غزل شماره ۱۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۰

۳۳ بازديد


آمده از خود بتنگ كو سردار فنا
نوبت منصور رفت گشته كنون دور ما
تا نكني ترك سرپاي در اين ره منه
خود ره عشق است اين هر قدمي صد بلا
موجهٔ طوفان عشق كشتي ما بشكند
دست ضعيفان بگير بهر خدا تا خدا
خضر رهي كو كه ما عاجز و درمانده ايم
كعبه مقصود دور خار مغيلان به پا
از كف من برده دل آن بت پيمان گسل
رشك بتان چو گل غيرت ترك خطا
كيش تو عاشق كشي مهر و وفا كار من
از لب تو حرف تلخ وزلب من مرحبا
گرچه نكردي قدم رنج ببالين من
لااقل از بعد مرگ بر سرخاكم بيا
سينهٔ اسرار را محرم اسرار ساز
اي تو بزلف و برخ رهزن وهم رهنما


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد