قصيده شماره ۲۵۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۵۸

۳۳ بازديد


آن قوت جواني وان صورت بهشتي
اي بي‌خرد تن من از دست چون بهشتي؟
تا صورتت نكو بود افعال زشت كردي
پس فعل را نكو كن اكنون كه زشت گشتي
پشتي ضعيف بودت اين روزگار، چون دي
طاووس‌وار بودي و امروز خارپشتي
گر جوهريت بودي بر روي خوب صورت
آن نيكوي نگشتي هرگز بدل به زشتي
واكنون كه عاريت بود آن نيكوي ببردند
از دل برون كن اي تن اين انده و درشتي
بحري است ژرف عالم كشتيش هيكل تو
عمرت چو باد و گردون چون بادبان كشتي
عطاروار يك چند از كبر و ناز و گشي
سنبل به عنبر تر بر سر همي سرشتي
واكنون كه ريسمان گشت آن سنبلت همانا
اين زشت ريسمان را بر دوك مرگ رشتي
اي جسته دي ز دستت فردا به دست تو نه
فردا درود بايد تخمي كه ديش كشتي
پنجاه سال رفتي از گاهواره تا گور
بر ناخوشي بريدي راهي بدين شبشتي
راهي است اين كه همبر باشد درو به رفتن
درويش با توانگر با مزگتي كنشتي
ليكن دو راه آيد پيش اين روندگان را
كانجا جدا بباشد از دوزخي بهشتي
در معده‌ت آتش آمد مشغول شد بدو دل
تا دين بدين بهانه از پيش برنوشتي
فتنه شدي و بي دين بر آتش غريزي
آتش پرست گشتي چون مرد زردهشتي
كوشش به حيله آمد با خوردنت برابر
بي‌هيچ سود كردي زين شهر برگذشتي
گوئي كه من ندانم چيزي و بي‌گناهم
نيزت گنه چه بايد چون خويشتن بكشتي؟
با يكتنه تن خود چون بس همي نيائي
اندر مصاف مردان چه مرد هفت و هشتي
گر در بهشت باشد نادان بي‌تعبد
پس در بهشت باشد نخچير و گور دشتي
چون گوروار دايم بر خوردن ايستادي
اي زشت ديو مردم در خورد تير وخشتي
اي حجت خراسان بانگت رسيد هرجا
گوئي كز آسمان بر سنگ اوفتاده طشتي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد