قصيده شماره ۲۳۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۳۷

۳۴ بازديد


گر خرد را بر سر هشيار خويش افسر كني
سخت زود از چرخ گردان، اي پسر، سر بر كني
ديگرت گشته است حال تن ز گشت روزگار
همچو حال تن سزد گر حال جان ديگر كني
پيش ازان تا اين مزور منظرت ويران شود
جهد كن تا بر فلك زين به يكي منظر كني
علم را بنياد او كن مر علم را بام او
از بر و پرهيز شايد گر مرو را در كني
در چو اين منظر چو بگزاري فريضهٔ كردگار
بهتر آن باشد كه مدح آل پيغمبر كني
ننگ داري زانكه همچون جاهلان نوك قلم
بر مديح شاه يا ميري قلم را تر كني
گر به سر بر خاك خواهي كرد ناچار، اي پسر
آن به آيد كان زخاكي هرچه نيكوتر كني
بر سرت بويا چو مشك و عنبر سارا شود
گر تو خاكستر به نام آل او بر سر كني
هم مقصر باشي اي دل گر به مدح مصطفي
معني از گوهر طرازي لفظش از شكر كني
جز به مدح آل پيغمبر سخن مگشاي هيچ
گر همي خواهي كه گوش ناصبي را كر كني
اي پسر، پيغمبري را تاج كي باشد شگفت
گر تو بر سر روز محشر ماه را افسر كني؟
گر تو با اقبال و مدحش بنگري اندر جحيم
پر سلاسل قعر او را باغ پر عرعر كني
در جهان دين ميان خلق تا محشر همي
كار اين اجرام و فعل گنبد اخضر كني
گر به راه اين جهان خورشيدمان رهبر شده‌است
سوي يزدان مان همي مر عقل را رهبر كني
نيست نيك اختر كسي كه‌ش چرخ نيك‌اختر كند
بلكه نيك اختر شود هر كه‌ش تو نيك اختر كني
هر كه او فضل تو را و آل تو را منكر شود
خوبي و معروف او را زشتي و منكر كني
گر به روي تازه سوي روي آتش بنگري
روي آتش را همي تو تازه نيلوفر كني
فضل و جود و عدل ايزد خدمت كوثر كند
چون تو روز حشر مجلس بر لب كوثر كني
آزر مسكين كه ابراهيم ازو بيزار شد
گر تو بپذيريش با پيغمبران همبر كني
بي شك اين جهال امت را همي بيني، به حق
دشمنانند اين نه امت گر سخن باور كني
دشمني با اهل و آل تو همي بي‌مر كنند
همچنان كاحسان تو با ايشان همي بي‌مر كني
اي عدوي آل پيغمبر، مكن كز جهل خويش
كوه آتش را به گردن در همي چنبر كني
گر تو را خطاب اشتربان خال و عم نبود
چون همي با من تو چندين داوري‌ي عمر كني؟
ور نه در دل كفر داري چون شود رويت سياه
چون حديث از حيدر و از شيعهٔ حيدر كني؟
كيستي تو بي‌خرد كز روبه مرده كمي
تا همي از جهل قصد جنگ شير نر كني؟
دشمني‌ي اين شير هرگز كي شودت از دل برون
تا همي خويشتن را امت آن خر كني؟
رو تو با آن خر، مرا بگذار با اين شير نر
خر تو را و شير ما را، چونكه چندين شر كني؟
جز كه رسوائي نبيني خويشتن را تا به جهد
خاك را خواهي همي تا همبر عنبر كني
شرم نايد مر تو نادان را كه پيش ذوالفقار
ژاف را شمشير سازي و ز كدو مغفر كني؟
چون پيمبر را برادر بود حيدر سوي خلق
گر بنازم من بدو چون روي خويش اصفر كني؟
مردم همسايه هرگز چون برادر كي بود؟
لنگ خر را خيره با شبديز چون همبر كني؟
بت نباشد جز مزور مردمي، خود ديده‌اي،
زين سبب لعنت همي همواره بر بت گر كني
تو امامي ساختي ما را مزور هم چنين
پس توي بت‌گر اگر مر عقل را داور كني
آل پيغمبر بسي كشتهٔ بت منحوس توست
تو همي او را به حيلت بر سر منبر كني
خشم يزدان بر تو باد و بر تراشيدهٔ تو باد
آزر بت‌گر توي، لعنت چه بر آزر كني؟
نيست اين ممكن كه تو بدبخت همچون خويشتن
مر مرا بندهٔ يكي نادان بدمحضر كني
من همي نازش به آل حيدر و زهرا كنم
تو همي نازش به سند و هند بدگوهر كني
گر ببيند چشم تو فرزند زهرا را به مصر
آفرين از جانت بر فرزند و بر مادر كني
دل زمهر چهر او چون جنت ماوي كني
چشم خويش از نور او پر زهرهٔ ازهر كني
اي خداوند زمان و فخر آل مصطفي
خنجر گلگونت را كي سر سوي خاور كني؟
چين تو را بنده شود گر تو برو پر چين كني
قيصرت سجده كند گر روي زي قيصر كني
جان اسكندر ز شادي سر به گردون بر برد
گر تو نعل اسپ خويش از تاج اسكندر كني
وقت آن آمد كه روز كين چو خاك كربلا
آب را در دجله از خون عدو احمر كني
اي نبيرهٔ آنك ازو شد در جهان خيبر خبر
دير برنايد كه تو بغداد را خيبر كني
منظر لاعداي دين را بر زمين هامون كني
منظر خويش از فراز برج دو پيكر كني
دشمنان را در خور كردارشان بدهي به عدل
عدل باشد چون جزاي خاك خاكستر كني
بنده‌اي را هند بخشي پيش‌كاري را طراز
كهتري را بر زمين خاوران مهتر كني
آب دريا را گلاب ناب گرداني به عدل
خاك صحرا را به بوي عنبر اذفر كني
خود نبايد زان سپس لشكر تو را بر خلق دهر
ور ببايدت از نجوم آسمان لشكر كني
هر دو گيتي ملك توست از عدل فردا جا سرير
آنچه امروز از نكوئي‌ها همي ايدر كني
زين چنين پر زر و گوهر مدحت، اي حجت، رواست
گر تو جان دوربين خويش را زيور كني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد