قصيده شماره ۲۴۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۴۱

۳۶ بازديد


اين چه خيمه است اين كه گوئي پر گهر درياستي
يا هزاران شمع در پنگان از ميناستي
باغ اگر بر چرخ بودي لاله بودي مشتري
چرخ اگر در باغ بودي گلبنش جوزاستي
از گل سوري ندانستي كسي عيوق را
اين اگر رخشنده بودي يا گر آن بوياستي
صبح را بنگر پس پروين روان گوئي مگر
از پس سيمين تذروي بسدين عنقاستي
روي مشرق را بيارايد به بوقلمون سحر
تا بدان ماند كه گوئي مسند داراستي
جرم گردون تيره و روشن درو آيات صبح
گوئي اندر جان نادان خاطر داناستي
ماه نو چون زورق زرين نگشتي هر مهي
گر نه اين گردنده چرخ نيلگون درياستي
نيست اين دريا بل اين پردهٔ بهشت خرم است
ور نه اين پرده بهشتستي نه پر حوراستي
بلكه مصنوعي تمام است اين به قول منطقي
گر تمام آن است كو را نيست هرگز كاستي
آسيائي راست است اين كابش از بيرون اوست
زان همي گردد، شنودم اين حديث از راستي
آسيابان را ببيني چون ازو بيرون شوي
واندر اينجا ديديي چشمت اگر بيناستي
چيست، بنگر، زاسيا مر آسيابان را غله؟
گر نبايستيش غله آسيا ناراستي
عقل اشارت نفس دانا را همي ايدون كند
كاين همانا ساخته كرده ز بهر ماستي
روزگار و چرخ و انجم سر به سر بازيستي
گرنه اين روز دراز دهر را فرداستي
نفس ما بر آسيا كي پادشا گشتي به عقل
گر نه نفس مردمي از كل خويش اجزاستي
چرخ مي‌گويد به گشتن‌ها كه من مي‌بگذرم
جز همين چيزي نگفتي گر چو ما گوياستي
قول او را بشنود دانا ز راه گشتنش
گشتنش آواستي گر همچو ماش آواستي
كس نمي‌داند كز اين گنبد برون احوال چيست
سر فرو كردي اگر شخصي بر اين بالاستي
نيست چيزي ديدني زينجا برون و زين قبل
مي‌گمان آيد كز اين گنبد برون صحراستي
دهر خود مي‌بگذرد يا حال او مي‌بگذرد
حال گشتن نيستي گر دهر بي‌مبداستي
هر كسي چيزي همي گويد زتيره راي خويش
تا گمان آيدت كو قسطاي بن لوقاستي
اين همي گويد كه گرمان نيستي دو كردگار
نيستي واجب كه هرگز خار با خرماستي
نور و خير و پاك و خوب اندر طبايع كي چنين
ظلمت و شر و پليد و زشت را اعداستي؟
وانت گويد گر جهان را صانعي عادل بدي
بر جهان و خلق يكسر داد او پيداستي
ريگ و شورستان و سنگ و دشت و غار و آب‌شور
كشت و ميوه‌ستان و راغ و باغ چون ديباستي
اين چرا بندهٔ ضعيف و چاكر و ساسيستي
وان چرا شاه و قوي و مهتر و والاستي
ور جهان را يكسره ايزد مسلمان خواستي
جز مسلمان نه جهودستي و نه ترساستي
وانت گويد جمله عدل است اين و ما را بندگي است
خواست او را بود و باشد، نيست ما را خواستي
من بگفتي راستي گر از زبان اين خسان
عاقلان را گوش كردن قول ما ياراستي
گر بشايستي كه ديني گستريدي هر خسي
كردگار اندر جهان پيغمبر ننشاستي
گر تفاوت نيستي يكسان بدي مردم همه
هر كسي در ذات خود يكتا و بي‌همتاستي
وين چنين اندر خرد واجب نيابد نيز ازانك
هر كسي همتاي خلقستي و خود يكتاستي
وانچه كز جستن محال آيد نشايد بودن آن
پس نشايد گفتن «ار هستي چنين زيباستي»
پس محال آورد حال دهر قول آنكه گفت
«بهزيستي گرنه اين مولاي و آن مولاستي»
وانكه گويد «خواست ما را نيست» مي‌گويد خرد
كاين همانا قول مردي مست يا شيداستي
اين چنين بي‌هوش در محراب و منبر كي شدي
گر به چشم دل نه جمله عامه نابيناستي؟
هوشياران را همي ماند به خاموشي وليك
چون سخن گويد تو گوئي سرش پر سوداستي
روي زي محراب كي كردي اگر نه در بهشت
بر اميد نان و ديگ قليه و حلواستي؟
جاي كم‌خواران و ابدالان كجا بودي بهشت
گر براندازهٔ شكم و معدهٔ اينهاستي؟
گوئي از امر خداي است، اي پسر، بر مرد عقل
امر ازو برخاستي گر عقل ازو برخاستي
عقل در تركيب مردم ز آفرينش حاكم است
گر نه عقلستي برو نه چون و نه ايراستي
خلق و امر او راست هردو، كرد و فرمود آنچه خواست
كي روا باشد كه گوئي زين سپس «گر خواستي»؟
گر شنودي، اي برادر، گفتمت قولي تمام
پاك و با قيمت كه گوئي عنبر ساراستي
وانكه مي‌گويد كه «حجت گر حكيمستي چرا
در درهٔ يمگان نشسته مفلس و تنهاستي؟»
نيست آگه زانكه گر من همچو بد حالمي
پشت من چون پشت او پيش شهان دوتاستي
من نخواهم كانچه دارد شاه ملكستي مرا
وانچه من دانم ز هر فن علمها اوراستي
من به يمگان خوار و زار و بي‌نوا كي ماندمي
گرنه كار دين چنين در شور و در غوغاستي؟
كي شده‌ستي نفس من بر پشت حكمت‌ها سوار
گرنه پشت من سوار دلدل شهباستي؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد