
به باج خانهٔ تكليف خيمه‌ها برپا
وزان تجارت كم مدت سبك مايه
اثر ز سود و زيان عمل شود پيدا
پي حساب تو خواهند طرح كرد به حكم
محرران فصول عمل مفصل‌ها
كه گر خوري لب ناني بر آن شود مرقوم
و گر كشي دم آبي در آن بود مجرا
غرض همين كه چو فارغ شوي ز شغل و عمل
تو را به فاضل و باقي دهند اجر و جزا
پس از تو گر عملي سر زند كه به نشود
به فاضلت قلم كاتبان لسان فرسا
نه به بود كه ز باقي به قيدهاي اليم
تن الم زده فرسايدت هلال آسا
جزاي بد عملي نيست تازيانه و چوب
كه سوز آن بود امروز به شود فردا
جزاي بد عملي تابه ايست تابيده
تن تو ماهي آن تابه خالدا ابدا
نه آنقدر ز مكافات مي‌دهم بيمت
كه بندي از رخ رحمت به ياس چشم رجا
نه آنقدر دلت از عفو مي‌كنم ايمن
كه كم زند در طوف دل تو خوف خدا
به صد ثواب ازو گر چه ايمني غلط است
به صد هزار خطا نااميديست خطا
كسي كه سجدهٔ او نارواست در كيشش
هزار باره ازو حاجتش شده است روا
تو كز سعادت اسلام بهره‌اي داري
عجب كه تشنه روي از كنار بحر عطا
گناه بندهٔ نادم ز فعل نامرضي
اگر بزرگ‌تر از عالم است و مافيها
فتد به معرض عفو غفور چون شويد
به آب توجه رخ معصيت كماي رضا
ولي بدان كه گناه و خطاي توبه پذير
ز غير حق خدا خارج است و مستثنا
چو يافت موعظه اتمام سعي كن كه تمام
بياد داري و آري تمام عمر به جا
كشي هزار زيان گر يكي ازين سخنان
رود زياد تو تا وقت رفتن از دنيا
به قصد تزكيه نفست از نصيحت و پند
چو گشت خاتمه ياب اين قصيدهٔ عزا
به عهد كردم از آن ذكر دايمش تاريخ
كه دايم اين بودت ذكر در خلا و ملا
دگر تو داني و رايت كه رايت فكرت
بلند شد به مناجات حي بي‌همتا
بزرگوار خدايا كه ذات بي‌چونت
كه بسته عالميان را زبان ز چون و چرا
به كنز مخفيت آن شاهد نهفته جمال
كه تا ابد نكند جلوه بر دل عرفا
به اسم اعظمت آن گنج بي‌نشان كه اگر
فتد به دست نهد غير پا بكوي فنا
به آن گروه كه از انقياد فرمانت
به جنس خاك نكردند از سجود ابا
به انبياي اولوالعزم خاصه پاد شهي
كه راند رخش عزيمت بر اوج او ادنا
به اولياي ذوالحزم خاصه كراري
كه بر تو نقد بقا مي‌فشاند روز دغا
بلابه لب لبيك گوي كعبه روان
به كعبه و عرفات و به مشعر و به منا
به مجرمان پشيمان كه از حيا سوزند
اگر كنند سر از بهر معذرت بالا
به تائبان موفق كه در رسند به عفو
ز گفت شان چو ظلمنا رسد به انفسنا
به بيگناهي زندانيان شحنهٔ عشق
به بي‌نشاني سرگشتگان دشت بلا
به پاكدامني عاشقان عصمت دوست
كه جيب خاطرشان كم كشيده دست هوا
به گريه‌هاي زمان غريو خيز وداع
كه سنگ را اثر آن درآورد به بكا
به آب چشم يتيمان چهره گرد آلود
كه تاب ديدنشان ناورد دل خارا
به بي‌زباني طفلان مضطرب در مهد
كه دردشان نپذيرد ز نطق بسته دوا
به مادران جگرگوشه در نظر مرده
كه از فلك گذرانند بانگ واولدا
به آن كثير عيالان بينوا كه مدام
خيال بيع مصلي كنند و رهن ردا
بسوز قافله مبتلا به غارت جان
كه آهشان نگذارد گياه در صحرا
به درد پرد گياني كه دست حادثه‌شان
كشد ز هودج عصمت برون به ظلم و جفا
به طول طاعت ترسندگان ز صبح نشور
كه روي خواب نبينند در شب يلدا
به غازيان مجاهد كه در تكاور شوق
كنند جان خود از بهر نصرت تو فدا
بهر چه نزد تو دارد نشان خير و بهي
بهر كه پيش تو از اهل عزتست و بها
كه چون لواي شفاعت نهي به دوش نبي
دواني اهل گنه را به ظل آل عبا
چنان كني كه شود محتشم طفيل همه
يكي ز سايه نشينان آن خجسته لوا
كه جرم كافر صد ساله مي‌توان بخشيد
به يك شفاعت او يا رسول اشفعنا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد