قصيده شماره ۲۶۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۶۰

۳۶ بازديد


اي گرد گرد گنبد طاروني
يكبارگي بدين عجبي چوني؟
گردان منم به حال و نه گردونم
گردان نه‌اي به حال و تو گردوني
گر راه نيست سوي تو پيري را
مر پيري مرا ز چه قانوني؟
زيرا كه روزگار دهد پيري
وز زير روزگار تو بيروني
اكنونيان روان و تو برجائي
زيرا كه نيست جسم تو اكنوني
درويش توست خلق به عمر ايراك
از عمر بي‌كناره تو قاروني
درويش دون بود، همه دونانند
اينها و، بر نهاده به تو دوني
هر كس كه دون شمارد قارون را
از ناكسيش باشد و مجنوني
فرزند توست خلق و مر ايشان را
تو مادر مبارك و ميموني
بر راه خلق سوي دگر عالم
يكي رباط يا يكي آهوني
اي پير، بر گذشته جواني چون
ديوانه‌وار غمگن و محزوني؟
ديوي است كودكي، تو به ديوي بر،
گر ديو نيستي، ز چه مفتوني؟
پنجاه و اند سال شدي، اكنون
بيرون فگن ز سرت سرا كوني
گوئي كه روزگار دگرگون شد
اي پير ساده‌دل، تو دگرگوني
سروي بدي به قد و به رخ لاله
اكنون به رخ زرير و به قد نوني
گلگون رخت چو شست بهار ازور
بگذشت گل بگشت ز گلگوني
مال تو عمر بود بخوردي پاك
آن را به بي‌فساري و ملعوني
اكنون ز مفلسي چه نوي چندين
بر درد مالي و غم مغبوني؟
آن كس كه دي هميت فريغون خواند
اكنون به سوي او نه فريغوني
وان را كه نوش و شهد و شكر بودي
امروز زهر و حنظل و طاعوني
با تو فلك به جنگ و شبيخون است
پس تو چه مرد جنگ و شبيخوني؟
هرشب زخونت چون بخورد لختي
چيزي نماني ار همه جيحوني
گر خون تو نخورد به شب گردون
پس كوت آن رخان طبرخوني؟
مشغول تن مباش كزو حاصل
نايدت چيز جز همه واروني
از حلق چون گذشت شود يكسان
با نان خشك قليهٔ هاروني
جان را به علم و طاعت صابون زن
جامه است مر تو را همه صابوني
خاك است مشك و عنبر و تو خاكي
گرچه ز مشك و عنبر معجوني
ملكت نماند و گنج برافريدون
ايمن مباش اگر تو فريدوني
افزونيي كه خاك شود فردا
آن بي‌گمان كمي است نه افزوني
كار خر است خواب و خور اي نادان
پس خر توي اگر تو هميدوني
مردم ز علم و فضل شرف يابد
نز سيم و زر و از خز طاروني
از علم يافت نامور افلاطون
تا روز حشر نام فلاطوني
با جاهلان از آرزوي دانش
با قال و قيل و حيلت و افسوني
از جهل خويشتن چو خود آگاهي
پس سوي خويشتن فتنه و شمعوني
دانا به يك سؤال برون آرد
جهل نهفته از تو به هاموني
تو سوي خاص خلق سيه‌سنگي
گر سوي عام لولوي مكنوني
علم است كيمياي بزرگي‌ها
شكر كندت اگر همه هپيوني
شاگرد اهل علم شوي به زان
كاكنون رهي و چاكر خاتوني
مردم شوي به علم چو ماذون كو
داعي شود به علم ز ماذوني
ذوالنوني از قياس تو اي حجت
درياست علم دين و تو ذوالنوني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد