قصيده شماره ۲۵۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۵۵

۳۴ بازديد


آن جنگي مرد شايگاني
معروف شده به پاسباني
در گردنش از عقيق تعويذ
بر سرش كلاه ارغواني
بر روي نكوش چشم رنگين
چون بر گل زرد خون چكاني
بر پشت فگنده چون عروسان
زربفت رداي پرنياني
بسيار نكوتر از عروسان
مردي است به پيري و جواني
بي‌زن نخورد طعام هرگز
از بس لطف و ز مهرباني
تا زنده هميشه چون سواري
با بانگ و نشاط و شادماني
واندر پس خويش دو علامت
كرده است به پاي، خسرواني
آلوده به خون كلاه و طوقش
اين است ز پردلي نشاني
نه لشكري است اين مبارز
بل حجرگي است و شايگاني
از گوشهٔ بام دوش رازي
با من بگشاد بس نهاني
گفتا كه «به شب چرا نخسپي؟
وز خواب و قرار چون رماني؟
يا چون نكني طلب چو ياران
داد خود از اين جهان فاني؟
نوروز ببين كه روي بستان
شسته است به آب زندگاني
واراسته شد چون نقش ماني
آن خاك سياه باستاني
بر سر بنهاد بار ديگر
نو نرگس تاج اردواني
درويش و ضعيف شاخ بادام
كرده است كنار پر شياني
گيتي به مثل بهشت گشته است
هرچند كه نيست جاوداني
چون شاد نه‌اي چو مردمان تو؟
يا تو نه ز جنس مردماني؟
آن مي‌طلبد همي و آن گل
چون تو نه چنين و نه چناني؟
چون كار تو كس نديد كاري
امروز تو نادرالزماني
تو زاهدي و سوي گروهي
بتر ز جهود و زندخواني
بر دين حقي و سوي جاهل
بر سيرت و كيش هندواني
سودت نكند وفا چو دشمن
از تو به جفا برد گماني
سنگ است و سفال بردل او
گر بر سر او شكر فشاني
زين رنج تو را رها نيارد
جز حكم و قضاي آسماني»
گفتم كه: به هر سخن كه گفتي
زي مرد خرد ز راستاني
خوابم نبرد همي كه زيرا
شد راز فلك مرا عياني
بشنودم راز او چو ايزد
برداشت زگوش من گراني
گيتي بشنو كه مي چه گويد
با بي‌دهني و بي‌زباني
گويد كه «مخسپ خوش ازيرا
من منزلم و تو كارواني»
هركو سخن جهان شنوده است
خوار است به سوي او اغاني
غره چه شوي به دانش خويش؟
چون خط خداي بر نخواني؟
زيرا كه دگر كسان بدانند
آن چيز كه تو همي بداني
واكنون كه شنودم از جهان من
آن نكتهٔ خوب رايگاني
كي غره شود دل حزينم
زين پس به بهار بوستاني؟
خوش باد شب كسي كه او را
كرده است زمانه ميزباني
من دين ندهم ز بهر دنيا
فرشم نه بكار و نه اواني
الفنجم خير تا توانم
از بيم زمان ناتواني
اي آنكه همي به لعنت من
آواز بر آسمان رساني
از تو بكشم عقاب دنيا
از بهر ثواب آن جهاني
دل خوش چه بوي بدانكه ناصر
مانده است غريب و مندخاني
آگاه نه‌اي كز اين تصرف
بر سود منم تو بر زياني
من همچو نبي به غارم و تو
چون دشمن او به خان و ماني
روزي بچشي جزاي فعلت
رنجي كه همي مرا چشاني
جائي كه خطر ندارد آنجا
نه سيم زده نه زر كاني
وانجا نرود مگر كه طاعت
نه مهتري و نه با فلاني
پيش آر قران و بررس از من
از مشكل و شرحش و معاني
بنكوه مرا اگر ندانم
به زانكه تو بي‌خرد برآني
ليكن تو نه‌اي به علم مشغول
مشغول به طاق و طيلساني
اي مسكين حجت خراسان
بر خوگ رمه مكن شباني
كي گيرد پند جاهل از تو؟
در شوره نهال چون نشاني؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد