دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۳۲ ۳۴ بازديد
سخن طي ميكنم ناگاه در خواب
در آن بيگه كه در جو خفته بود آب
به گوش آمد صدايي در چنانم
كه كرد از هزيمت مرغ جانم
چنان برخاستم از جا مشوش
كه برخيزد سپند از روي آتش
چنان بيرون دويدم بيخودانه
كه خود را ساختم گم در ميانه
من درمانده كز بيرون اين در
به آن صياد جان بودم گمان بر
ز شست شوق تيري خورده بودم
كه تا در ميگشودم مرده بودم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد