قصيده شماره ۲۴۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۴۲

۳۵ بازديد


دگر ره باز با هر كوهساري
بخار آورد پيدا خار خاري
همان شخ كه‌ش حريرين بود قرطه
همي از خر بر بندد ازاري
به ابر اندر حصاري گشت كهسار
شنوده‌ستي حصاري در حصاري
همي فرش پرندين برنوردد
شمال اكنون زهر كوهي و غاري
خزان از مهرگان دارد پيامي
سوي هر باغ و دشت مرغزاري
پر از بادست كه را سر دگر بار
گران‌تر زو نديدم بادساري
چو ابدالان هميشه در ركوع است
به باغ اندر ز بر هر ميوه‌داري
ز هر شاخي يكي ميوه در آويخت
چو از پستان مادر شيرخواري
چو مستوفي شد اكنون، زان بخواهد
شمال از هر درخت اكنون شماري
ز چندين پر زر و زيور عروسان
كنون تا نه فراوان روزگاري
نماند با عروسي روي بندي
نه طوق و ياره‌اي يا گوشواري
بهر حمله شمال اكنون بريزد
گنه ناكرده خون لاله‌زاري
بلي زار است كار گل وليكن
به زاري نيست همچون لاله زاري
به خون اندر همي غلتد كه دهقان
نبيند خون او را خواستاري
بهي برشاخ ازاين اندوه مانده است
نژند و زرد همچون سوكواري
جهان چون شاد خواري بود ليكن
بماند آن شاد خوار اكنون چوخواري
به پيري و به خواري باز گردد
به آخر هر جوان و شاد خواري
جهان با هيچ‌كس صحبت نجويد
كزو بر ناورد روزي دماري
چو گشت آشفته گردد پيشگاهي
رهي و بنده پيش پيشكاري
خر بدخوست اين پر بار محنت
حروني پر عواري بي‌فساري
نيابي از خردمندان كسي را
كه او را اندر اين خر نيست باري
نگه كن تا بر اين خر كس نشسته است
كه اين بد خر نكرده‌ستش فگاري
ازو پرهيز كن چون گشتي آگاه
كه جز فعل بد او را نيست كاري
منش بسيار ديدم و آزمودم
چه گويم؟ گويم اين ماري است، ماري
جز از غدر و جفا هرچند گشتم
نديدم كار او را پود و تاري
كجا نوري پديد آيد هم‌آنجا
ز بد فعلي برانگيزد غباري
تو را چون غمگساري داد گيتي
دلت شاد است و داري كاروباري
نه‌اي آگه كه گر غمي نبودي
نبايستت هرگز غمگساري
نبايد تا نباشد جرم عذري
نه صلحي، تا نباشد كارزاري
جهان جاي خلاف و بر فرودست
جزين مر مردمان را نيست كاري
تو معذوري كه نشناسيش ازيرا
نخسته‌ستت هنوز از دهر خاري
تو با او، اي پسر، روگر خوش آمدت
پدر را هيچ عذري نيست باري
گرفتم در كنارش روزگاري
كنون شايد كزو گيرم كناري
اگر من به اختيارم برتن خويش
نكردم جز كه پرهيز اختياري
خلاف است اهل دين را اهل دنيا
بداند هر حكيمي بي‌مداري
نكرد اين اختيار از خلق عالم
جز ابدالي حكيمي بختياري
مرا دين است يارو جفت،هرگز
اگر حق را نباشد حق‌گزاري
اگر با من نسازند اهل دنيا
به من بر آن نباشد هيچ عاري
خرد ما را به كار آيد اگر چند
نمي‌دارد به كارش نابكاري
خرد بار درخت مردم آمد
بدو باغي جدا گشت از چناري
خرد بر دلت بنگاري ازيرا
ازو به نيست مر دل را نگاري
سواري گر خرد برتو سوار است
كه همچون تو نبيند كس سواري
مرا شهري است اين دل پر ز حكمت
مرا بين تا ببيني شهرياري
بگوش دل نگر زي من كه چشمت
يكي از من نبيند از هزاري
ببين در لفظ و معني‌ها و رمزم
بهاري در بهاري در بهاري
مرا اين روزگار آموزگار است
كزين به نيست‌مان آموزگاري
ز بسياري كه بردم بار رنجش
شدم، گرچه نبودم، بردباري
مجوي از كس شكاري گر نخواهي
كه جويد ديگري از تو شكاري
خردمندا، تو را شعرم نثار است
نثاري كان به است از هر نثاري


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد