قصيده شماره ۱۸۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۸۰

۳۵ بازديد


حكمتي بشنو به فضل اي مستعين
پاك چون ماء معين از بومعين
چون بهشتت كي شود پر نور دل
تا درو نايد ز حكمت حور عين؟
دل به حورالعين حكمت كي رسد
تا نگردد خالي از ديو لعين؟
دل خزينهٔ علم دين آمد، تو را
نيست برتر گوهري از علم دين
مكر ديوان و هوس‌ها را منه
در خزينهٔ علم رب‌العالمين
جان تو بر عالم علوي رسد
چون كني مر علم را باجان عجين
دين و دنيا هر دوان مر راست راست
راستي را دار دين راستين
اسپ دنيا دست ندهد مر تو را
تا ز علم و راستي ننهيش زين
گرم و خشك و سرد و تر چون راست شد
راستيشان كرد شير و انگبين
راستي با علم چون همبر شدند
اين ازان پيدا نباشد آن ازين
دين چه باشد جز كه عدل و راستي؟
چيز باشد جز كه خاك و آب طين؟
علم را فرمودمان جستن رسول
جست بايدت ار نباشد جز به چين
«قيمت هر كس به قدر علم اوست»
همچنين گفته است اميرالمؤمنين
خوب گفتن پيشه كن با هر كسي
كاين برون آهنجد از دل بيخ كين
مر سخن را گندمين و چرب كن
گر نداري نان چرب و گندمين
خوب گفتار، اي پسر، بيرون برد
از ميان ابروي دشمنت چين
با عمل مر قول خود را راست‌دار
اين چنان بايد كه باشد آن چنين
مر مرا شكر چرا وعده كني
گرت سنگ است، اي پسر، در آستين؟
مر مرا آن ده كه بستاني همان
گاه چوني كور و گاهي دور بين؟
دادخواهي ور بخواهند از تو داد
پس به خاك اندر چه مالي پوستين؟
از قرين بد حذر بايدت كرد
كز قرين بد بيالايد قرين
زر نديده‌ستي كه بي‌قيمت شود
چون بيندائيش بر چيزي مسين
گاه نيك و بد هگرز ايمن مباش
بر زمانهٔ بي‌قرار ناامين
آسيائي زود گرد است اين و تيز
زو نه شايد بود شاد و نه حزين
جز كه محدث نيست چيزي جز خداي
نه زمان و نه مكان و نه مكين
گر مسلماني به دين اندر برو
بر طريق و راه خير المرسلين
بر ره آن رو به دين كوت آفريد
خود براي خويش ديني مافرين
مافرين ديني به ناداني كزان
بر تنت نفرين كند جان آفرين
از محمد عيب اگر نامد تو را
چون كني هزمان امامي به گزين؟
خشم را طاعت مدار ايرا كه خشم
زير دامن در بلا دارد دفين
بر پشيماني خوري از تخم خشم
خود مكار اين تخم و زو اين بر مچين
پارسائي را كم آزاري است جفت
شخص دين را اين شمال است آن يمين
گر نخواهي كه‌ت بيازارد كسي
بر سر گنج كم‌آزاري نشين
خوي نيكو را حصار خويش گير
وز قناعت بر درش زن زوفرين
علم جوي و طاعت‌آور تا به جان
زين تن لاغر برون آئي سمين
نازنين جان را كن، اي نادان، به علم
تن چه باشد گر نباشد نازنين؟
چون از اينجا جان تو فربي رود
تن چه فربي چه نزار اندر زمين
خامشي به چون نداني گفت نيك
نانهاده به بخوان نان ارزنين
خود زبان از هردوان كوتاه كن
چون همي نفرين نداني ز افرين
حكمت از هر كس كه گويد گوش دار
گر مثل طوغانش گويد يا تگين
ياسمين را خوش ببويد هر كسي
گرچه از سرگين برآيد ياسمين
پند خوب و شعر حجت را بدار
يادگار از بومعين اي مستعين


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد