غزل شماره ۱۸۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۸۳

۳۶ بازديد


اي آتش هواي تو در جان عالمي
در عهد تو نديده كسي عيش خرمي
از حال من مپرس كه دارم دلي ز هجر
چون زلف بيقرار پريشان و درهمي
عالم بهم زني تو بيك چشم همزدن
لعل تو جان دهد چو مسيحا بيكدمي
گشتم جدا ز خاك دري كز هواي او
دارم دل پر آتشي و چشم پرنمي
دوشيزگان سبزه بصحرا برون شدند
آخر برون خرام و برون كن ز دل غمي
تا نكته ز سر ميانت بيان كند
اسرار كو بكورودازبهر محرمي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد