قصيده شماره ۱۸۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۸۴

۳۶ بازديد


دير بماندم در اين سراي كهن من
تا كهنم كرد صحبت دي و بهمن
خسته ازانم كه شست سال فزون است
تا به شبانروزها همي بروم من
اي به شبان خفته ظن مبر كه بياسود
گر تو بياسودي اين زمانه ز گشتن
خويشتن خويش را رونده گمان بر
هيچ نشسته نه نيز خفته مبر ظن
گشتن چرخ و زمانه جانوران را
جمله كشنده است روز و شب سوي گشتن
اي بخرد، با جهان مكن ستد و داد
كو بستاند ز تو كلند به سوزن
جستم من صحبتش وليكن از اين كار
سود نديدم ازانكه سوده شدم تن
گر تو نخواهي كه زيرپاي بسايدت
دست نبايدت با زمانه پسودن
نو شده‌اي،نو شده كهن شود آخر
گرچه به جان كوه قارني به تن آهن
گرت جهان دوست است دشمن خويشي
دشمن تو دوست است دوست تو دشمن
گر بتواني ز دوستي جهان رست
بنگر كز خويشتن تواني رستن ؟
واي بر آن كو زخويشتن نه برآيد
سوخته بادش به هردو عالم خرمن
دوستي اين جهان نهنبن دلهاست
از دل خود بفگن اين سپاه نهنبن
مسكن تو عالمي است روشن وباقي
نيست تو را عالم فرودين مسكن
شمع خرد بر فروز در دل و بشتاب
با دل روشن به سوي عالم روشن
چون به دل اندر چراغ خواهي افروخت
علم و عمل بايدت فتيله و روغن
در ره عقبي به‌پاي رفت نبايد
بلكه به جان و به عقل بايد رفتن
خفته مرو نيز بيش ازين و چو مردان
دامن با آستينت بركش و برزن
توشهٔ تو علم و طاعت است در اين راه
سفره دل را بدين دو توشه بياگن
آن خوري آنجا كه با تو باشد از ايدر
جاي ستم نيست آن و گر بزي و فن
گر نتواني چو گاو خورد خس و خار
تخم خس و خار در زمين مپراگن
بار گران بينمت، به توبه و طاعت
بار بيفگن، امل دراز ميفگن
كرده‌است ايزد زليفنت به قران در
عذر بيفتاد از آنكه كرد زليفن
جمله رفيقانت رفته‌اند و تو نادان
پست نشسته‌ستي و كنار پر ارزن
گوئي بهمان زمن مهست و نمرده‌است
آب همي كوبي اي رفيق به هاون
تا تو بدين برزني نگاه كن، اي پير
چند جوانان برون شدند ز برزن
گر به قياس من و تو بودي، مطرب
زنده بماندي به گيتي از پس مؤذن
راست نيايد قياس خلق در اين باب
زخم فلك را نه مغفر است و نه جوشن
علم اجلها به هيچ خلق نداده است
ايزد داناي دادگستر ذوالمن
خلق همه يسكره نهال خداي‌اند
هيچ نه بركن تو زين نهال و نه بشكن
دست خداوند باغ و خلق دراز است
بر حسك و خار همچو بر گل و سوسن
خون بناحق نهال كندن اوي است
دل ز نهال خداي كندن بركن
گر نپسندي هم كه خونت بريزند
خون دگر كس چرا كني تو به گردن؟
گرت تب آيد يكي ز بيم حرارت
جستن گيري گلاب و شكر و چندن
وانگه ننديشي ايچ گاه معاصي
زاتش دوزخ كه نيستش در و روزن
شد گل رويت چو كاه و تو به حريصي
راست همي كن نگار خانه و گلشن
راست چگونه شودت كار، چو گردون
راست نهاده‌است بر تو سنگ فلاخن
دام به راهت پرست، شو تو چو آهو
زان سو و زين سو گيا همي خور و مي‌دن
روي مكن سوي مزگت ايچ و همي رو
روزي ده ره دنان دنان به سوي دن
دمنه به كار اندر است و گاو نه آگاه
جز كه تو را اين مثل نشايد گفتن
كو نبود آنكه دن پرستد هرگز
دن كه پرستد مگر كه جاهل و كودن؟
گلشن عقل است مغز تو مكن، اي پور،
گلشن او را به دود خمر چو گلخن
معدن علم است دل چرا بنشاندي
جور و جفا را در اين مبارك معدن؟
چون نبود دلت نرم سود ندارد
با دل چون سنگ پيرهن خز ادكن
جهلت را دور كن زعقلت ازيراك
سور نباشد نكو به برزن شيون
بررس نيكو به شعر حكمت حجت
زانكه بلند و قوي است چون كه قارن
خوب سخنهاش را به سوزن فكرت
بر دل و جان لطيف خويش بياژن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد