غزل شماره ۱۸۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۸۴

۳۸ بازديد


تو چون پيمان عهدت مي شكستي
چرا با ما نخستين عهد بستي
من از تو نگسلم پيوند و الفت
اگرچه رشتهٔ جانم گسستي
سحرگاهان برون شد مست و مخمور
بدستي ساغر و خنجر بدستي
هزاران رستخيز و فتنه برخواست
بهرجا كان پري يكدم نشستي
بده ساقي دگر رطل گرانم
كه من مستم ز چشم مي پرستي
بدو گفتم دهي كي كام اسرار
بگفتا آن زمان كز خودبرستي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد