قصيده شماره ۱۸۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۸۱

۳۶ بازديد


كه پرسد زين غريب خوار محزون
خراسان را كه بي‌من حال تو چون؟
هميدوني چو من ديدم به نوروز؟
خبر بفرست اگر هستي هميدون
درختانت همي پوشند مبرم
همي بندند دستار طبرخون؟
نقاب رومي و چيني به نيسان
همي بندد صبا بر روي هامون؟
نثار آرد عروسان را به بستان
ز گوهرهاي الوان ماه كانون؟
همي سازند تاج فرق نرگس
به زر حقه و لولوي مكنون؟
گر ايدوني و ايدون است حالت
شبت خوش باد و روزت نيك و ميمون
مرا باري دگرگون است احوال
اگر تو نيستي بي‌من دگرگون
مرا بر سر عمامهٔ خز ادكن
بزد دست‌زمان خوش خوش به صابون
مرا رنگ طبرخون دهر جافي
بشست از روي بندم به آب زريون
زجور دهر الف چون نون شده‌ستم
زجور دهر الف چون نون شود،نون
مرا دونان زخان و مان براندند
گروهي از نماز خويش ساهون
خراسان جاي دونان گشت، گنجد
به يك خانه درون آزاده با دون؟
نداند حال و كار من جز آن كس
كه دونانش كنند از خانه بيرون
همانا خشم ايزد بر خراسان
بر اين دونان بباريده است گردون
كه اوباشي همي بي‌خان و بي‌مان
درو امروز خان گشتند و خاتون
بر آن تربت كه بارد خشم ايزد
بلا رويد نبات از خاك مسنون
بلا رويد نبات اندر زميني
كه اهلش قوم هامان‌اند و قارون
نبات پر بلا غزست و قفچاق
كه رسته‌ستند بر اطراف جيحون
شبيخون خداي است اين بر ايشان
چنين شايد، بلي، ز ايزد شبيخون
نه او را مكر او را كس ببيند
چه بيند مكر او را مست و جنون؟
به مكر و غدر ميرد هر كه دل را
به مكر و غدر دارد كرده معجون
همي خوانند بر منبر ز مستي
خطيبان آفرين بر ديو ملعون
قضا آن يابد از مير خراسان
كه خاتون زو فزون‌تر يابد اكنون
چو باز از در درآيد، عدل،چون مرغ
همان ساعت برون پرد ز پرهون
كند مبطل محقي را به قولي
روايت كرده حماد از فريغون
چه حال است اين كه مدهوشند يكسر؟
كه پنداري كه خورده‌ستند هپيون
ازيرا دشمني‌ي هارون امت
سرشته است اندر ايشان ديو وارون
سزد گر ز ابر از اين شومي بر ايشان
به جاي قطر باران خون چكد، خون
به دنيا دين فروشانند ايشان
به دوزخ در همي برند آهون
گزيدهٔ مار را افسون پديد است
گزيدهٔ جهل را كه شناسد افسون؟
مرا بر دوستي‌ي آل پيمبر
نيايد كم حسود و دشمن اكنون
چو بر خوانند اشعارم، منقش
به معني‌ها، چو سقلاطون مدهون
كسي كانده برد از نور خورشيد
بود مغبون به عمر خويش و محزون
تو اي جاهل برو با آل هامان
مرا بگذار با اولاد هارون
بهشت كافر و زندان مؤمن
جهان است، اي به دنيا گشته مفتون
ازيرا تو به بلخ چون بهشتي
وزينم من به يمگان مانده مسجون
تو از جهلي به ملك اندر چو فرعون
من از علمم به سجن اندر چو ذوالنون
ز تصنيفات من زادالمسافر
كه معقولات را اصل است و قانون
اگر بر خاك افلاطون بخوانند
ثنا خواند مرا خاك فلاطون
وگر ديدي مرا عاجز نگشتي
در اقليدس به پنجم شكل مامون
مرا گر ملك مامون نيست شايد
كه افزونم زمامون هست ماذون
به آل مصطفي بر عالم نطق
فريدونم فريدونم فريدون


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد